زندگی روزمره توی حوض کوچک آب

زندگی ماهی ها در حوض فیروزه ای جریان دارد

 

 

عقربه که یک ساعت می رود عقب، یعنی که رسما پاییز آمده و باید به احترامش بلند شوی و سلامش کنی.

گرچه نمی توانم فرقی میان فصل ها بگذارم اما پاییز برای من یکی از زیباترین و پرخاطره ترین فصل هاست، پر از انرژی مثبت است، پر از حس های نوستالژیک! بهترین تجربه های زندگیم را در آن داشته ام. تجربه های شیرین و تلخ که روی هم رفته مرا رشد داده و بزرگ و پخته کرده. اصلا از هیچ فصلی به اندازه پاییز خاطره ندارم.

پاییز فصل رنگ هاست مثل بهار، فصل باد، فصل ابر، فصل باران، فصل چتر، فصل خرمالو، فصل انار، فصل روزهای کوتاه و شب های بلند، فصل رنگ های سرخ و زرد و کرم.

آمدن پاییز را باید جشن گرفت، مثل بهار. با درست کردن غذایی که مثل دوران مدرسه شیفته بویش بودم.

مثل همان روزهایی که خسته و گرسنه خیابان به خیابان و کوچه به کوچه از مدرسه به خانه می آمدم و از کنار هر خانه ای که رد می شدم بوی خوش غذا می آمد. و توی هر خانه مادری چشم انتظار آمدن فرزند یا فرزندانش بود.

قبل ترها پاییز را دوست داشتم برای درس و مشق و ادامه تحصیل اما دیگر دلتنگ میز و نیمکت نیستم. دیگر میلی به ادامه تحصیل ندارم. تا همین جا کافی است! برنامه های مهمتر و جدی تری برای زندگیم دارم. می خواهم پاییز را با حال و هوای امسال خودم آغاز کنم...

 

پی نوشت:

-من خرمشهر را دوست دارم به خاطر شط و نخل و گل های کاغذی و غروب استثنایی اش و مهم تر از همه مردم خونگرم، با غیرت و با شرفش...

-آهای خرمشهر دلم هوایت را کرده، بخصوص هوای شط کارون و غروب سرخ رنگ و خیابان چهل متری ات را در سر دارم، با تو وعده داشتم برای پاییز اما نشد، لابد حالا وقتش نیست. هرچند که آنجا نیستم اما روزی نیست که به تو و آنچه به تو در چهل و پنج روز مقاومت گذشته فکر نکنم.

-آغاز هفته دفاع مقدس مبارک.


برچسب‌ها: پاییز, دفاع مقدس, خرمشهر, شط کارون

[ دوشنبه 31 شهریور1393 ] [ 23:38 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

از دیروز حس دانش آموزی را دارم که امتحانات پایان ترمش را با موفقیت گذرانده و بعد از دادن آخرین امتحان،  دوان دوان به خانه اش می آید که در اسکله و روی آب است. با شتاب تک تک کتاب ها و جزوه های درسی اش را جمع می کند و با شادمانی از بالکن اتاقش آنها را یکی یکی به سمت آسمان پرتاب می کند، به چرخ خوردن برگه ها توی آسمان آبی و فروافتادنشان توی دریا نگاه می کند و با خونسردی به حرکت آرام کاغذها روی آب و غرق شدن کتاب ها و دفترها نگاه می کند و همزمان به تعطیلات تابستانی و تفریحات پیش رویش فکر می کند.

 

پی نوشت:

-الهی شکرت...

-از شنبه دور جدیدی از تجربه کاری ام آغاز می شود...آدم های جدید، کار جدید، و تجربه جدید...کوله بارم را آماده کرده ام.

[ پنجشنبه 27 شهریور1393 ] [ 19:20 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

قال الحسین علیه السلام: بنفسی انت یا اخی

 

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى الْإِمَامِ التَّقِيِّ النَّقِيِّ وَ حُجَّتِكَ عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى الصِّدِّيقِ الشَّهِيدِ صَلَاةً كَثِيرَةً تَامَّةً زَاكِيَةً مُتَوَاصِلَةً مُتَوَاتِرَةً مُتَرَادِفَةً كَأَفْضَلِ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِيَائِكَ.

 

امام رضا علیه السلام می فرمایند:

« صِلْ رَحِمَكَ وَ لَوْ بِشَرْبَة مِنْ ماء، وَ أَفْضَلُ ما تُوصَلُ بِهِ الرَّحِمُ كَفُّ الأَذى عَنْه ».
پيوند خويشاوندى را برقرار كنيد گرچه با جرعه آبى باشد، و بهترين پيوند خويشاوندى، خوددارى از آزار خويشاوندان است.

 

پای درس علی علیه السلام:

سستی دل را با استقامت درمان کن و خواب زدگی چشمانت را، با بیداری از میان بردار و اطاعت خدا را بپذیر و با یاد خدا انس بگیر و یاد آور که تو از خدا روی گردانی و در همان لحظه، او

روی به تو دارد و تو را به عفو خویش می خواند و با کّرّم خویش می پوشاند! در حالی که تو از خدا بریده، به غیر او توجه داری! پس چه نیرومند و بزرگوار است خدا و چه ناتوان و بی مقدار تو!(نهج البلاغه، ترجمه استاد محمد دشتی، ص325)

 

السلام علیک یا ابالفضل العباس ابن امیرالمومنین...

 

حضرت سیدالشهدا آنقدر به حضرت عباس علاقه دارد که مکرر به آن جناب می فرمود: بِنُفسی اّنت، جان من فدای تو باد. (خصایص العباسیه، صفحه 13

 

چشــم من با اشک می بندد دخـیل

بر ضـــــــــریح باصــفای دست تو

 

عشــــــق و ایــثار و فتوت باختنــد

رنــــگ خود پــیش حنای دست تو

 

بر کـــمر بگرفت دست خود حسین

دیـــــد تا در خون شنـــای دست تو

 

از ســــر هفت آسمـــانم سرگذشــت

تا نـــــــهادم سربه پای دســـــت تـو

 

یا کاشِفّ الکّرب عّن وّجه الحُسین علیه السلام اِکشِف کّربی بِحّق اّخیکّ الحسین علیه السلام.

 

میلاد سلطان سریر رضا، حضرت علی بن موسی الرضا مبارک باد.

گوش کنید و تجدید خاطره کنید.

[ پنجشنبه 13 شهریور1393 ] [ 10:8 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

 

 

مدتی است توده ای خاکستری رنگ توی آسمان ذهنم شکل گرفته و همراه من این طرف و آن طرف می رود. اولین لکه های این توده را از پیش از سال نو دیده بودم و هرچه سعی کردم آن را پاک کنم نشد که نشد! توده نمی خواست پاک شود؛ برعکس سعی می کرد بزرگ و بزرگ تر شود. تازگی ها هم این توده خاکستری رنگ تمایل به سیاهی پیدا کرده است! دیگر برای پاک کردن لکه سیاه تلاشی ندارم و رهایش کرده ام!!!اجازه داده ام هرچقدر دلش می خواهد بزرگ شود.

از بودنش نه حرص می خورم، نه غصه می خورم و نه خودم را ناراحت می کنم! آنقدر تجربه کسب کرده ام که بدانم با چیزی که نیم بیشترش بیرون از اراده من است نجنگم و انرژیی صرف نکنم و اصلا باید سیاهی باشد تا رنگ های روشن قدرشان شناخته شود. بلاخره باران می بارد و سیاهی ها را با خودش می برد و در پس هر بارانی، رنگین کمانی در آسمان صاف و آبی نمودار خواهد شد.

 

پی نوشت:

- سوژه های ناپخته در ذهنم زیادند. شاید بهتر باشد بمانند تا پخته تر شوند یا مثل کرم ابریشمی آرمیده در پیله به امید پروانگی در آب جوش بی توجهی من بسوزند! برای مدتی نمی نویسم. حوصله نوشتن ندارم! نمی دانم تا چه وقت شاید یک ماه و شاید بیشتر و بیشتر. توی زمینی که آسمانش را دود گرفته جایی برای نوشتن، حداقل خوب نوشتن یا مثبت نوشتن نیست. واژه ها مقدس اند و نباید تحت هر شرایطی تبدیل به جمله شان کرد و در معرض دید گذاشت. اما روضه ها پابرجاست؛ به رسم عهدی که با صاحب روضه بستم به این امید که آن بزرگوار آسمانم را ابری- بارانی کنند.

 

- بعضی از آدم ها دیگران را در حد یک وسیله می بینند وقتی کارشان با او تمام شد پرتش می کنند توی جعبه ابزار! اینکه آدم احساس کند برای مدتی نقش یکی از وسایل جعبه ابزار را اجرا می کرده و خودش نمی دانسته حس خیلی بدی است اما این هم می رود قاطی بقیه تجربیاتی که در انبار ذهن جا می گیرند.

 

-خدایا یقین دارم که لحظه به لحظه زندگی ما را می بینی و ثبت می کنی، و ممنون که ثبت می کنی دلم به همین قرص است و چه آرامشی دارد که تو آگاه به پنهان و آشکار ذهن ها هستی.

- دلم روشن به دعایی است که تو در حرم امام رضا و در مقابل امام رضا برایم می کنی ...


برچسب‌ها: احترام, اعتماد, سکوت

[ جمعه 24 مرداد1393 ] [ 22:26 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

سرانجام آتش بس شکننده تمام شد؛

تمام شد!!!!

دوباره هواپیماها، بر فراز آسمان غزه به پرواز درآمدند تا بمب هایشان کودکان را تعقیب کنند و آنها را از آغوش گرم مادران و پدران شان بربایند و به آغوش مرگ بسپارند! 

آرام بخواب کودک فلسطینی، آرام بخواب! به زودی در آغوش پر مهر رسول خدا، چشم خواهی گشود و  شکایت دشمن زبون و پست را به حضرت موسی بن عمران خواهی کرد.

 

 

پی نوشت:

-دولت ها و ملت های پر مدعای عرب کجا هستند؟ خاک مرگ بر سرشان پاشیده اند! لعنت خداوند بر آنها باد.

 - ای انسان آزاده، ای انسان شریف، قبل از خرید کالاهای آمریکایی، اسرائیلی و انگلیسی به مردم مظلوم غزه هم فکر می کنی؟


برچسب‌ها: کودکان غزه, اسرائیل, اعراب, غزه

[ جمعه 17 مرداد1393 ] [ 21:21 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

 

قال الحسین علیه السلام: بنفسی انت یا اخی

 

 

هشتمین روضه مجازی

 

امام باقر علیه السلام:

صله رحم موجب پاکی اعمال و رشد دارایی و دفع بلا و آسانی حساب و تاخیر اجل می شود.( مفاتیح الحیات، ص212)

 

پای درس علی علیه السلام:

برهان گناهکار، نادرست ترین برهان ها است، و عذرش از توجیه هر فریب خورده ای بی اساس تر، و خوشحالی او از عدم آگاهی است.

ای انسان چه چیز تو را بر گناه جرات داده و در برابر پرورگارت مغرور ساخته؟ و بر نابودی خود علاقمند کرده است؟ آیا بیماری تو را درمانی نیست و خوب زدگی تو بیداری ندارد؟ چرا آن گونه که به دیگران رحم می کنی به خود رحم نمی کنی؟ ( ترجمه خطبه 223، تهج البلاغه، ترجمه استاد محمد دشتی)

 

السلام علیک یا ابالفضل العباس ابن امیرالمومنین...اشهد انک قتلتّ مظلوما...

ای حرمت قبله حاجات مـــــــــــا

یاد تو تسبیح و مناجات مــــــــــا

 

تاج شهیدان همه عالمـــــــــــــی

دست علی ماه بنی هاشـــــمی

 

ماه کجا روی دل آرای تـــــــــــــو

سرو کجا قامت رعنای تـــــــــــو

 

تشنه برون آمـــدی از مـــوج آب

ای جـــگر آب برایــــــت کبـــــاب

 

ساقی کوثر پدرت مرتضی اســت

کار تو سقایی کرب و کربلاســت

 

پس از شهادت حضرت اباالفضل امام با دلی شکسته، محزون و گریان به سوی خیمه ها بازگشت، در این حال دشمن پست به خیمه ها هجوم آورد. امام فریاد برآورد:

اما من مجیر یجیرنا؟ اما من مغیث یغیثنا؟ اما من طالب حق ینصرنا؟ اما من خائف من النار فیذب عنا؟

« آیا کسی هست ما را پناه دهد؟ آیا فریادرسی هست به فریاد ما برسد؟ آیا حق طلبی هست ما را یاری کند؟ آیا کسی هست که از آتش دوزخ بترسد و از ما دفاع کند؟»

 

حضرت سکینه امام را دید که می آید. به استقبال پدر رفت، و پرسید: «أین عمی العباس؟» عمویم عباس کجاست؟ امام فرمود: عمویت کشته شد.

حضرت زینب فریاد برآورد: «وا اخاه! وا عباساه! واضیعتا بعدک.» ای وای برادرم! ای وای، عباسم! بعد از تو بی پناه و بی یاور شدیم.

اهل حرم همه گریستند. امام هم با آنان گریست و فرمود: «واضیعتا بعدک یا اباالفضل.»

ای اباالفضل بعد از تو بی یاور شدیم.

 

خدایا؛

 ما را مدیون صبر امام حسن و خون بنا حق ریخته شده امام حسین قرار مده.

  توفیق بندگی ات را به ما عنایت فرما.

مرگ ما را در حال گریه بر امام حسین قرار بده.

مرگ ما را در حال زیارت و سلام بر امام حسین قرار بده.

ما را از شر فتنه های آخر الزمان حفظ فرما.

زیارت مولی الموحدین امیرالمومنین و حضرت سیدالشهدا را به زودی برایمان مقدر فرما و امنیت کامل را در عراق و سوریه و فلسطین و لبنان حاکم فرما.

قلوب مسلمانان را به یکدیگر نزدیک بفرما.

 شر اشرار و دشمنان مسلمانان و انسنانیت را به خودشان برگردان.

شر اشرار و دشمنان را از سر همه هموطنان مان دفع بفرما.

اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود.

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و جعلنا من اعوانه و انصاره.

شادی روح حضرت امام و شهدا صلوات.


برچسب‌ها: روضه خوانی, حضرت اباالفضل, توسل؛ امام حسین

[ چهارشنبه 15 مرداد1393 ] [ 0:1 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

 

 

مهمان عزیز، امسال هم مثل هرسال با چمدان، چمدان سوغاتی به دیدارم آمده بود. توی چمدانش همه چیز بود، رحمت و مغفرت و گذشت و مهربانی و هرچیز دیگری که به آن محتاج بودم، حتی هر چیز که به آن احتیاج داشتم و فراموش کرده بودم.

مدت زمان همنشینی با مهمان عزیز خیلی کوتاه بود؛ انگار چشم بر هم زدنی! یک ماه، که فقط به اسم یک ماه بود اما برایم آنقدر سریع گذشت که گویی تنها یک روز بود!دم دمه های غروب روز دوشنبه، بعد از یک ماه، مهمان دوست داشتنی را با یک دنیا حسرت و غم و اندوه بدرقه اش کردم.

هم من و هم مهمانِ دوست داشتنی مان می دانستیم صاحبخانه خوبی نبودم و آنطور که باید از او پذیرایی نکردم.

در بیست و سومین شب حضور مهمان ِ نازنین و به برکت وجود او، زیر آسمان و زیر نور ماه احساس کردم هزاران هزار پروانه از درونم رها شدند و به سمت آسمان به پرواز درآمدند...

خدایا...خداوندا شکر...به خاطر حضور مهمانت، به خاطر چمدان، چمدان سوغاتی اش و به خاطر پروانه های رها شده از درونم...فقط شکر...

خدایا مهمانی را که تو فرستادی با تمام وجود دوستش داشتم هرچند که آن گونه که باید و شاید قدرش را ندانستم...خدایا اگر به عبد بودن قبولم نداشته باشی مخلوقت که بودم و هستم و خواهم بود.

 

پی نوشت:

- هرچند که با وجود شادی حضور مهمان عزیز، افطارمان به خاطر از دست رفتن کودکی یا زنی یا مردی و خلاصه انسان بی گناهی در غزه با اشک توأم می شد.

 


برچسب‌ها: ماه رمضان, غزه, مغفرت

[ جمعه 10 مرداد1393 ] [ 22:10 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

 

 

 

مادر...مادر...مادر...ضجه های یک مادر می تواند عرش را به لرزه در آورد!

کودک...کودک...کودک وجودش همیشه برای بشریت امیدبخش بوده!

مادر را از ازل به از خودگذشتگی و صبر شناخته اند...

 کودک را ازل کنار مادر معنا کرده اند!

 

اگر کسی نمی داند چطور باید دادِ مردم محاصره شده در فلسطین اشغالی را از اسراییل غاصب بگیرد کودکان غزه خوب می دانند باید چه کنند! اگر کسی نمی داند چه طور باید به قلب سرزمین های اشغالی نفوذ کند و از دیوار حائل عبور کند کودکان غزه خوب می دانند!

این بار، در نبرد میان مقاومت اسلامی و اسراییل کودکان غزه فرماندهی را با نقشه ای حساب شده برعهده گرفته اند!

آنها مثل پدر و مادرشان از اتحادیه عرب ناامیدند! از سازمان ملل ناامیدند! از مدعیان حقوق بشر هم ناامیدند اما دیگر درس شان را خوب بلدند و با کوله بار شصت و شش سال تجربه به میدان نبرد آمده اند! آنها برای مبارزه وقت شان را تلف نمی کنند و درنگ را جایز نمی دانند!

کودکان غزه بلند همت و بلند نظرند؛ اندیشه های بزرگ در سر می پرورانند، به فتح اندک قانع نیستند، و تنها به آزادی غزه فکر نمی کنند، بلکه خواهان آزادی تمام سرزمین های اشغالی و مسجدالاقصی هستند! اما خوب می دانند سازش و سکوت بی فایده است، خمپاره و توپ هم بی اثر است و هزاران بیانیه و کنفرانس و قطعنامه حتی یک هزارم لحظه ای که مادری پیکر غرق به خون نشسته نوزادش را در آغوش کشیده اثر ندارد!

آنها خوب می دانند که تنها پیکر خون آلود و جسم بی جان شان جهان را به خروش وامی دارد و رستاخیز به راه می اندازد و آزادگان جهان را چون ابابیل بر فراز سرزمین های اشغالی خواهد کشاند! آنها می دانند که باید به قلب ها نفوذ کنند تا فلسطین و قدس شریف را برای همیشه نجات دهند!

بنابراین داوطلبانه آماده شهادتند! و برای تکمیل جهادشان به آغوش مهربان مادر نیازمندند!

پس؛ مادران فلسطینی از اشک ریختن و ضجه زدن شرم نکنید و غصه تان را فریاد بکشید..سرخی خون فرزندان تان امیدبخش و رهایی بخش است...

این روزها صدای ضجه تان تمام دنیا را به لرزه درآورده است اما به زودی از سرخی خون فرزنداتتان، و آغوش به خون آغشته تان؛میلیونها کودک فلسطینی زندگی جدیدشان را در صلح و آرامش در سرزمین آبا و اجدادشان آغاز خواهند کرد!

مادران فلسطینی صبر پیشه سازید ابابیل با بالهای آغشته به خون فرزندان تان به سوی قدس شریف در پروازند...

 

 

پی نوشت:

-در مورد شرایط فلسطین و غزه حرف بسیار است اما به احترام کودکان غزه همین چند خط کافیست.

 

-دیروز دست نوشته های مردمی زیاد بود اما دو دست نوشته از همه جالب تر بود یکی مربوط به کسی بود که نوشته بود: خدایا پایان کار اسراییل را به دست ما ایرانی ها بسپار (آمین). و دیگری دست نوشته ای بود که نوشته بود: شرم بر این زنده بودن! ما را با هزینه شخصی مان به غزه بفرستید.


برچسب‌ها: غزه, نسل کشی, تحریم اسراییل, زنان غزه, Gaza

[ یکشنبه 5 مرداد1393 ] [ 1:17 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

 

 

1- یکی از دوستانم که پدرش استاد دانشگاه است و چند سال قبل برای فرصت مطالعاتی همراه خانواده به لندن رفته بودند برایم می گفت: در ماه مبارک رمضان به یکی از فروشگاه های اسلامی رفته بودیم، به دلیل کسالتی که داشتم روزه نمی گرفتم، داشتم آدامس می جویدم که یکی از مسئولین فروشگاه جلو آمد و تذکر داد که ماه رمضان است چرا روزه خواری می کنید؟ این یعنی که اگر کل مردم شهر لندن مسلمان بودند قانونی وضع می شد که روزه خواری علنی را منع می کرد! یاد سال گذشته افتادم که رفته بودیم فروشگاه شهروند و یکی از مشتری ها علنی و به طرز زننده ای روزه خواری می کرد و هیچ کس جرات نکرد به او تذکری بدهد!

 

2- چند سال قبل چند نفر از خانم های فامیل با هم در ماه رمضان برای خرید به دبی رفته بودند ، درحال خرید یکی از آنها بطری آب به دست داخل مغازه ای می شود فروشنده بدون توجه به حجاب کامل او که مسافر بودن و ایرانی بودنش قابل تشخیص بوده او را به دلیل روزه خواری از مغازه اش بیرون می کند! پلیس هم با عصبانیت با او برخورد می کند! وقتی برایم گفت یاد مغازه دارانی افتادم که از ترس از دست دادن مشتری به مشتری روزه خوارشان که با بطری آب وارد مغازه شده حرفی نمی زنند! و نمی دانند که روزی را خدا می دهد!!!

 

3- چند سال قبل یکی از اساتید دانشگاه که اتفاقا خیلی هم مذهبی نیست از ماه رمضان در میان دانشجویان مسلمان انگلستان می گفت و نسبت به روزه خوری علنی ایرانی ها اعتراض داشت و می گفت: در ماه مبارک رمضان توی دانشگاه مسیحی ها به احترام مسلمان ها چیزی نمی خورند آن وقت ایرانی ها از آن جایی که عاشق «تظاهر» هستند در ملاعام شروع به روزه خوری می کنند.

 

4- دو نفر از همکارانم که با مترو به سرکار می آیند و می روند هر چند روز یک بار از صحنه های تاسف باری می گویند که در ماه مبارک رمضان در مترو مشاهده می کنند. یکی از آب خوری های مترو که باز است و در اختیار روزه خورهاست می گوید، و اینکه وقتی به مامورین مترو اعتراض کرده است مریض ها را بهانه کرده است! دیگری از فروشنده های مترو می گوید که لواشک و نان قندی و دیگر خوراکی ها را توی واگن ها می فروشند و خریداران بدون توجه به حرمت ماه رمضان همانجا خوراکی را باز می کنند و شروع به خوردن می کنند! نه مامورین مترو تذکر می دهند و نه شهروندان حاضر در آنجا!

 

5- روز دوشنبه سوار تاکسی می شوم راننده خیلی راحت بطری آب یخش را جلوی مسافران باز می کند زیر چشمی به من نگاهی می کند و آن را سر می کشد تا واکنشم را ببیند می گذارم موقع پیاده شدن تذکر بدهم که از قضا مسافری سوار می شود و سر دادن کرایه دعوایشان می شود ناچار از خیر گفتن می گذرم! قبلترش می خواستم سوار تاکسی شوم تاکسی ای که جلوی پایم ترمز کرد داشت از پاکت سیگارش، سیگاری بیرون می آورد در ماشینش را بستم وگفتم سوار ماشین روزه خور نمی شوم!

 

 

6- از هفت تیر عبور می کنم راننده های خط شهید محلاتی- هفت تیر و کلانتری هفت تیر دور هم نشسته اند راننده میان سال هیکلمندی روی صندلی نشسته و خیلی راحت سیگار می کشد! سالها قبل توی خط خراسان- انقلاب هم میدیدم راننده ها خیلی راحت توی چای لیوان می ریزند یا سیگار می کشند، رفتم به رییس خط تذکر دادم! دو-سه روز قبل هم توی بهارستان دیدم راننده خط شوش بهارستان توی خیابان ایستاده و به موتور اتوبوسش ور می رفت و انگار نه انگار که ماه مبارک است و سیگار به لب داشت!

 

7- ماه مبارک رمضان سال گذشته از میرداماد به سمت میدان مادر سوار تاکسی شدم ، راننده ضبطش را روشن کرده بود و زنی مشغول آوازخواندن بود. می خواستم به روی خودم نیاورم، به خودم می گفتم الان به مقصد می رسم و پیاده می شوم، اما از طرفی می گفتم نمی شود که چیزی نگفت! من نگویم، او نگوید، ما نگوییم...چه می شود! بلاخره وجدانم پیروز شد، به راننده گفتم ببخشید آقا لطفا صدای ضبط را کم کنید. ضبط را خاموش کرد.

به میدان مادر رسیدم،گفتم مسیر بعدی تان سیدخندان نیست؟ گفت چرا هست ولی شما را نمی توانم ببرم چون شما می گویید ضبط را کم کن!ت وی ماشین علاوه بر من دو خانم دیگر هم بودند و نسبت به حرف راننده هیچ واکنشی نشان ندادند! سوار ماشین بعدی شدم راه که افتاد ضبطش را روشن کرد و صدای نوار غیرمجازش در ماشین پیچید! با خودم فکر می کنم این جماعت چه شان شده! ماه رمضان با غیر ماه رمضان برایشان فرقی نمی کند!

 

8- همکارم آمده دفتر؛ کمی دیرتر از معمول آمده! نشسته و ننشسته می گوید روزه خوری چه علنی شده! می گوییم چه طور؟ می گوید رفته ام بانک، جلوی باجه که ایستادم دیدم کارمندی که پشتش نشسته دارد خوراکی می خورد! می پرسیم کدام بانک؟ می گوید بانک ملی سر ونک! یکی از همکاران می گوید عجب! بانک خصوصی هم نیست!

 

10- سال گذشته یکی از همکارانم برای تهیه گزارش از برنامه یک موسسه خصوصی که جمعی از اساتید دانشگاه رشته جامعه شناسی آن را راه انداخته اند به آنجا رفته بود تعریف می کرد بی توجه به ماه مبارک رمضان لیوان های آب یخ را دورمی گرداندند!

 

9- چند روز قبل دوستم سوار اتوبوس شده، راننده بعد از مدتی ماشین را نگه می دارد و از اتوبوس پیاده می شود، کاشف به عمل می آید که آقا تشریف شان را برده اند آب ....کنند!

 

 

اینها تنها چند نمونه ای است که دیده و شنیده ام! خوردن آب و کشیدن سیگار و جویدن آدامس جز امور پیش پا افتاده شده  توی خیابان راه می روند و با خیالت راحت بستنی می خورند، شیر و کیک می خوردند، آب میوه می خورند، دلستر می خورند و...

 

کی این چنین لاقید شده ایم؟همه مان، هم آنها که علنی روزه خوری می کنند و هم  آنها که می بینند و سکوت می کنند!

لابد از همان وقتی که فراموش کردیم یا خودمان را به فراموشی زدیم و یادمان رفت که در اسلام نماز و روزه و امر به معروف و نهی از منکر از یک مرتبه برخوردارند. از وقتی که محافظه کاری در جان مان ریشه گرفت و حتی  تذکر دادن را از خانواده و اقوام درجه یک مان هم دریغ کردیم! یا دلمان نیامد یا رویمان نشد و خجالت کشیدیم. نه فقط در روزه خواری که در هر امر اشتباهی که فرد مرتکب شد!از وقتی که حتی نگاه شماتت بارمان را از فرد گنهکار دریغ کردیم.

از وقتی که مسئولین حکومتی بدون هیچ توجیه منطقی مردم را به حال خودشان رها کردند! بدون آنکه قبلا مومنین را توجیه کرده باشند که خودتان باید به شیوه منطقی رودرروی روزه خواری بایستید! خودتان باید در برابر هر منکری که در جامعه دیدید متذکر شوید1 نیازی به دعوا هم نیست با همان نگاه یا تذکر زبانی!

آن وقت فرهنگ «خود را به ندیدن زدن» و «به من چه» کم کم توی وجودمان ریشه گرفت و رشد کرد که اگر به موقع آن را از ریشه قطع نکنیم نزدیک است شکوفه کند و به بار بنشیند!

آن وقت امثال شهید علی خلیلی ها هم که در برابر ناموس دزدی اعتراض کردند جان شان را از دست دادند و می دهند!

اما اگر باید همه مان سرمان را مثل کبک زیر برف کنیم و به روی خودمان نیاوریم که وضعیت روزه خوری علنی هر سال دارد بدتر از پارسال می شود چرا فخر فروشی می کنیم که محب و عاشق امام حسین هستیم؟

 اگر فرهنگ اسلام، و به خصوص فرهنگ شیعه، فرهنگ بی تفاوتی و «به من چه بود» پس چرا سیدالشهدا آنچنان مظلومانه قیام کرد و مظلومانه تر به شهادت رسید؟ و مگر امام نفرمود: همانا قیام من برای اصلاح امّت جدم بود و هدف مهم من امر به معروف و نهی از منکر است.

 

چرا مسئولین حکومتی نسبت به کارمندان خود هیچ بخشنامه یا دستورالعمل جدی ندارند! چرا باید کارمند یک بانک دولتی راحت روزه خوری کند؟ چرا راننده تاکسی یا اتوبوس بدون ترس از جریمه شدن یا خواباندن ماشین خیلی راحت باید سیگار بکشد یا آب بخورد یا آنقدر جسور شود که مسافرش را معطل نگه دارد که برود آب ...کند؟  بر فرض که بیمارند نباید در خلوت خوراکی یا آب بخورند؟

چرا کسی به این فرهنگ بی تفاوتی که بوی مرگ می دهد اعتراضی نمی کند؟ چرا مسئولی پاسخگوی این بی توجهی به این منکر علنی نیست یا برای رفع آن کاری نمی کند؟ چرا نسبت به این تظاهر کردن بی قید شده ایم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

 مذهبی که امامش جان و فرزندان و برادران و ناموسش را برای امر به معروف و نهی از منکر می دهد چرا برای منکراتی چنین واضح نشسته و زبان به دهان گرفته است؟

 

حاشیه:

روشن است که امر به معروف شیعه و سنی ندارد و در اسلام نسبت به آن سفارش اکید شده است! این دست نوشته را آدم اهل دردی در راهپیمایی 22بهمن روی تابلوی راهنمایی رانندگی نزدیک خیابان آزادی گذاشته و رفته بود!

 

-برایم عجیب بود وقتی روز چهارشنبه راننده ای که سوارم کرده بود تا مرا به میدن هفت تیر بیاورد توی هر فرصتی که پشت چراغ قرمز می ایستاد قرآن می خواند! بس که تصاویر زشت در این سالهای اخیر زیاد دیده ام!

 

- در زیارت نامه حضرت امام حسین می خوانیم: اشهد انک قد اقمت الصلاه و اتیت الزکات و امرت بالمعروف و انهی عن المنکر...


برچسب‌ها: روزه خواری, امر به معروف, بی توجهی مسئولین فرهنگی

[ شنبه 28 تیر1393 ] [ 17:4 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

 

رمضان عزیز و دوست داشتنی، تا چشم به هم زدیم به نیمه رسیدی! و من از همین حالا دلتنگ هستم برای؛

شب بیداری هایمان تا سحرگاهت! نان سنگک داغ و پنیر و سبزی و خرمایت! سفره های افطاری و سحری مان! رحل قرآن و مفاتیحم که تنها در زمان حضور تو مدام در دسترسند. دعای مجیر و افتتاح و جوش کبیرت! و تواشیح ها و دم دمه های غروبت! و شب های قدرت که از هزار ماه بهتر است.

تو که نباشی بهانه و انگیزه ای برای شب بیداری ندارم. شب بیداری هایم حتی اگر به قصد عبادت هم نباشد باز لطف و صفای خاصی دارد.

رمضان عزیز! این روزها نانوایی ها، و حلیم فروشی ها بهترین مغازه های شهرند.و  صف های طولانی جلویشان به هنگام غروب، نشان از تداوم زندگی پر نشاط در خانه ها و خانواده هایمان دارد. آشپزخانه ها هم بهترین فضای خانه اند، وقتی بوی عطر برنج و خورشت با بوی عطرحلوا و زعفران در فضا می پیچد و اعضا خانواده دلشان می خواهد بهترین ها را بر سر سفره افطارشان بگذارند تا جشن رمضان شان را تکمیل تر کنند.

این دور هم نشینی افطار و سحر نعمتی است که قدرش را نمی دانیم مگر آنکه به هردلیل این جمع را از دست بدهیم و تو بهتر می دانی؛ قدر جمع های خانوادگی را آنهایی می دانند که مجبورند تنها بر سر سفره بنشینند و به تنهایی دست به سفره دراز کنند.

 

رمضان عزیز هنوز برخی از بهترین خاطرات زندگیم از آن توست، آن سال ها که هنوز کوچک بودم و بیشتر شب ها مامان ما را با خودش به جلسات مذهبی می برد، آنها دعایشان را می خواندند و ما در حیاط، کنار گلدان ها و روی پله ها  بازی مان را می کردیم. بعدها که بزرگتر شدم حضور در این جلسه ها جز برنامه های شخصی ام بود. گاهی فکر می کنم یکی از دلایل محکم شدن اعتقاداتم حضور در همین جلسه های سخنرانی آن سالها بود. و چه برکتی داشتی برای همه زندگی ام!

گرچه بعدها حضورم در این مجالس کم رنگ وکم رنگ تر شد!و این توفیق را کمابیش از دست دادم. اصلا حالا تماشای تلویزیون و سریال های نه چندان جذاب وقتی برای این کارها نمی گذارد!

رمضان عزیز! نفس هایم با حضور تو قدر و قیمت دارد وگرنه نفس آدم گنهکار و آلوده و ثواب! به نیمه رسیده ای اما من هنوز آن طور که شایسته تو نازنین است از تو پذیرایی نکرده ام! با وجود تو مهربان تر  و یا گذشت تر و سر به زیر تر و محجوب تر و فقیرنواز ترشده ایم !

رمضان عزیز! ناباورانه از همین حالا دلتنگ رفتنت هستم! کاش می شد کاری کنم تا نروی؛ کاش می توانستم عقربه های زمان را متوقف کنم و تو را برای همیشه پیش مان نگه دارم.

 

پی نوشت:

-خدایا بسیاری از خواسته هایم فراتر از شأن و اندازه منِ ناقابل است اما آنچه مرا وامی دارد که در پیشگاه تو بایستم و پایم را از گلیمم درازتر کنم لطف بی پایان و رحمت و مغفرت بی بدیل تو در این ماه مبارک است، به حرمت علی و فرزندش حسن دست هایم را خالی برمگردان.

 

 - امشب برای خرید رفته بودیم مغازه مردی ناشناس! پول همراه مان نبود کارت را هم هرچه فروشنده کشید دستگاه نخواند. فروشنده که اصلا ما را نمی شناخت گفت بروید فردا یا هروقت که گذرتان افتاد بیاورید. گفتیم اتفافی برای خرید اینجا آمده ایم، گفت پس شماره کارت می دهم به این شماره بریزید...هنوز هم آدم های خوب که اعتماد کردن به آدم ها یادشان نرفته بسیارند.

-از دیشب همسایه ای ساکن خانه روبرویی شده که خیلی پر سر و صداست اما  صدایش نه تنها آرامشم را به هم نمی ریزد که خیلی هم از حضورش خوشحالم. همسایه روبرویی یک آواز خوان است! دیشب تا سحر یک سره سر و صدا کرد،  اما امشب احتیاط می کند و گاه و گداری آواز می خواند. همسایه روبرویی جیرجیرکی است که نمی دانم از کجا آمده و توی باغچه بزرگ خانه روبرویی ساکن شده! صدایش لابلای صدای ماشین و ویراژ موتورها روح بخش و لطیف است. باورم نمی شد در این فضای سرد و خشن شهری باز هم جیرجیرک ها باشند و برایمان آواز بخوانند.

چندسال قبل به طور اتفاقی جیرجیرکی مهمان باغچه خانه قدیمی مان شده بود و ما چقدر از حضورش ذوق زده بودیم تا اینکه طفلکی زیر ماشین یکی از اقوام له شد و مرد. تا مدت ها من و پدر عزادارش بودیم. آنقدر خاطره اش تلخ بود که هنوز که هنوز است بعد از این همه سال که شاید حدود بیست سال از آن خاطره می گذرد یادم مانده است.(همین حالا که دارم می نویسد دارد آواز می خواند.)

 

- نوشتن پست وبلاگی در نیمه شب، یادگاری از ماه مبارک رمضان است.

 - خدایا به همه نعمت هایی که به ما داده ای شکر.

- امروز ساعت 11 قرار است اتفاق خوبی برایم بیفتد! دعا کنید که بیفتد.

- اموات مان را به سوره قدری مهمان کنیم...

-خدایا همه مریض ها را شِفای عاجل عنایت کن و راه کربلا و نجف و دمشق را با امنیت کامل برای زیارت باز بفرما.

- مولای من دلم به یاد تو زنده است...فترحم علی عجزنا یا کریم...

-میلاد مولایمان حضرت امام حسن مبارک.


برچسب‌ها: ماه رمضان, خانواده, خدا, حشرات, شب های قدر

[ یکشنبه 22 تیر1393 ] [ 2:58 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه