زندگی روزمره توی حوض کوچک آب

زندگی ماهی قرمزها در حوض فیروزه ای جریان دارد

درست لحظه ای که داشتم مواد لوبیاپلو را درون قابلمه می ریختم موبایلم زنگ خورد. پشت خط یکی از دوستان نسبتا قدیمی بود. بعد از سلام و احوالپرسی و حرف های معمول برایم در حوزه زنان پیشنهاد کار داشت و گفت که فلان قدر حقوق می دهند و مزایایش چنین است و اصلا محیطش بی‌حاشیه است و همه خانم هستیم و... که به میان حرفش آمدم و گفتم از لطفی که نسبت به من داری ممنون ولی من دیگر تصمیم ندارم در این حوزه  کار کنم. حداقل حالا حالاها تصمیم ندارم! در این مدت هم که کار کردم هرچه که باید از این حوزه به من برسد رسیده! همه این حقوق و مزایایی که گفتی برازنده دیگران! «برو این دام بر مرغی دگر نه».

در تمام سال هایی که در نشریات و موسسات و سایت های مختلف کار کرده ام به سختی و رنج نیفتادم مگر وقتی که در حوزه زنان و با زنان کار کردم. و در طی این سالها به این نتیجه رسیدم حوزه زنان در اکثر موارد تنها در لایه سطحی به پیشرفت رسیده است. نه اینکه در سطح عوام و مردم عادی این طور باشد ها نه! مردم عامی که جای خود، خواص که به میدان آمده اند تا برای همین به ظاهر عوام کاری کنند در اغلب موارد -نه همه موارد- از عوام هم عوام ترند. و این اصلا ارتباطی به سطح تحصیلات آدم ها ندارد.

اگر مدیران یک مجموعه زن و شوهر باشند همکار زن از سوی زن ِمدیر مجموعه همسطح مادرشوهر و خواهرشوهر پنداشته می شود و در اختلافات پیش آمده مدیر مرد علیرغم اینکه به علت اصلی مشکل وقوف کامل دارد طرف همسرش را می گیرد، هرچه نباشد قرار است به زندگی مشترکش  بدون دغدغه و تنش ادامه دهد و روابط پایدار برایش مهم تر است.

اگر لایه های مدیریتی همه خانم باشند جو بدبینی بیشتری حاکم است و آن وقت لایه مدیریتی می خواهد به شیوه مهمانی های دوره قجری و خاله زنک بازی های عجیب و غریب راجع به مجموعه اش کسب اطلاعات کند و هرآنچه به آنها مربوط است و نیست را به خودشان مربوط بدانند و آنقدر خودت را مستقیم و غیرمستقیم تحت کنترل می بینی که مطمئنی حتی از شمار تعداد لیوان هایی که چای نوشیده ای هم مدیر خبر دارد.

قضاوت هر دو گروه از زیر مجموعه شان آنقدر سطحی و خنده دار است که آدم می ماند برای کار نکرده، چگونه باید از خودش دفاع کند یا توهم باندسازی اعضا بر ضد مدیریت و...از جمله نکاتی بود که دیدم!

در این چندسال تجربه ام به قدری تلخ بوده که مرا به مار گزیده ای تبدیل کرده که دیگر از ریسمان سیاه و سفید می ترسم!

در این مجموعه ها هرچه را دیدم و سکوت کردم حمل بر حماقتم تلقی شد و طرف مقابل را جری کرد. رسیدم به این نکته که باید حساس بود، سر و صدا کرد وگرنه یا مقصری یا احمق!

آدم ها در زندگی روزمره و در ارتباط با دیگران نیازمند آرامش! تفاهم و باور یکدیگرند که اگر اینها نباشد نمی توانند به راهی که می روند مطمئن باشند و آن را ادامه دهند و من با همه علاقه ای که به این حوزه داشتم و هنوز دارم به این نتیجه رسیدم!« احترام» و «عزت» دو مولفه ای هستند که وقتی نباشند می توانند به راحتی «علاقه » را در باغچه ذهنت دفن کنند و برایش فاتحه بخوانند و بعد روی آن گل های تازه بکارند که اصلا معلوم نشود روزی اینجا چیزی دفن شده!

کار در این حوزه را تنها به این شیوه ای که الان مشغول به فعالیت در آن هستم می پسندم و با کسی که کنار او احساس آرامش دارم و مدیریتش را باور دارم. کاری ماندگار و مرتب. هرچند سخت! بسیار سخت اما شیرین!

قبلا در این مورد اینجا نوشته بودم.

 

پی نوشت:

-چندسال قبل دو تجربه خوب از مدیر زن را داشتم.

- حرف در این مورد زیاد دارم به اندازه کتاب پنج هزار صفحه ای که ترجیح می دهم سکوت کنم به حرمت خودم که از جنس مونث هستم و به حرمت همه مدیران زنی که شایسته پست و مقام شان هستند.

-تلخی بعضی از رفتارها تا سال ها از ذهن آدم پاک نمی شود. و وقتی ذهن به هر بهانه ای به آن خاطرات سرک می کشد آن خاطرات طوری هیاهو و سر و صدا راه می اندازند که انگار صدها گنجشک توی سرت لانه کرده باشند و صدای جیک جیک شان فضای ذهنت را  پر کرده باشد!

 

-گفتم می خواهم بروم، توی ذهنم دنبال جواب بودم که اگر پرسید چرا؟! جوابی داشته باشم، به حرمت یک سال و خورده ای نان و نمکی که با هم خورده بودیم. با چهره ای سرد و یخ نگاهم کرد و گفت: هرطور صلاح می دانید! مثل اینکه بگوید: خوب به جهنم! به درک! خوش آمدی زودتر...چهره سحر آمد جلوی نظرم که چهار پنج روز این دست آن دست می کرد تا حرفش را بزند و بگوید دارم می روم و اگر شنید چرا جواب منطقی و معقولی داشته باشد و به نرمی مجموعه را ترک کند وقتی از اتاق بیرون آمد بچه ها پرسیدند گفتی؟

- آره.

- چی شد؟

مثل کسی که آب سرد روی سرش ریخته باشند جواب داد: هیچ چی! گفت هرطور صلاح می دانید!

 

- و از گندم خشک، سبزه سبز می شود و روشنایی چشم می شود...


برچسب‌ها: حوزه زنان, مدیریت زنان
نوشته شده در یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 18:1 توسط فائزه ساسانی خواه|

دیروز داشتم فکر می کردم برف باریدن توی تهران کم کم دارد برایم به یک رویا تبدیل می شود. امسال لباس های زمستانی چندانی دم دست نگذاشتم که حالا بخواهم آنها را یواش یواش از جلوی دست جمع کنم تا سال بعد. واقعا داریم برای همیشه با سرما وداع می کنیم؟

دیشب اما زمستان ابراز وجود کرد، نیمه های شب که باران تند تند از آسمان می بارید و برای دقایقی شادم کرد و مرا از فکر و خیال هایی که این چند روز درگیرم کرده درآورد نمی دانستم پشت سرش دانه های ریز برف منتظرند که به سوی زمین سرازیر شدند !هرچند که زمین از خواب زمستانی بیدار شده و بی تاب بهار  و شکوفه های رنگارنگ است! دانه ها آب شدند اما باریدند و حسرت به دل تماشای بارش برف امسال نماندم. همین مقدار بارش کافی بود تا مرا با خودش ببرد به دوران کودکی و آدم برفی کوچکی که با خواهر روی بهارخواب درست کرده بودیم. به آرزوی درست کردن آدم برفی هرساله از بس که مامان سخت می گرفت که توی حیاط نرویم و سرما نخوریم و به دوران پیش دانشگاهی و حیاط مدرسه و آن روز برفی.

و ذهنم سرک کشید به دوران دانشجویی در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه و امتحانات پایان ترم و دلم برای لباس های زمستانی ضخیمم که امسال آنها را درنیاوردم تنگ شد و برای همه لباس ها و چکمه ها و دستکش ها ژاکت های بافتنی ام از وقتی که یادم می آید داشته ام. ببخصوص چکمه های گرم و نرم قهوه ای و دستکش های قرنز رنگ کوچکم.

چه می شود کرد که بهار عزم آمدن کرده و زمستان بخواهد و نخواهد باید برود! و کو تا سال دیگر که شاید برف و آدم برفی ببینم! و شاید صدای قرچ قرچ برف را زیر پایم یشنوم.

هرچند همین اندک سوز سرمایی که به صورتم می خورد نوازشم می دهد...

نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ اسفند۱۳۹۳ساعت 0:40 توسط فائزه ساسانی خواه|

پرسیدم: عید امسال میری شمال؟

جواب داد: نه. روزهای اول تهران هستیم و روزهای آخر عید مشرف می شویم به مشهد.

فکری کردم و گفت: خوش به سعادت تون. من که دو سال هست زیارت امام رضا نصیبم نشده. امسال اربعین توی نجف و کربلا که بودم از امام رضا خجالت می کشیدم که این راه دور را آمدم ولی در این مدت زیارت ایشون نرفتم.

گفت: چرا؟ من شاهدم که تو وقتی اسم کربلا میاد روی پا بند نیستی و هرطور شده میخای خودت رو برسونی به کربلا! انقدر که همت زیارت امام حسین داری، همت زیارت امام رضا نداری؟!پس چرا زیارت امام رضا نرفتی؟

یادم آمد یک امانتی را چندماه قبل با یکی از اقوام فرستادم کربلا، رفت و بعدش صله بزرگی بهم رسید که مطمئنم از برکت نگاه مبارک امیرالمومنین بود و وجود نازنین امام حسین. دوباره دو هفته قبل فرستادمش رفت و بازم صله جدید رسید اما وقتی خواستم همان امانتی را بفرستم مشهد به دست آن زائر نرسیده بود و بعد از تشرفش به مشهد فهمیده بودم. همان موقع پیام جا ماندنش را گرفتم!

گفت: هرطور شده جور کن بری زیارت آقا!

فکرکردم شاید اصلا دعوتنامه برای من از طرف آقا برای من نمی آید! منتظر دعوتنامه هستم تا بروم زیارت.

 گفت: همت کن! شاید تو جلوتر از ما مشرف شدی به مشهد.

خوب است که کسی گاهی به آدم تلنگری بزند...اصلا خاصیت یک دوست خوب همین است دیگر!

بزرگی می فرمود هرموقع گره های بازنشدنی دارید سریع مشرف شوید زیارت امام رضا حتی اگر شده یک روز.

 

پی نوشت:

چه خوشبختم من که چنین دوستان خوبی دارم. یکی عیبم را گوشزد می کند و دیگری یک هفته است نوبه نو عکس شکوفه های بهاری خانه اش را از شهر محل سکونتش برایم می فرستد.


برچسب‌ها: زیارت امام رضا, بهار, دوست خوب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 12:17 توسط فائزه ساسانی خواه|

قال الحسین علیه السلام بنفسی انت یا اخی

حضرت فاطمه سلام الله علیها: کسی که عبادات خالصانه اش نزد خدا بالا رود، خداوند برترین موهبتی را که به مصلحت دنیا و آخرت وی است بر او فرو می فرستد. (پیشوایان هدایت، صدیقه کبری حضرت فاطمه زهرا، صفحه 288)

امام صادق علیه السلام: هرکسی که به زیارت قبر امام حسین نرود و گمان می کند از شیعیان ماست تااینکه به این حال بمیرد پس او شیعه ما نیست و اگر از اهل بهشت باشد مهمان اهل بهشت خواهد بود. (قبله دلها، صفحه 95)

پای درس علی:

ای فرزندن عبدالمطلب، مبادا پس از من دست به خون مسلمین فروبرید ( و دست به کشتار بزنید) و بگویید امیرالمومنان کشته شد. بدانید! جز شنده من کسی نباید کشته شود. درست بنگرید! اگر من از ضربت او مردم، او را تنها یک ضربت بزنید و او را مثله نکنید. ( دست و پا و دیگر اعضای او را نبرید) من از رسول خدا شنیدم که فرمود: بپرهیزید از بریدن اعضای مرده، هرچند سگ دیوانه باشد.

 

توسل به حضرت اباالفضل العباس

السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیّینَ * السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ اَوَّلِ الْقَومِ اِسْلاماً وَاَقْدَمِهِمْ اِیماناً وَاَقْوَمِهِمْ بِدینِ اللّهِ وَاَحْوَطِهِمْ عَلَى الاْسْلامِ * اَشْهَدُ لَقَدْ نَصَحْتَ للّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَلاَِخیکَ * فَنِعْمَ الاْخ الْمُواسی * فَلَعَنَ اللّهُ اُمَّهً قَتَلَتْکَ * وَلَعَنَ اللّهُ اُمَّهً ظَلَمَتْکَ *

 

راوی گوید: تشنگی حسین به نهایت سختی رسید. پس بر فراز شط فرت مد تا داخل فرات شود و برادرش عباس نیز پیشاپیش آن حضرت بود. سربازان ابن سعد جلوگیری نمودند و مردی از قبیله دارم تیری به سوی حسین پرتاب نمود، تیر به زیر چانه آن حضرت جای گرفت. حسین تیر را بیرون کشید و هر دو دست به زیر خون گرفت تا کف هایش پر خون شد. سپس خون را به آسمان پاشید و عرض کرد: بارالها شکایت رفتاری را که با فرزند دختر پیامبرت می شود به پیشگاه تو می کنم. سپس سربازان، عباس را از حسین جدا کردند و گرداگردش را گرفتند تا آنکه شهیدش نمودند، حسین بر کشته شدن برادرش سخت گریست.(لهوف سید بن طاووس)

 

دعا:

اللهم ارزقنا شفاعه الحسین یوم الورود.

خدایا مرگ ما را در حال زیارت و سلام بر امام حسین قرار بده.

خدایا مرگ ما را درحال گریه بر مظلومیت امام حسین قرار بده.

خدایا ما را مشمول شفاعت سیدالشهدا قرار بده.

خدایا توفیق زیارت سیدالشهدا در اربعین حسینی را هرسال به ما عطا فرما.

خدایا این توسل اندک را از ما به لطف و کرمت قبول بفرما.

شادی روح حضرت امام و شهدا صلوات.

 

فرارسیدن ایام فاطمیه تسلیت باد.

یافاطِمَةُ الزَّهراءِ یابِنتَ مُحَمَّدٍ یا قُرَّةَ عَینِ الرَّسوُلِ یا سَیِدَتَناوَ مَولاتَنا اِنا تَوَجَّهنا وَاستَشفَعنا وَ تَوَسَّلنا بِکِ اِلیَ اللّهِ وَ قَدَّمناکِ بَینَ یَدَی حاجاتِنایا وَجیهَةً عِندَاللّهِ اِشفَعی لَنا عِندَاللّه.


برچسب‌ها: فاطمیه, روضه خانگی, توسل به حضرت اباالفضل
نوشته شده در شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 13:42 توسط فائزه ساسانی خواه|

فردا مسافر کربلاست و امشب خواب به چشم ندارد. پشت سر هم پیام کمی دهد که چه می شود و چه کنم و گفته بودی از قول تو چه بگویم! پیام داده شده را با یقین بیشتر دوباره تکرار می کنم و به جمله هایم اضافه می کنم و پیغامم را پر و بال می دهم.

می دانم تا فردا از راه برسد ساعت ها به سان سال ها برایش می گذرند. یاد خودم افتادم و شب هایی که فردایش می خواهم بروم فرودگاه!

امشب دلم دمشق خواست و ذهنم پر است از خاطرات دوران کودکی و دمشق و زیارت حضرت زینب و حرم خلوت و حرم حضرت رقیه و اسباب بازی های چیده شده در گوشه و کنار و آن پنجره هتل رو به خیابان و بلندی های آزادشده جولان و اسباب و وسایل رها شده در آن خانه نیمه ساز پس از فرار صهیونیست ها و آن زن مهربان و با محبت دزفولی و عکس هایی که از ما انداخت ولی نفرستاد و این همه سال برایم علامت سوال بود و هست که چرا عکس ها را نفرستاد؟ و نکند در بمباران هوایی شهید شد؟ نکند خودش زنده مانده باشد و عزیزانش شهید شده باشند و دیگر دل و دماغ فرستادن عکس ها را نداشته و نکند همه شان سالم بودند و خانه شان ویران شده و دیگر چیزی برایش نمانده که برایم بفرستد و نکند....

و ذهنم مرا با خود برد به کربلا  و در بین الحرمین که داستان کفالت حضرت ابالفضل برای حضرت زینب را می گفتم و همسفرم پرسید این را مطمئنی با اعتماد به نفس گفتم آره! اما برخودم لرزیدم و به شک افتادم. تا رسیدیم به حرم حضرت سقا. سر در ورودی به حرم قسمت زنانه نوشته بود: السلام علیک یا کفیل الزینب! و نفس آسوده ای کشیدم.

و افسوس خوردم که تا قبل از جنگ سوریه با تروریست ها و بسته شدن راه زیارت بانو چرا دوباره نرفتیم به پابوس بانوی صبر و دلم زیارت سیده زینب خواست!دلم هوای خوب و باران زده دمشق خواست. و چندسال قبل شب تولد حضرت زینب در نجف بودیم...

آهای دختر لبنانی قول دادی در حرم سیده زینب یادم کنی! یادت هست؟ در نجف قول دادی توی آسانسور وقتی مطمئن شدی ایرانی ام . معامله کردی و گفتی در حرم حضرت معصومه یادت کنم و در حرم امام رضا تو هم مرا در حرم سیده زینب یاد می کنی!

 

پی نوشت:

خدایا آرامش را به سوریه بازگردان...

وای از روزی که پر فرشته ای آسیب ببیند...برای سلامتی فرشته ها دعا کنید لطفا. 

واقعا ساعت از دو نبمه شب گذشته؟ 

نوشته شده در سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 1:55 توسط فائزه ساسانی خواه|

دیشب مهمان داشتیم از قم که سرزده اما رسیده بودند و به زور شام نگهشان داشتیم. و مهمان گفت خیلی هوای خانه شما را می کنم. خانه تان برایم پر از حس های خوب است.

چرا؟ فقط به این دلیل که من خانه نو را به جای آنکه با وسایل لوکس پر کنم و مجبور باشم چندوقت دیگر از پی مد شدن وسایل جدید آنها را تعویض کنم با وسایل قدیمی ای که داشتیم  آراستم. از آشپزخانه گرفته تا حال و پذیرایی. این است که هر مهمان تازه واردی که می آید هیجان زده می شود و خاطراتی که با آن اشیا در هر زمان و مکان دیگری داشته برایش زنده می شود.

این چینش در ابتدا نه تنها طرفدار چندانی توی خانه نداشت  بلکه با تمسخر بعضی از اعضای خانواده هم مواجه شد اما من کار خودم را کردم و مطابق میل و سلیقه خودم رفتار کردم.

در میان اشیا قدیمی صندوقچه از همه مظلوم تر بود که با اکثریت آرا تصمیم به دور انداختنش بود و با هزار زبان راضی شان کردم که این قشنگ ترین و منحصر به فردترین وسیله این خانه است و حالا جز پر طرفدارترین هاست که هرکس می بیند محال است نپرسد این را از کجا آورده ام یا یاد مادربزرگش نیفتد که او هم از این صندوقچه داشته است و چه حیف که آن را دور انداخته اند و آه یادش به خیر آینه مادربزرگ که چقدر خودمان را در آن نگاه کرده ایم و آن خانه قدیمی بزرگ پدرسالار با تاقچه های بزرگ و شمعدان های قدیمی و حیاط بزرگ و درخت توت و شاه پسندها و شمشمادها و حوض مستطیل شکل و چه و چه و چه و بعد آن خانه کوچکی که مادر بزرگ سال های آخر آنجا بود با حیاطی که شاخه های درخت نارنج همسایه به آن سرک کشده بودند و با بوی معطرشان به همه سلام می دادند. و زیر نور این چراغ ها ساعت ها نشستیم و مشق نوشتیم...

محال است کسی بیاید و از این چینش خوشش نیاید. خانه برای نسل جدید که این اشیا را قبلا ندیده اند یک موزه است و برای افراد جوان تر و میانسال و بالاتر پر از حس های نوستالژیک شیرین. و هرکسی که اینجا می آید تا مدتی ذهنش درگیر خاطرات خوش گذشته است. و به دیگری که قرار است به هردلیلی خانه ما بیاید سفارش می کند حتما همه جای خانه را ببیند!

دیشب هم فهمیدم باید موزه را به دختر مهمان مان به طور کامل نشان دهم که دادم!!

و یکی با دیدن این همه وسیله قدیمی گفت: چه عجب یک نفر میان ما عقلش رسید که وسایل قدیمی را نگه دارد...

و قول دادم یک بار توی کاسه های گل سرخی آش رشته مهمان شان کنم! فقط آش رشته!

 

پی نوشت:

فکر کردم در این نیمه شبی چه صدایی است که در این سکوت به گوش می رسد دیدم باران است باران است که به کانال کولر می خورد و ضرب می گیرد. نمی دانم اما چرا میل به پنهان کاری و ریزش دزدانه دارد ! در نیمه شب!

- نیمه شب و سکوت و صدای باران و قطره هایی که روی پنجره سر می خورند و دست افشان پایین می آیند خدا را شکر! شکر که می شنوم و شکر که می بینم.


برچسب‌ها: اشیا عتیقه, خانه های قدیمی
نوشته شده در جمعه ۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 2:14 توسط فائزه ساسانی خواه|

این روزها بازار اکران و نقد فیلم های جشنواره فجر داغِ داغ است. مخاطبان ابتدا به تماشا می نشینند و بعد فیلم با حضور عوامل سازنده آن اعمم از فیلمنامه نویس، کارگردان، فیلمبردار، موسیقی دان، طراح صحنه و دکور، بازیگران و...نقد و بررسی می شود.

در واقع یک فیلم در درجه اول محصول تفکر و خلاقیت فیلمنامه نویس و کارگردان و سپس همراهی و همفکری تعداد کثیری از افراد است که به نسبت خوب یا بد شدن فیلم، در آن سهیم هستند. همین همراهی و همفکری و کارگروهی سبب می شود در بسیاری از مواقع ایرادهای فیلم قبل از اکران گرفته شود. یک کارگردان چنانچه فیلمنامه خوبی داشته باشد می تواند از بازی بازیگران، دستیارانش، موسیقی، طراحان صحنه و...استفاده کند تا فیلم را به پایان ببرد. گاهی حتی ضعف فیلم با موسیقی خوب یا بازی قوی پنهان می شود.

اما نویسنده یک کتاب از چنین موهبتی بی بهره است و باید خودش به تنهایی داستانش را بنویسد، شخصیت هایش را طراحی کند، زمان و مکان و فضا را بسازد و...

 در داستان و رمان دست نویسنده باز است و هرچقدر که دلش بخواهد می تواند شخصیت ها را کمرنگ و پررنگ جلوه دهد وقایع را شرح دهد و هرگونه که با روایت همخوانی دارد جلو برود اما در مستند نگاری دست نویسنده بسته است. نویسنده اجازه دارد تنها و تنها از اطلاعاتی که راوی در اختیارش قرار داده استفاده کند. در واقع، حدود اختیارات نویسنده را راوی و میزان همکاری او مشخص می کند.  این کار مانند زمین و مصالحی است که در اختیار معمار قرار گرفته تا با آن خانه ای بسازد.

هرچقدر راوی از خود، خانواده و اطرافیانش سخن بگوید و به شرح وقایع بپردازد؛ شخصیت پردازی اش کامل تر و ابعاد وقایع گسترده تر و روشن تر می شود. اصولا راوی ها سه دسته اند: کم حرف، پر حرف و میانه رو. که درصورت وجود هریک از دو حالت اول مصاحبه گر و نویسنده سختی بسیاری را تحمل می کنند.

 

اکنون دور اول کتاب خاطره نویسی ما رو به پایان است. مواد خامی که دستم بود 13 ساعت مصاحبه سال های قبل بود که اطلاعات در آن بسیار ناقص گردآوری و عجولانه گردآوری شده بود و هرچه مصاحبه به پایان خود نزدیک تر می شد، شتاب برای بستن و جمع کردن خاطرات بیشتر و بیشتر می شد.

 

از مهرماه سال گذشته که کار به من محول شد تاکنون 50 ساعت دیگر مصاحبه گرفته ام که تا اینجا روی هم رفته می شود 63 ساعت.

 

علاوه بر همه اینها مصاحبه های راوی با خبرگزاری ها، سایت ها و روزنامه ها و نشریات گوناگون در سال های گذشته را جمع آوری کردم و درکنار این مجموعه مصاحبه قرار دادم. حُسن این کار رسیدن به جزییات بیشتر پیرامون آن خاطره است که کمک می کند روایت تا حد ممکن از حالت گزارشی بیرون آید و خواننده به احساس و فکر راوی نزدیک تر شود یا میزان وسعت ابعاد واقعه رخ داده در ذهن راوی مشخص تر شود.

 

حتی مصاحبه یکی از نزدیکان راوی را که با او در روزهای مقاومت بوده است از موسسه فرهنگی ای که مصاحبه کرده بود نیز تهیه کردم. منابع موجودی که مرا به شناخت بهتری از محیط برساند را هم در دستور کار قرار دادم. پیدا کردن عکس ها و بررسی بعضی از موقعیت ها از روی عکس به عنوان یک مستند کاملا دقیق و حرفه ای در دستور کار قرار دادم.

در طول مصاحبه با راوی نیز گاه یک خاطره را شش تا هفت بار بلکه بیشتر در این یک سال مرور کرده ایم که شاید جزییات بیشتری را به یادآورد یا اگر به یاد می آورده و به دلیل کم اهمیت پنداشتن آن از بیان کردنش خودداری کرده به آن دست یابم.

برای من تکرار چند با یکباره برای رسیدن به جزییات یکی از سخت ترین کارها و شکنجه آورترین و درعین حال شیرین ترین هاست. گاه یک خاطره مثل یک پازل می شود که هر قطعه اش را می شود در پنج یا شش زمان مختلف در طول مصاحبه های گوناگون یافت. با این حال گاهی علیرغم بازبینی های مکرر باز احساس می کنم هنوز قطعات آن خاطره کامل نیست.

وقتی جزییات بازگو می شود احساس خوشایندی دارم. زیرا این جزییات هستند که توجیه کننده رفتار افراد در خیلی از زمان هاست.

یکی از مشکلات اکثر راوی ها شتاب برای پایان دادن به روایت شان و اصرار به کلی گویی است. گاهی از آنجایی که نمی دانند در ذهن شما چه می گذرد و برای چه اصرار به دریافت جزییات بیشتر دارید خیلی راحت پاسخ گوی سوالات نیستند، گاهی نمی توانند احساس شان را از مشاهداتشان توضیح دهند و فقط اکتفا می کنند به اینکه «خیلی بد بود»،« خیلی ناراحت کننده» بود. و مصاحبه گر باید قدم به قدم همراهی کند که بد بود یعنی چه و این واژه را آنقدر خرد کند تا به بخشی از احساس آن ها در مورد آن واقعه دست پیدا کند. این کار درست مثل شکافتن صخره است! تصورش را بکنید یعنی چه!

 

گاهی هرچه تلاش می کنم راوی بعضی از خاطرات بسیار مهمش را جز چند جمله به یاد نمی آورد و نمی شود آنگونه که شایسته است به آن پرداخت که باید با این اتفاقات سوخت و ساخت!

به نظر من نویسنده اگر خودش مصاحبه گر آن روایت ها نباشد چندان موفق نیست زیرا یکی از اصول این کار همنشینی جسم و روح با لحظه لحظه های تلخ و شیرین راوی است.

با وجود تلاشی که در این مدت کرده ام هنوز احساس می کنم این خاطرات هنوز که هنوز است جای کار دارد و هنوز در برخی موارد پوسته درونی اش را نشکافته یا لزومی به توضیح بیشتر برخی از خاطرات در خود ندیده است.

گرچه بزرگترین مشکل عدم حضور راوی در تهران است که دسترسی به وی را سخت کرده و می کند و علیرغم میل باطنی ام باید تماس تلفنی بگیرم!

حالا این منم که نویسنده ام! کارگردانم! صحنه پردازم! طراحم! موسیقی دانم! و در تمام اینها بدون هیچ دستیار و یار و یاوری!

همه این عوامل گاه روحم را  آنقدر خسته و فرسوده می کند که دلم می خواهد هرچه زودتر تمامش کنم ولی لحظه هایی هستند که به دادم می رسند و در وجودم انرژی مثبت می ریزند مثل همین دهه فجر که می گوید اگر سی و شش سال روی پا ایستاده ایم محصول مجاهدت های زنان و مردانی این چنین در قبل و بعد از انقلاب است...

 

پی نوشت:

-وقتی نویسنده دا می گوید در طول هفت سال بیش از هزار ساعت روی این کتاب کار کرده ام یعنی چه عمری را روی آن گذاشته، آن وقت بی انصافی است اگر بگوییم راوی گفته و نویسنده نوشته! اصلا شنیدن کی بود مانند دیدن!!

-سلام بر باران که این چنین می بارد و دل ها را از غصه می شوید...خدایا شکرت!

 

اینجا کلیلک کنید.

اینجا کلیلک کنید.

 اینجا کلیلک کنید.

 

 


برچسب‌ها: روایت زنانه, دفاع مقدس, دا, سیده اعظم حسینی
نوشته شده در سه شنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 16:43 توسط فائزه ساسانی خواه|

 

حرف برای نوشتن زیاد دارم. متن های نیمه کارم روی صفحه لپ تابم به انتظار نشسته اند تا سر فرصت بنشینم و کامل شان کنم و در وبلاگ بگذارم. اما هرچه وقتم را این ور و آن ور می کنم زمان لازم به دست نمی آید. پر از حرف هستم پر از ایده و انتقاد و درددل و.... از صندوق قدیمی ام گرفته تا کتابم که به نیمه رسیده و چه خون دل ها که خورده و هنوز می خورم و از او که تنها چهار روز آمد تهران و بعد ذهن مرا در کوچه پس کوچه های خرمشهر سردرگم رها کرد و رفت!

از بیشتر گروه هایی که در شبکه های اجتماعی عضو بوده ام بیرون آمده ام. ذهنم را فرستاده ام اعتکاف تا شاید بتوانم هرچه بهتر وظیفه ام انجام دهم.

برایم خیلی دعا کنید. دعا کنید که زمان برایم برکت داشته باشد و آنچه باید بدانم هرچه سریع تر به آن دست یابم.

 

پی نوشت:

کاش همه پنجره ها وقتی باز می شوند این طور رو به نور و روشنایی و سبزی باشند.

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 21:28 توسط فائزه ساسانی خواه|

قال الحسین علیه السلام بنفسی انت یا اخی

 

چهاردهمین روضه مجازی

 

حدیث:

امام حسین علیه السلام:

«أَلا و إِنَّ الدَّعِی بْنَ الدَّعِی قَدْ رَکَزَ بَیْنَ اثْنَتَیْنِ ، بَیْنَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ . وَ هَیْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ .

آگاه باشید که فرومایه فرزند فرومایه، مرا در بین دو راهی  شمشیر و ذلّت قرار داده است و هیهات که ما زیر بار ذلّت برویم.

 

امام حسن عسگری علیه السلام:

و بدان، آن کس که امر تو را تدبیر کند، در دانستن مناسب ترین زمان برای مصلحت حال تو داناتر است، پس به آنچه او در همه امور و به مقتضای مصلحت حال تو برایت انتخاب می کند اطمینان داشته باش. و در به دست آوردن نیازهایت قبل از رسیدن وقت آن عجله نکن که این باعث تنگی دل و سینه تو شده و پرده ای از ناامیدی تو را فراخواهد گرفت. (منبع پیشوایان هدایت، خورشید سامرا)

 

پای کلام مولا امیرالمومنین:

پیامبر(ص) با دل از دنیا روی گرداند ، و یادش را از جان خود ریشه کن کرد ، و همواره دوست داشت تا جاذبه های دنیا از دیدگانش پنهان ماند و از آن لباس زیبایی تهیه نکند و آن را قرارگاه دائمی خود نداند، و امید ماندن در دنیا را نداشته باشد، پس یاد دنیا را از جان خود بیرون کرد، و دل از دنیا برکند، و چشم از دنیا پوشاند، و چنین است کسی که چیزی را دشمن دارد، خوش ندارد به آن بنگرد ، یا نام آن نزد او بر زبان آورده شود. در زندگانی رسول خدا بر تو نشانه هایی است که تو را به زشتی ها و عیب های دنیا راهنمایی کند. زیرا پیامبر با نزدیکان خود گرسنه به سر می برد و با آنکه مقام و منزلت بزرگی داشت، زینت های دنیا از او دور ماند. پس تفکر کننده ای باید با عقل خویش به درستی اندیشه کند که آیا خدا محمد را به داشتن این صفت ها اکرام فرمود یا او را خوار کرد؟

( نهج البلاغه : خطبه 160)

 

توسل به حضرت اباالفضل العباس

السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیّینَ * السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ اَوَّلِ الْقَومِ اِسْلاماً وَاَقْدَمِهِمْ اِیماناً وَاَقْوَمِهِمْ بِدینِ اللّهِ وَاَحْوَطِهِمْ عَلَى الاْسْلامِ * اَشْهَدُ لَقَدْ نَصَحْتَ للّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَلاَِخیکَ * فَنِعْمَ الاْخ الْمُواسی * فَلَعَنَ اللّهُ اُمَّهً قَتَلَتْکَ * وَلَعَنَ اللّهُ اُمَّهً ظَلَمَتْکَ *

 

گفتم که آب را ببرم خیمه ها نشد/ شرمنده ام بگو به خدا بچه ها نشد

آقا ببخش من همه جایم شکسته است/ تو آمدی به پایت ابالفضل پا نشد

آقا ببخش هر چه که شد تیر خورده ام/شرمنده ام که نیزه و شمشیر جا نشد

حتی هنوز پرچم تو بین دستم است/دستم بریده پرچمت از آن جدا نشد

 

دعا:

اللهم ارزقنا شفاعه الحسین یوم الورود.

خدایا مرگ ما را در حال زیارت و سلام بر امام حسین قرار بده.

خدایا مرگ ما را درحال گریه بر مظلومیت امام حسین قرار بده.

خدایا ما را مشمول شفاعت سیدالشهدا قرار بده.

خدایا توفیق زیارت سیدالشهدا در اربعین حسینی را هرسال به ما عطا فرما.

خدایا این توسل اندک را از ما به لطف و کرمت قبول بفرما.

خدایا ما را مدیون خون شهدا و زحمات امام راحل قرار مده.

شادی روح حضرت امام و شهدا صلوات.

 

میلاد اباالمهدی حضرت امام حسن عسکری علیه السلام مبارک باد.

یا اَبامُحَمَّدٍ یا حَسَنَ بنَ عَلِیٍ اَیُّهَا الزَّکِیُّ العَسکَرِیُّ یَابنَ رَسوُلِ اللّهِ یاحُجَّةَ اللّهِ عَلی خَلقِهِ یا سَیِدَناوَ مَولانا اِنا تَوَجَّهنا وَ استَشفَعنا وَ تَوَسَّلنا بِکَ اِلیَ اللّهِ وَ قَدَّمناکَ بَینَ یَدَی حاجاتِنا یا وَجیهاً عِندَاللّهِ اِشفَع لَنا عِندَاللّه.

 


برچسب‌ها: روضه ماهیانه, توسل به حضرت اباالفضل, امام حسین, عزت و ذلت
نوشته شده در جمعه ۱۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 11:38 توسط فائزه ساسانی خواه|

 

از بس که سرم شلوغ است فرصت نمی کردم اینجا بنویسم. این روزها دلم می خواهد ساعات شبانه روز بیش از 24 ساعت باشد تا اینقدر زمان کم نیاورم. کار روزانه از یک طرف و روزهای پایانی کتاب از یک طرف و خیلی کارهای روی زمین مانده از سوی دیگر.

چند روزی بود که می خواستم در مورد دو موضوع شاد و هرکدام مهم به تفصیل بنویسم، از بس از نظر وقت در مضیقه بوده و هستم امروز و فردا کردم تا خبری بد، شادی ام را به تلخی بدل کرد. خبر شهادت جهاد مغنیه و سایر بچه های حزب الله لبنان و خبر شهادت یکی از فرزندان این ملت...

ذلیل و حقیر است آن رژیم بی بته ای که از جوان بیست ساله ای بترسد و او را در لیست ترورش قرار دهد. اما خوشا به سعادت شهید الله دادی که در کنار حزب الله لبنان به شهادت رسید، آنها که وقتی می گویند: لبیک یا حسین چنان صادقانه و با تمام وجود فریاد می زنند که زمین به لرزه در می آید و فرشتگان آسمان اشک شوق در چشمانشان حلقه می زند.

خوشا به سعادت شهید الله دادی که این قاعده را به هم زد که با پایان یافتن هشت سال دفاع مقدس، در شهادت نیز بسته شد.

اما اسراییل ذلیل و آمریکای خبیث هنوز نمی دانند که ما درس مان را از مولایمان اباعبدالله الحسین به درستی آموخته ایم و هیهات من الذله.

 

 

و خواهرم فاطمه، فاطمه عزیز و نازنین؛ فرزند شهید حاج عماد مغنیه و خواهرِجهاد شهادت برادر عزیزت مبارک...

دیشب و امشب بارها و بارها چهره زیبایت را بعد از شنیدن این خبر در ذهنم مرور کردم. که با شنیدن این خبر چه واکنشی نشان داده ای و در تشییع برادرت چگونه شرکت کرده ای...گرچه می دانم از تو شیرزن جز صبر  انتظار دیگری نمی رود که بارها و بارها در کربلا و نجف دیده ام شما حزب الله لبنان، اعتقاد قلبی تان را چطور روی پرچم زرد رنگ تان که پرچم ما هم هست نوشته اید: فان حزب الله هم الغالبون...

و خواهرم فاطمه، فاطمه عزیز و نازنین خدا تو را کمک کند که بار سنگین اما پر ثمری بر دوش گرفته ای...برایت دعا می کنم که صبورتر از آنچه هستی باشی و با استقامتی که نشان می دهی خاری باشی از تبار مغنیه ها بر چشم دشمن زبون و کافر...مبارک باد بر تو خواهر شهید بودن که می دانی شهید زنده است و از حیات طیبه خود به ما، به من، به تو و به همه زندگی می بخشد...

فاطمه جان، فاطمه عزیزم صبور باش که ابابیل به سمت دشمن پست و رذل در حرکتند...

و کاش امروز من هم در تشییع پیکر برادرت بودم و انرژی می گرفتم از فریادهای رعد آسا و خروشان مشایعت کنندگان جهاد که پیاپی  بر سر آمریکا و اسراییل کوبیده می شد و بر خواب رفتگان را در سراسر دنیا بیدار می کرد که به درستی می گفتند: مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسراییل...

فاطمه جان محکم بایست، محکم تر از گذشته، از آن روز که خبر شهادت پدرت را شنیدی که ما درس مان را بی واسطه، 1400 سال قبل از حضرت زینب گرفته ایم: ما رایت الا جمیلا...

 

و شما ای زمینی های دیروز و آسمانی های امروز، مبارکتان باشد ردای شهادت...مبارک تان باشد که شهادت شما سرفرازی ما و ذلت دشمن است...باشد که دستگیرمان باشید در دنیا و آخرت...و بدانید راه ما همان راه روشنی است که شما رفته اید و با تمام وجود مانند مولایمان حسین در برابر دشمنانمان می خروشیم هیهات من الذله.

اینجا کلیلک کنید.

و همین طور اینجا

و اینجا

 


برچسب‌ها: شهید عماد مغنیه, امام حسین, شهید, فاطمه مغنیه
نوشته شده در دوشنبه ۲۹ دی۱۳۹۳ساعت 23:52 توسط فائزه ساسانی خواه|


آخرين مطالب
» زنان خواص! مدیریت عوام!
» هرچند که دیر آمدی!
» با یک دنیا شرمندگی!
» پانزدهمین روضه مجازی
» قرارمان یادت هست؟
» اشیایی از جنس نوستالژی
» شکافتن صخره!
» حرف های ناتمام
» چهاردهمین روضه مجازی
» برای فاطمه که در آن سوی مرزهاست و یادش در قلبم و بغضش در گلویم

Design By : Pichak