زندگی روزمره توی حوض کوچک آب

زندگی ماهی ها در حوض فیروزه ای جریان دارد

بعضی ها دلداری م می دادند که اشکالی ندارد انشاالله سال بعد! درست در لحظه ناامیدی برایم درست شد، دوست خیلی خوبی واسطه این فیض شد که خدا از او قبول کند. حالا چند روز است ساکم را بسته ام!

با اینکه از محتویات درونش مطمئن هستم که همه مورد نیاز هست اما در این ساعات باقیمانده باز هم دارم سبک سنگین می کنم ببینم می شود از این که هست سبک ترش کنم یا نه!

بار این سفر باید هرچه کمتر باشد تا آسان تر حرکت کنی!

این چند روز تا گفته ام فلان چیز را ندارم و باید بگیرم بقیه داوطلب شده اند آن را به من برسانند تا به خیالشان همراه من باشند و بهانه ای برای یاد کردن شان داشته باشم! دلم نیامد به بعضی بگویم وسایلشان به کارم نمی آید با یک دنیا امید برایم آوردند همین قدر که خودشان هم به شک افتادند پکر شدند من هم گفتم حالا صبر کن ببینم چه می شود!

امسال خیلی ها را سراغ دارم که راهی این سفر شده اند، حتی خیلی از آنها بدون برنامه قبلی!

دل بیشتر عاشقان کنده است و روی زمین بند نیستند! آنها که می روند یک جور و آنها که نمی روند جور دیگر!

دل همه در میان بیابان های نجف و کربلا آواره است..

آیا کسی هست به من بگوید:

این حسین کیست که عالم همه پروانه اوست

این چه شمعی است که جانها همه پروانه اوست؟

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 19 آذر1393ساعت 19:49 توسط فائزه ساسانی خواه|

 

 

-هستی و زندگی شان را رها می کنند و بار سفر بسته و راهی بیابان های عراق به سمت کربلا می شوند!

- دلشان می خواهد بروند اما به هر دلیلی نمی توانند! دلشان قدم به قدم با زائران حسینی به سوی کربلا پیش می رود! 

- از زندگی شان می گذرند و خودشان را وقف پذیرایی از زائران حسینی می کنند و ملتمسانه زوار را به خانه ها و موکب هایشان دعوت می کنند تا از آنها پذیرایی کنند!

-خودشان محتاج نان شب اند اما در سراسر طول سال ذخیره می کنند که بتوانند در اربعین برای امام حسین خرج کنند!

این همه آدم، به دنبال چه هستند و چه چیز را جستجو می کنند!؟ من که هرچه فکر می کنم تنها یک جواب برای این سوال دارم و آن اینکه آنها برای تکریم «حضرت عشق»، عشق ناب، عشق اصیل به سوی این سرزمین راهی می شوند!

مگر نه این است که امام حسین در روز عاشورا همه هستی خود را عاشقانه در راه خداوند بخشید، چهل روز بعد خداوند به جبران این عشق ورزی خالصانه از سراسر عالم هستی عشاق حسین را به خود فرامی خواند! تا در جهت تکریم عزای حسین بر سر و سینه زنند و آن عشق ورزی خالصانه را جبران کنند!

 ای کاش مسافرین ابن راه، بتوانند برای همیشه بار سفرشان را ببندند و همیشه حسینی بمانند! کسی را می شناسم که چند سال قبل جاذبه حسینی چنان به وجودش خورد که زندگیش را کاملا زیر و رو کرد و دست از زندگی مادیگرایانه افراطی برداشت، از خانواده  و دوستان قدیمی اش فاصله گرفت، مالش را از هر پول شبهه ناک پاک کرد و آن غرور و تکبر در کلام و رفتارش چنان به تواضع و ایمان بدل شد که هنوز که هنوز است باورمان نمی شود او این همه تغییر کرده باشد! و خوشا به سعادت آنها که اینگونه زائر شدند.

پی نوشت:

-اربعین حسینی حاصل صبر حضرت زینب و حضرت سجاد و همه اسرای کربلاست!

 -همه زائرین اربعین حسینی باید به یاد داشته باشند که اربعین امسال را مدیون مرجعیت شیعه و هوشیاری علمای اهل سنت عراقند. اگر آیت الله سیستانی بلافاصله پس از ورود داعش به عراق فتوای جهاد صادر نمی کردند و اگر علمای اهل سنت پیوستن به داعش را حرام اعلام نمی کردند معلوم نبود چه بر سر نجف و کربلا می آمد...

-روح شهدای جهاد با جریان تکفیری و سلفی شاد.

- با این جمعیت مشتاقی که به سوی کربلا راه افتاده است احتمالا در سال های بعد زیارت امام حسین در ایام اربعین هم نوبت بندی می شود! واویلا1

روضه:

در «بشاره المصطفی » آمده است: عطیه عوفی میگوید: به همراهجابر بن عبد الله انصاری به منظور زیارت قبر امام حسین علیه السلام وارد کربلا شدیم. جابر نزدیک شریعه فرات رفت.غسل کرد و لباس‌های نیکو پوشید... سپس به طرف قبر مطهر،حرکت کردیم. جابر هیچ قدمی را برنمی‌داشت، الا اینکه ذکر خدا می‌گفت، تا به نزدیک قبررسیدیم. سپس به من گفت: مرا به قبر برسان. من دست او را روی قبر گذاشتم. جابر روی قبرافتاد و غش کرد. من مقداری آب روی صورتش پاشیدم. وقتی به هوش امد، سه بار گفت: یا حسین. سپس گفت: ای حسین چرا جواب مرا نمی‌دهی؟ بعد به خودش گفت: چگونه می‌توانی جواب دهیدر حالی که رگ‌های گلوی تو را بریده‌اند و بین سر و بدنت جدایی افتاده است. شهادت میدهم که تو فرزند خاتم النبیین و سید المومنین...و پنجمین فرد از اصحاب کساء هستی...درودو سلام و رضوان الهی بر تو باد. سپس به اطراف قبر امام حسین علیه السلام حرکت کرد و گفت: «السلام علیکم ایتها الارواح التی حلت بفناء الحسین... اشهد انکم اقمتم الصلاة و اتیتم الزکاة و امرتم بالمعروف و نهیتم عن المنکر».


برچسب‌ها: اربعین, زیارت امام حسین, پیاده روی اربعین
نوشته شده در یکشنبه 16 آذر1393ساعت 15:11 توسط فائزه ساسانی خواه|

قال الحسین علیه السلام : بنفسی انت یا اخی

 

 

 

السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبَاالْفَضْلِ الْعَبّاسَ ابْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ * السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیّینَ * السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ اَوَّلِ الْقَومِ اِسْلاماً وَاَقْدَمِهِمْ اِیماناً وَاَقْوَمِهِمْ بِدینِ اللّهِ وَاَحْوَطِهِمْ عَلَى الاْسْلامِ * اَشْهَدُ لَقَدْ نَصَحْتَ للّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَلاَِخیکَ * فَنِعْمَ الاْخ الْمُواسی * فَلَعَنَ اللّهُ اُمَّهً قَتَلَتْکَ * وَلَعَنَ اللّهُ اُمَّهً ظَلَمَتْکَ *

حضرت عباس (علیه السلام) به سوی لشگر دشمن رفت و آنان را نصیحت و تحذیر کرد ولی در دل سنگ آنان اثری نگذاشت. پس به سوی خیمه ها آمد و خبر به برادر داد. درهمین حین صدای دلخراش کودکان را شنید که از تشنگی فریاد می زنند: «العطش العطش». سپس بر اسب نشست، نیزه و مشک برداشت و رجزخوانان آهنگ فرات کرد درحالیکه می خواند:

 از مرگ نمی ترسم هنگامی که بانگ زند

تا وقتی که میان مردان کارآزموده افتاده و به خاک پوشیده شوم

جان من، بلاگردان جان پیامبر پاک است

من عباس هستم که با مشک می آیم

و روز نبرد از شر نمی ترسم

چهار هزار نفر دور او را گرفتند و به سوی او تیر انداختند تا مانع رسیدن ویبه آب شوند. اما وی صف آنان را شکافت و به فرات رسید...پس از ساعت ها تشنگی و جنگ، عطش بر تمام وجودش چنگ انداخته بود. آب از زیر پای اسب روان بود و عباس را به خود می خوند...عباس مشت ها را پر از آب کرد و به لب نزدیک نمود تا بیاماشد، اما به یاد تشنگی برادر و امامش حسین و اهل بیت او افتاد. آب از کف بریخت، مشک را پر کرد، بر دوش راست نداخت و مرکب را به طرف خیمه ها تازاند.

لشگر دشمن برای آنکه همین چند جرعه آب به کام کودکان رسول الله نرسد راه را بر او گرفتند و از هر طرف بر او حمله کردند. حضرت عباس(علیه السلام) با آنها پیکار می کرد... تااینکه یکی از لشگریان با شمشیر دست راست وی را قطع کرد.

حضرت اباالفضل علیه السلام فریاد زد:

به خدا سوگند حتی اگر دست راستم را قطع کنید

تا ابد از آیینم دفاع خواهم کرد

و از امامی که صادق الیقین است

همان فرزند پیامبرپاک و امین

آنگاه مشک را به دوش چپ انداخت و شمشیر به دست چپ گرفت و از بین دشمن به راه خود ادامه داد که ناگهان تیغی بر دست چپ حضرت وارد شد و آن را قطع کرد. اما فریاد حضرت اباالفضل را برداشت:

ای نفس! از کافران هراس به دل راه مده

و مژده باد بر تو که شایسته رحمت خداوند دستگیر شدی

در سایه پیامبر بزرگ صاحب اختیار

(خداوندا) دشمنان با شقاوت دست چپم را نیز قطع کردند

پس ای خدا، آنان را به آتش خشمت دچار کن

 

عباس ناامید نشد و مشک را به دندان گرفت تا به خیمه رساند. اما تیر بعدی مشک را از هم درید و آب ها را بر زمین داغ کربل ریخت تا عباس علیه م السلام دیگر مایوس شود.

 

یا کاشِفّ الکّرب عّن وّجه الحُسین علیه السلام اِکشِف کّربی بِحّق اّخیکّ الحسین علیه السلام.

خدایا مرگ ما را در حال زیارت و سلام بر امام حسین قرار بده.

خدایا مرگ ما را درحال گریه بر مظلومیت امام حسین قرار بده.

خدایا ما را مشمول شفاعت سیدالشهدا قرار بده.

خدایا توفیق زیارت سیدالشهدا در اربعین حسینی را به ما عطا فرما.


برچسب‌ها: روضه خوانی, اربعین, حضرت اباالفضل, توسل
نوشته شده در سه شنبه 11 آذر1393ساعت 15:46 توسط فائزه ساسانی خواه|

 به مناسبت شهادت حضرت رقیه و نزدیک شدن اربعین حسینی گروه فرهنگی انارستان برگزار می کند:

سومین دوره طرح "بهار یتیمان"

 

 

 شاد بودن حق کودکان و نوجوانان ماست. به یاد کودکان و نوجوانان یتیم حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام دل یتیمی را با دادن هدیه ای هرچند کوچک مانند یک شاخه گل، یک گلسر، یک خودکار و... شاد کنیم.

ممنون می شویم ما را علاوه بر دلجویی از یتیمان، در اجرای هرچه گسترده شدن این طرح یاری فرمایید با:

- قرار دادن این پوستر در سایت ها، وبلاگ و شبکه های اجتماعی.

-پرینت گرفتن و نصب کردن پوستر در هیئت های مذهبی، حسینیه ها، روضه های خانگی، مدارس، مهدکودک ها، مساجد، دانشگاه

ها، ادارات و...

- ایمیل کردن به دوستان

-اطلاع رسانی شفاهی

 

روضه:

عماد الدين طبري رحمةالله از كتاب «الحاوية» نقل كرده كه زنان خاندان نبوّت شهادت پدران را از كودكان پنهان مي داشتند و مي گفتند: پدرانتان به سفر رفته اند.
امام حسين عليه السلام دختري چهار ساله داشت، شبي با حالت پريشاني از خواب بيدار شد و گفت: پدرم حسين عليه السلام كجاست؟ اكنون او را ديدم!
زنان و كودكان از شنيدن اين سخن گريان شدند و شيون از ايشان برخاست.
يزيد از خواب بيدار شد و گفت: چه خبر است؟ جريان را به او خبر دادند.
آن لعين دستور داد سر پدر را براي او ببرند، سر را آوردند و در دامنش گذاشتند.
گفت: اين چيست؟ گفتند: سر پدر توست. آن كودك هراسان شد، ترسيد و فرياد بر آورد، بعد مريض شد و در همان روزها در دمشق از دنيا رفت.
در بعضي كتب چنين نقل شده كه:دستمالي روي سر انداختند و آن طبق را جلو آن دختر نهادند. پرده از آن بر گرفت و گفت: اين سر كيست؟
گفتند: سر پدر توست. سر را از ميان طشت برداشت و به سينه گرفت و مي گفت:

«يا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذي خَضَبكَ بِدِمائكَ! يا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذي قَطع وَ رِيدَيْكَ! يا أبتاهُ مَنْ ذَا الَّذي أَيتمني علي صِغَر سِنّي! يا أبَتاهُ، مَنْ بَقي بَعْدَك نَرْجوه؟ يا أبَتاهُ، مَنْ لِلْيتيمة حَتّي تَكْبُر»
«پدر جان، كي تو را با خونت خضاب كرد! اي پدر كه رگهاي گردنت را بريد! اي پدر، كي مرا در كودكي يتيم كرد! پدر جان، بعد از تو به كه اميد وار باشيم؟ پدرجان، اين دختر يتيم را كي نگهداري و بزرگ كند!».
و از اين سخنان با او گفت، تا اينكه لب بر دهان شريف پدر نهاد و سخت بگريست تا غش كرد و از هوش رفت. چون او را حركت دادند از دنيا رفته بود.
اهل بيت چون اين بديدند، صدا به گريه بلند كردند و داغشان تازه شد، و همه از زن و مرد بر آن آگاه شدند و گريستند.

منبع: کامل بهایی/ نفس المهموم

 


برچسب‌ها: حضرت رقیه, یتیم, یتیم نوازی, گروه فرهنگی انارستان
نوشته شده در جمعه 7 آذر1393ساعت 11:52 توسط فائزه ساسانی خواه|

 

 مدتی است که افتاده ام دنبال جمع کردن ظرف و ظروف قدیمی. به خصوص چینی های گل سرخی که برای نسل من حسی نوستالژیک را با خودش به همراه دارد. همه چیز تقریبا جور شد: قندان، قوری و گلاب پاش که کنار سماور و سینی روسی قدیمی آرام گرفتند اما نعلبکی گل سرخی پیدا نکردم!

سال گذشته منزل یکی از اقوام توی روضه هایشان یکی دیده بودم که به صاحبخانه که با او خیلی رودروایسی ندارم گفتم یک نعلبکی می آورم شما این را بدهید به من گفت: نعلبکی نمی خواهم این نعلبکی مال تو! من هم با خوشحالی تمام آن را آوردم خانه و گذاشتم کنار سماور قدیمی اما یکی از خواهرزاده های گرامی که مهمان منزل مان بود آن را شکست!

چند سال قبل یک مغازه را می شناختم که چینی آلات گل سرخی می فروخت جند وقت قبل به آن سر زدم که دیدم تمام گل سرخی ها را جمع کرده!

به ناچار همان نعلبکی های توی خانه را کنار سماور قدیمی و قندان و قوری گل سرخی گذاشتم تا دیروز!

تا دیروز که منزل همان فامیل گرامی که سال گذشته هم روضه بود ، رفتم.. بعد از روضه آمدم توی آشپزخانه که چشمم به این نعلبکی گل سرخی افتاد!

 

مردد شدم که به صاحبخانه بگویم یا نگویم دوباره با عرض شرمندگی گفتم من یک دست نعلبکی برای شما می آورم شما این گل سرخی ها را بدهید به من. که با بزرگواری گفتند یک دست کامل نیست اما هرچندتا که هست شما بردارید و و نیازی به نعلبکی آوردن هم نیست.

 حالا سه نعلبکی گل سرخی مهمان سینی لب کنگره ای من هستند. و جمع وسایل گل سرخی اسباب چای روضه ام جور شده! دیگر از این پس مهمان هایی که نهم هرماه قمری قدم سر چشم من می گذارند و اینجا حضور می یابند با استکان های چایی پذیرایی می شوند که نعلبکی هایش گل سرخی هستند.

شما را نمی دانم اما من با وسایل قدیمی حس خیلی خوبی دارم. به نظرم یکی از این گل سرخی ها خیلی زیباتر از هزار تا از این ظرف و ظروف امروزی است.

از وسایل قدیمی خیلی چیزهای دیگر هم دارم که هرکس می بیند به هوس  می افتد خودش هم این وسایل را به صورت دکوری جلوی دید بگذارد! پا توی ساختمان که می گذارند تا مدتی سرشان گرم آن وسایل است و هی می گویند: آخی یاش بخیر...

دلم می سوزد برای نعلبکی هایی که مامان از روضه های قدیم مان داشت و تویش نوشته شده بود: «یاحسین! »و ردشان کردیم! خودم هم البته در این جنایت هولناک دست داشتم!!! هنوز  به ارزش وسایل قدیمی پی نبرده بودم!

پی نوشت:

مجموعه ای که در عرض یک ماه و نیم پنج نیرویش را یکی پس از دیگری از دست می دهد حتما بیمار و عفونت زده است! خواه مسولینش باور کنند! خواه باور نکنند.

 

روضه:

حسین جان:

آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک / نهادی ای تشنه لب صورت خود روی خاک


برچسب‌ها: روضه, وسایل سنتی, استکان گل سرخی
نوشته شده در چهارشنبه 5 آذر1393ساعت 16:21 توسط فائزه ساسانی خواه|

20141116_095259.jpg
 
مرا با خودش برده بود به سال های دور، به اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد. به آن روزها که خبرهای ضد و نقیض انتظار بی پایان همسایه هایمان را در حالت تعلیق نگه می داشت! و نمی دانستند کدام خبر را باید باور کنند شهادت یا اسارت فرزندشان را؟ با اینکه دوستان پسرشان شهادتش را تایید کرده بودند اما تلفن های پشت سر هم و مشکوک خبر از زنده بودن رضا می داد و شعله امید را در دل خانواده اش زنده می کرد گرچه بعد هم گوینده خبر، دلشان را به آتش می کشید و می گفت فرزندشان زیر شکنجه دشمن است! و آنقدر این روند ادامه یافت تا آنها مستاصل و درمانده شدند از هروله میان امید و ناامیدی! تا اینکه رضا خودش به خواب مادرش آمد و سه بار قسم خورد:« به رسول الله من شهید شدم!» و بعد از مدتی دست آن خائن های کثیف رو شد. همان ها که شده بودند سوهان روح این خانواده و زنگ می زدند و می گفتند: پسرتان زنده است، خودمان دیشب صدایش را از بی بی سی شنیده ایم، از صدای امریکا شنیده ایم ...خودش را معرفی کرده و گفته اینجا در زندان های عراق ما را شکنجه می دهند، می سوزانند و...
مزدوران مسعود رجوی بودند که خانواده های مفقودالاثرها را در تهران و ورامین شناسایی کرده بودند و برای آزار روحی شان نمک به زخم چشم انتظاری شان می پاشیدند!
با اینکه منابع خبر شهادت رضا را تایید می کرد اما خانواده اش پیکری ندیده بودند تا به یقین برسند و برای همین همیشه این نور امید در فانوس ذهن شان روشن بود. وقتی نیمه شب زنگ در خانه به صدا درمی آمد قلب این پدر و مادر به تپش می افتاد و این اشتیاق به بودن رضا پشت در گاه آنقدر شدید بود که یک بار پدرش به جای آنکه از پله های ساختمان برود سمت در از بالکن طبقه اول پریده بود پایین تا این چشم انتظاری زودتر پایان بیابد!
رضا آمد اما نه در سال های پایانی دهه 60 و همراه با آزادگان که اوایل دهه 70 آمد همراه با پرستوهای مهاجر. با پیکری که تنها از او ....بگذریم هرچه بود برای مادر و پدرش، برای خواهر و برادرش محمدرضا بود که آمده بود همان جوان رشید که در آخرین روز رفتنش درخشش چشمانش پیشاپیش به مادر، خبر رفتن همیشگی اش را داده و همانجا او را به این باور رسانده بود که «رضا دیگر برنمی گردد»! هرچند که حالا این همه کوچک تر شده بود و از او استخوانی و پلاکی مانده بود. و ما او را آن روز صبح از میان مسجد با صفای مان باشکوه تشییع کردیم. دیرتر از همه شهدای محل!
 
20141114_134342.jpg
 
شیار 143 مرا با خودش برده بود به آن روزهای سخت این خانواده. به آن روزها که بارها مادرش برای مامان درد دل کرده بود. هرچند می دانم مامان هم که خودش داغ جوان دیده بود باز هم نمی فهمید مادر رضا چه کشید! و ما فقط دلمان برایشان می سوخت.
 از همان ابتدا که فبلم شروع شد اشک های من هم بی اختیار سرازیر شدند. من مانوس بودم با لحظه های الفت!با لحظه های امیدواری و ناامیدی اش! با دویدن هایش و پشت در آمدن هایش و به صدای شکستن قلبش وقتی فردوس و شوهرش را پشت در خانه اش دید و نه یونس را.
 

20141116_095218.jpg

 

پی نوشت:
 
- هر کوچه و هر بن بست رازی دارد...
 
-این بن بست هنوز هم خاطره آن روز آخر دیدار این مادر و فرزند را به خاطر دارد و حتما هنوز هم صدای پای مادر و پدری منتظر را در خاطر دارد!

درِ این خانه چه خاطرات محرمانه ای که از صاجبانش و چشم انتظاری شان ندارد..!

درِ این خانه چه وقت ها که دست گرم پدرانه حاج یدالله را امیدوارانه روی زبانه اش احساس نکرده!

درِ این خانه چه وقت که شتاب زده به امید آمدن رضا باز نشده!

 - تلفن این خانه چه وقت ها که برخودش نلرزیده!

-دیدن فیلم شیار 143 را از دست ندهید، با بازی به یادماندنی و زیبای مریلا زارعی و کارگردانی بی نظیر نرگس آبیار. باشد که همه یادمان بماند برای حفط این آب و خاک چه خون ها که ریخته نشده و چه خون دلها که خورده نشده است.

 

روضه:

- راوی گوید: کوفیان سر حسین {علیه السلام}را با زنان و مردان اسیر بردند. چون به نزدیک دمشق رسیدند، ام کلثوم به شمر {لعنه الله علیه}که جزو آنان بود نزدیک شد، او را فرمود: مرا به تو نیازی است. گفت: چیست؟ فرمود: ما را که به این شهر می برید از دروازه ای وارد کنید که تماشاگر کمتر باشد و دیگر آنکه به اینان پیشنهاد کن که این سرها را از میان کجاوه های ما بیرون ببرند و از ما دور کنند که از بس که ما را دیدند، خوار و ذلیل شدیم.

شمر {لعنه الله علیه} در پاسخ خواسته آن بانو از عناد و کفری که داشت دستور داد که سرها را بر فراز نیزه ها بزنند و میان کجاوه ها تقسیم کنند و با این حال آنان را در میان تماشاگران بگردانند تا آنکه آنان را به دروازه دمشق آوردند. (لهوف/ ترجمه سید احمد فهری، شرکت چاپ و نشر بین الملل،ص245)


برچسب‌ها: مفقود الاثر, نرگس آبیار, دفاع مقدس
نوشته شده در جمعه 23 آبان1393ساعت 23:11 توسط فائزه ساسانی خواه|


بچه که بودیم هرسال منزل یکی از همسایه ها در یک روز مشخصی در ماه محرم تعدادی از زنان عرب عراقی که همراه خانواده هایشان زمان صدام ملعون از عراق رانده شده بودند مراسم عزاداری داشتند. مراسم آنها که نامش لطمیه است، درعین حال که برایم جالب بود خیلی باشکوه بود: چادرهای عربی، لباس های بلند و گاهی گران قیمت اما موهایی بلند و پریشان.

شکل عزاداری شان از جهات بسیاری با عزاداری ما ایرانی ها، بخصوص تهرانی ها متفاوت بود. برای همین آن را خیلی دوست داشتم و این علاقه از همان دوران تا امروز با من هست و هرجا که بدانم مجلسی هست که ورودش برای عموم آزاد است شرکت می کنم.

در این عزاداری زنی که به او ملّا می گویند ابتدا روضه خوانی کوتاهی می کند و سپس زن ها با موهای بلند و پریشان که دورشان ریخته درحالیکه اصلا چهره شان آرایشی ندارد و لباس ها و مانتوهایشان بلند است دایره وار می ایستند و ملای عرب در حالیکه دفتری را دستش گرفته که از عرض آن منگنه شده و نه از طول نوحه می خواند و زن ها به سینه هایشان می زدند. این خواندن ضرب تندی دارد و طبیعتا سینه زدن هم تند است. بعد دوباره قطع می شود و پشت سرش نوحه با ضرب دیگری شروع می شود. زن ها دور هم حلقه می زنند و به آهستگی درحالیکه می چرخند به سینه هایشان می زنند و گاهی با گفتن "ها" در جواب او ناله سر می دهند. و بعد دوباره ریتم عوض می شود و دایره های کوچک وسط دایره بزرگ گردهم می آیند و به صورت شان می زنند. بعضی ها با چنان شتابی سر را بالا و پایین می برند و به صورت می زنند که آدم فکر می کند همین حالاست که روی زمین بیفتند و همزمان موهایشان را هم به علامت عزا بالا و پایین می برند و گاه در جواب او "ها" می گویند.

و در پایان وقتی دوباره دایره اصلی پا می گیرد با خواندن ملا جمعی از زنان هروله کنان- نه لزوما هروله- به وسط می آیند و در حالیکه به صورتشان می کوبند عزاداری می کنند و در لابلای مرثیه خوانی او آنجا که می سوزند ناله می کنند و در جواب او"ها" "ها" می گویند.

جالب تر از هر چیز برای من این است که این جمع دایره تشکیل می دهد، دایره در دایره و لابد می دانید دایره در میان اشکال هندسی کامل ترین شکل است. و این شکل کامل در عزای حسینی خود صاحب معناست. و این نوع عزداری از قدیم الایام مرسوم بوده و چه کسی آموزش داده و چه کسی می دانسته باید دایره تشکیل داد؟!!!

با اینکه ایرانی ها یا شاید بهتر باشد بگویم فارس ها خودشان در عزاداری صاحب سبک هستند اما من عزاداری زنان عرب را خیلی دوست دارم. حتی وقتی نمی فهمی چه می گویند هم همراهشان می سوزی. بسیاری از ایرانی ها بری تماشای این مراسم خودشان را می رسانند. این مراسم در میان عرب های جنوب کشور هم مرسوم است اما نمی دانم تفاوتی می کند یا نه؟

 

پی نوشت:

من این آشنایی را مدیون مامان بودم که دست ما را می گرفت و به مجالس عزای امام حسین می برد.

.مستند خاطرات یک پیاده وحید چاوش را از شبکه مستند دیدم و از همین حالا پر کشید قلبم برای سفر اربعین- 

روضه:

...پیشاپیش همه سرهای بریده سر حضرت حسین {علیه السلام} بود که بر فراز نی می درخشید و باد محاسن او را به راست و چپ می برد. زینب {سلام الله علیها} رو به جانب او گردانید وقتی که سر برادر را دید پیشانی به محمل زد خون تازه از زیر مقنعه بیرون زد و خطاب به امام فرمود:

ای ماه نو که چون به کمال رسید خسوف تو را گرفت و پنهان شدی ...ای پاره دلم هرگز چنین روزی را تصور نمی کردم... ای برادرم با این فاطمه خردسال سخن بگوی که نزدیک است دلش آب شود...


برچسب‌ها: لطمیه, زنان, امام حسین, حضرت زینب
نوشته شده در یکشنبه 18 آبان1393ساعت 15:10 توسط فائزه ساسانی خواه|

قال الحسین علیه السلام: بنفسی انت یا اخی

 

 روضه.jpg

 

 

 

السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبَاالْفَضْلِ الْعَبّاسَ ابْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ * السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیّینَ * السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ اَوَّلِ الْقَومِ اِسْلاماً وَاَقْدَمِهِمْ اِیماناً وَاَقْوَمِهِمْ بِدینِ اللّهِ وَاَحْوَطِهِمْ عَلَى الاْسْلامِ * اَشْهَدُ لَقَدْ نَصَحْتَ للّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَلاَِخیکَ * فَنِعْمَ الاْخ الْمُواسی * فَلَعَنَ اللّهُ اُمَّهً قَتَلَتْکَ * وَلَعَنَ اللّهُ اُمَّهً ظَلَمَتْکَ *

 

زمانی که عمرسعد(لعنه الله علیه)، فرماندهی لشگر دشمن را عهده دار شد، فرمان جنگ بر ضد سپاه امام حسین را صادر کرد. در این هنگام شمر لعنه الله علیه خود را به نزدیکی اصحاب حضرت رساند و فریاد برآورد: فرزندان خواهر من کجایند؟ عباس و برادرانش کجایند؟

عباس و برادرانش به او توجهی نکردند، ولی امام حسین فرمود: جواب دهید اگرچه او فاسق است.

عباس و برادرانش گفتند: چه می گویی؟

جواب داد: ای فرزندان خواهر من شما در امانید. خودتان را به کشتن ندهید. از حسین جدا شوید و از یزید اطاعت کنید. من برایتان امان نامه آورده ام.

حضرت قمربنی هاشم با شجاعت هرچه بیشتر، چند قدم جلو نهاد و با صدای بلند فرمود:

ای شمر، خدا تو را لعنت کند چگونه ما در امان باشیم، ولی فرزند رسول خدا در امان نباشد؟ هرگز! هرگز! از مولای مان جدا نمی شویم و تا واپسین قطره خون از او حمایت می کنیم.

عصر تاسوعا عباس سوار بر اسب اطراف خیمه ها می گشت و نگهبانی می داد تا دشمنان پیشروی نکنند. در این هنگام زهیربن قین یکی از یاران با وفای امام حسین نزد قمربنی هاشم آمد و گفت:

ای پاسدار حریم اهل بیت! اینک آمده ام تا تو را به یاد سخن پدرت علی بیندازم.

عباس که خیمه اهل بیت را در خطر می دید از اسب پیاده نشد و فرمود:

ای زهیر! فرصت سخن گفتن نیست ولی چون نام پدرم را به زبان آوردی، نمی توانم از گفتارش بگذرم. بگو، من سواره می شنوم.

زهیر گفت:پدرت هنگام ازدواج با مادرت ام البنین به برادرش عقیل سفرش فرمود تا زنی شجاع از خاندانی اصیل برایش برگزیند؛ زیرا می خواست فرزندی شجاع از او تولد یابد و حامی و ایثارگر برای برادرش باشد. بنابراین ای عباس! پدرت تو را برای چنین روزی خواسته است، مبادا کوتاهی کنی.

ناگهان غیرت حضرت عباس با شنیدن این سخنان به جوش آمد و چنان پا در رکاب زد که تسمه رکاب پاره شد. آن گاه فرمود:

ای زهیر! آیا با این سخنان می خواهی به من جرات بدهی؟ سوگند به خدا هرگز دست از برادرم برنمی دارم و در حمایت از حریم وی کوتاهی نمی کنم. به خدا سوگند فداکاری خود را به گونه ای ابراز کنم و به تو نشان بدهم که هرگز نظیرش را ندیده باشی.

روز عاشورا چون حضرت اباالفضل به دستور سیدالشهدا برای آب آوردن رفت از همه اصحاب تشنه تر بود زیرا سهم آب خود را برای کودکان نگه می داشت.

حضرت حدود هشتاد نفر را هلاک کرد و آن گاه با خستگی و عطش فراوان وارد شریعه فرات شد. پس از آن که مشک را پر از آب کرد دست زیر آب برد تا جرعه ای بیاشامد و تشنگی برطرف سازد:ناگاه تشنگی برادر و اهل بیتش را به یاد آورد و آب روی آب ریخت.

آن گاه فرمود:

به خدا سوگند تا زمانی که آقا و مولایم حسین تشنه است آب نمی نوشم.

 

وقتی پیکر بی دست حضرت عباس کنار علقمه روی زمین افتاده بود امام حسین با عجله خود را به او رساند. سر نازنینش را بر دامن گرفت و خون چشمش را پاک کرد. در این هنگام عباس سخت گریست امام فرمود: عباس جان چرا گریه می کنی؟

گفت: چرا گریه نکنم که مثل تو سید و مولا را بر بالینم می نگرم که سرم را از روی خاک بر دامان گرفته است ولی ساعتی دیگر کسی نیست سرت را از روی خاک بردارد و به دامن بگیرد و هیچ کس خاک از چهره ات پاک نخواهد کرد.

امام حسین تصمیم گرفتند بدن مطهر قمربنی هاشم را به خیمه برگرداند اما حضرت عباس گفت:

برادر جان به حق جدت رسول الله مرا به خیمه مبر و همین جا به حال خود واگذار! من به دخترت سکینه وعده آّب داده بودم.

امام فرمود: عباس جان! از طرف اسلام به جزای خیر دست یابی چون همواره در زندگی و حتی در آستانه مرگ از من حمایت کردی...برادر جان چشم هایی که دیشب از ترس تو بیدار بودند امشب به خواب رفته اند....الان کمرم شکست و امیدم ناامید شد...


یا کاشِفّ الکّرب عّن وّجه الحُسین علیه السلام اِکشِف کّربی بِحّق اّخیکّ الحسین علیه السلام.

خدایا مرگ ما را در حال زیارت و سلام بر امام حسین قرار بده.

خدایا مرگ ما را درحال گریه بر مظلومیت امام حسین قرار بده.

خدایا ما را مشمول شفاعت سیدالشهدا قرار بده.

 

 

 


برچسب‌ها: تاسوعا, توسل به حضرت اباالفضل, روضه خوانی
نوشته شده در یکشنبه 11 آبان1393ساعت 16:24 توسط فائزه ساسانی خواه|

 

باز محرم از راه رسید، باز صدای حرینگ جرینگ استکان ها و نعلبکی ها، باز هم نصب کتیبه ها، منبرها، باز هم طعم غذای نذری و باز هم سوز دل و اشک روان.

محرم ماه تکامل است اما برای آن کسی که بخواهد. خوشا به سعادت آنها که امام حسین دست شان را توی این دهه گرفت و برای همیشه بارشان را بستند. خوشا به سعادت آنها که توی این دهه این لیاقت را پیدا کردند و پیدا می کنند سوار بر کشتی امام حسین شوند و خوشا به سعادت آنها که امام حسین با یک نگاه کارشان را درست کرد. 

کاش من هم لایق یک نگاه امام حسین باشم...آقا به ما هم یک نگاه کن مثل زهیر، مثل حر.

پی نوشت:

-هذا عزاک یا حسین...روحی فداک یاحسین.

فرصت ها کم است تا به خودمان بجنبیم شب چهارم رسید.

این عکس را از خانه قدیمی سادات اخوی گرفته ام.

ممنون از دوست نادیده عزیزم که مرا در حرم امام رضا یاد کرد و فردای همان روز عنایت ویژه آقا را دیدم.

ممنون از دوست نادیده عزیزم که مرا به خواهر خواندگی دعوت فراخواند هرچند که دیرهنگام و انجام نشد...

نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان1393ساعت 2:19 توسط فائزه ساسانی خواه|

 

بعضی از آدم ها هرچند به ظاهر از ما دور باشند اما باز هم دوست داشتنی اند. رفتار و گفتار و منش شان از دور هم برای آدم درس و الگو است و  حتی راه رفتن شان هم نشان از بزرگی شان دارد. دروغ نمی گویند، خدعه نمی کنند، در طرفداری از کسی یا چیزی راه را افراط و تفریط نمی پیمایند و درعین حال ثابت قدم از حق دفاع می کنند.

حضرت آیت الله مهدوی کنی برای من چنین آدمی بود. همیشه احساس خوبی از دیدنش داشتم. توی رفتارش  منطق حساب شده ای وجود داشت که ناخودآگاه مرا به احترام وامی داشت. با اینکه از همان روزهای آغازین انقلاب فعال بود و نامش بر سر زبان ها بود، اما هرگز بحران ساز و بحران تراش نبود. با همه رفتاری محترمانه داشت و رفتارش با متانت همراه بود، هرگز برای خودش شأن غیرمنطقی نمی تراشید یا در رفتارش بزرگ نمایی نداشت. خودش را همانگونه که بود نشان می داد و نه بیشتر!

 

 

توی بحران ها پشت نظام و انقلاب بود. سال 88 در میانه آن هیاهو در عین ادب و احترام نسبت به دیگران یک قدم از خط ولایت عقب نایستاد. ایشان مصداق المومن کالجبل الراسخ بود، (مومن مانند کوه راسخ است) و نمونه واقعی و نه نمایشی اعتدال در رفتار و گفتار بود. مصداق یک انسان خردورز.

 

پی نوشت:

- همیشه از آدم هایی که علیرغم بزرگی شان، متواضع اند و خودشان را کسی نمی دانند خوشم می آمده! همیشه! برعکس آدم هایی که برای خودشان شأن غیرمنطقی قائل اند و هنوز غوره نشده آنقدر برای خودشان احترام قائل اند که برخورد کردن با آنها برای آدم مثل بلند کردن یک جرثقیل می شود!! می مانم که اینها مگر چه تعریفی از خودشان دارند که این طور متکبرند و خودشان را تافته جدا بافته از دیگران می دانند! تا همین یک ماه و نیم قبل یک نمونه را برای مدتی تحمل می کردم!

 

- قبل از پیروزی انقلاب که بابا را دستگیر کرده بودند مدتی برایش انفرادی بریده بودند که طولانی تر از زمان معمول شده بود. یکی از روزها که یکی از مامورین پهلوی به زندان می آید تا روزه سیاسی یکی از زندانی ها را بشکند ایشان را توی انفرادی می بیند و تعجب می کند. از ایشان می پرسد: چرا هنوز اینجایی؟بابا هم می گویند اینکه من این همه مدت اینجا مانده ام را باید از شما پرسید! بعدا کاشف به عمل می آید که بخش اضافه مربوط به پرونده آیت الله مهدوی کنی است که به اشتباه وارد پرونده بابا شده است. اینکه چه چیزی باعث شده بود تا آنها به اشتباه بیفتند و بابا جور ایشان را بکشند بماند!

 

- دیشب تکه هایی از زندگی آیت لله را نشان می داد، بخشی که مربوط به دوران نخست وزیری و کاندیداتوری شان برای ریاست جمهوری بود که بعد از مدتی از نامزدی ریاست جمهوری انصراف داده بودند و در مصاحبه ای گفتند برای تجمیع آرا و وحدت این کار را کردم، این جمله شان مرا یاد انتخابات ریاست جمهوری اخیر انداخت که چقدر ایشان حرص خوردند تا اصولگرایان به نتبجه واحد برای معرفی کاندیدا برسند و آخر هم بی فایده بود.

 

- حضرت آیت الله دلم برای تحت الحنک بستنت تنگ می شود...


برچسب‌ها: آیت الله مهدوی کنی, اعتدال, عالم ربانی
نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 15:20 توسط فائزه ساسانی خواه|


آخرين مطالب
» کوله بار سبک
» راه پویان بیابان!
» دوازدهمین روضه مجازی
» سومین دوره طرح بهار یتیمان
» گل سرخی ها کامل شدند!
» احوال ما را از این در بپرس
» عزاداری تماشایی زنان عرب
» یازدهمین روضه مجازی
» سوار بر کشتی حسین
» مصداق واقعی اعتدال

Design By : Pichak