زندگی روزمره توی حوض کوچک آب

زندگی ماهی ها در حوض فیروزه ای جریان دارد

20141116_095259.jpg
 
مرا با خودش برده بود به سال های دور، به اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد. به آن روزها که خبرهای ضد و نقیض انتظار بی پایان همسایه هایمان را در حالت تعلیق نگه می داشت! و نمی دانستند کدام خبر را باید باور کنند شهادت یا اسارت فرزندشان را؟ با اینکه دوستان پسرشان شهادتش را تایید کرده بودند اما تلفن های پشت سر هم و مشکوک خبر از زنده بودن رضا می داد و شعله امید را در دل خانواده اش زنده می کرد گرچه بعد هم گوینده خبر، دلشان را به آتش می کشید و می گفت فرزندشان زیر شکنجه دشمن است! و آنقدر این روند ادامه یافت تا آنها مستاصل و درمانده شدند از هروله میان امید و ناامیدی! تا اینکه رضا خودش به خواب مادرش آمد و سه بار قسم خورد:« به رسول الله من شهید شدم!» و بعد از مدتی دست آن خائن های کثیف رو شد. همان ها که شده بودند سوهان روح این خانواده و زنگ می زدند و می گفتند: پسرتان زنده است، خودمان دیشب صدایش را از بی بی سی شنیده ایم، از صدای امریکا شنیده ایم ...خودش را معرفی کرده و گفته اینجا در زندان های عراق ما را شکنجه می دهند، می سوزانند و...
مزدوران مسعود رجوی بودند که خانواده های مفقودالاثرها را در تهران و ورامین شناسایی کرده بودند و برای آزار روحی شان نمک به زخم چشم انتظاری شان می پاشیدند!
با اینکه منابع خبر شهادت رضا را تایید می کرد اما خانواده اش پیکری ندیده بودند تا به یقین برسند و برای همین همیشه این نور امید در فانوس ذهن شان روشن بود. وقتی نیمه شب زنگ در خانه به صدا درمی آمد قلب این پدر و مادر به تپش می افتاد و این اشتیاق به بودن رضا پشت در گاه آنقدر شدید بود که یک بار پدرش به جای آنکه از پله های ساختمان برود سمت در از بالکن طبقه اول پریده بود پایین تا این چشم انتظاری زودتر پایان بیابد!
رضا آمد اما نه در سال های پایانی دهه 60 و همراه با آزادگان که اوایل دهه 70 آمد همراه با پرستوهای مهاجر. با پیکری که تنها از او ....بگذریم هرچه بود برای مادر و پدرش، برای خواهر و برادرش محمدرضا بود که آمده بود همان جوان رشید که در آخرین روز رفتنش درخشش چشمانش پیشاپیش به مادر، خبر رفتن همیشگی اش را داده و همانجا او را به این باور رسانده بود که «رضا دیگر برنمی گردد»! هرچند که حالا این همه کوچک تر شده بود و از او استخوانی و پلاکی مانده بود. و ما او را آن روز صبح از میان مسجد با صفای مان باشکوه تشییع کردیم. دیرتر از همه شهدای محل!
 
20141114_134342.jpg
 
شیار 143 مرا با خودش برده بود به آن روزهای سخت این خانواده. به آن روزها که بارها مادرش برای مامان درد دل کرده بود. هرچند می دانم مامان هم که خودش داغ جوان دیده بود باز هم نمی فهمید مادر رضا چه کشید! و ما فقط دلمان برایشان می سوخت.
 از همان ابتدا که فبلم شروع شد اشک های من هم بی اختیار سرازیر شدند. من مانوس بودم با لحظه های الفت!با لحظه های امیدواری و ناامیدی اش! با دویدن هایش و پشت در آمدن هایش و به صدای شکستن قلبش وقتی فردوس و شوهرش را پشت در خانه اش دید و نه یونس را.
 

20141116_095218.jpg

 

پی نوشت:
 
- هر کوچه و هر بن بست رازی دارد...
 
-این بن بست هنوز هم خاطره آن روز آخر دیدار این مادر و فرزند را به خاطر دارد و حتما هنوز هم صدای پای مادر و پدری منتظر را در خاطر دارد!

درِ این خانه چه خاطرات محرمانه ای که از صاجبانش و چشم انتظاری شان ندارد..!

درِ این خانه چه وقت ها که دست گرم پدرانه حاج یدالله را امیدوارانه روی زبانه اش احساس نکرده!

درِ این خانه چه وقت که شتاب زده به امید آمدن رضا باز نشده!

 - تلفن این خانه چه وقت ها که برخودش نلرزیده!

-دیدن فیلم شیار 143 را از دست ندهید، با بازی به یادماندنی و زیبای مریلا زارعی و کارگردانی بی نظیر نرگس آبیار. باشد که همه یادمان بماند برای حفط این آب و خاک چه خون ها که ریخته نشده و چه خون دلها که خورده نشده است.

 

روضه:

- راوی گوید: کوفیان سر حسین {علیه السلام}را با زنان و مردان اسیر بردند. چون به نزدیک دمشق رسیدند، ام کلثوم به شمر {لعنه الله علیه}که جزو آنان بود نزدیک شد، او را فرمود: مرا به تو نیازی است. گفت: چیست؟ فرمود: ما را که به این شهر می برید از دروازه ای وارد کنید که تماشاگر کمتر باشد و دیگر آنکه به اینان پیشنهاد کن که این سرها را از میان کجاوه های ما بیرون ببرند و از ما دور کنند که از بس که ما را دیدند، خوار و ذلیل شدیم.

شمر {لعنه الله علیه} در پاسخ خواسته آن بانو از عناد و کفری که داشت دستور داد که سرها را بر فراز نیزه ها بزنند و میان کجاوه ها تقسیم کنند و با این حال آنان را در میان تماشاگران بگردانند تا آنکه آنان را به دروازه دمشق آوردند. (لهوف/ ترجمه سید احمد فهری، شرکت چاپ و نشر بین الملل،ص245)


برچسب‌ها: مفقود الاثر, نرگس آبیار, دفاع مقدس
نوشته شده در جمعه 23 آبان1393ساعت 23:11 توسط فائزه ساسانی خواه|


بچه که بودیم هرسال منزل یکی از همسایه ها در یک روز مشخصی در ماه محرم تعدادی از زنان عرب عراقی که همراه خانواده هایشان زمان صدام ملعون از عراق رانده شده بودند مراسم عزاداری داشتند. مراسم آنها که نامش لطمیه است، درعین حال که برایم جالب بود خیلی باشکوه بود: چادرهای عربی، لباس های بلند و گاهی گران قیمت اما موهایی بلند و پریشان.

شکل عزاداری شان از جهات بسیاری با عزاداری ما ایرانی ها، بخصوص تهرانی ها متفاوت بود. برای همین آن را خیلی دوست داشتم و این علاقه از همان دوران تا امروز با من هست و هرجا که بدانم مجلسی هست که ورودش برای عموم آزاد است شرکت می کنم.

در این عزاداری زنی که به او ملّا می گویند ابتدا روضه خوانی کوتاهی می کند و سپس زن ها با موهای بلند و پریشان که دورشان ریخته درحالیکه اصلا چهره شان آرایشی ندارد و لباس ها و مانتوهایشان بلند است دایره وار می ایستند و ملای عرب در حالیکه دفتری را دستش گرفته که از عرض آن منگنه شده و نه از طول نوحه می خواند و زن ها به سینه هایشان می زدند. این خواندن ضرب تندی دارد و طبیعتا سینه زدن هم تند است. بعد دوباره قطع می شود و پشت سرش نوحه با ضرب دیگری شروع می شود. زن ها دور هم حلقه می زنند و به آهستگی درحالیکه می چرخند به سینه هایشان می زنند و گاهی با گفتن "ها" در جواب او ناله سر می دهند. و بعد دوباره ریتم عوض می شود و دایره های کوچک وسط دایره بزرگ گردهم می آیند و به صورت شان می زنند. بعضی ها با چنان شتابی سر را بالا و پایین می برند و به صورت می زنند که آدم فکر می کند همین حالاست که روی زمین بیفتند و همزمان موهایشان را هم به علامت عزا بالا و پایین می برند و گاه در جواب او "ها" می گویند.

و در پایان وقتی دوباره دایره اصلی پا می گیرد با خواندن ملا جمعی از زنان هروله کنان- نه لزوما هروله- به وسط می آیند و در حالیکه به صورتشان می کوبند عزاداری می کنند و در لابلای مرثیه خوانی او آنجا که می سوزند ناله می کنند و در جواب او"ها" "ها" می گویند.

جالب تر از هر چیز برای من این است که این جمع دایره تشکیل می دهد، دایره در دایره و لابد می دانید دایره در میان اشکال هندسی کامل ترین شکل است. و این شکل کامل در عزای حسینی خود صاحب معناست. و این نوع عزداری از قدیم الایام مرسوم بوده و چه کسی آموزش داده و چه کسی می دانسته باید دایره تشکیل داد؟!!!

با اینکه ایرانی ها یا شاید بهتر باشد بگویم فارس ها خودشان در عزاداری صاحب سبک هستند اما من عزاداری زنان عرب را خیلی دوست دارم. حتی وقتی نمی فهمی چه می گویند هم همراهشان می سوزی. بسیاری از ایرانی ها بری تماشای این مراسم خودشان را می رسانند. این مراسم در میان عرب های جنوب کشور هم مرسوم است اما نمی دانم تفاوتی می کند یا نه؟

 

پی نوشت:

من این آشنایی را مدیون مامان بودم که دست ما را می گرفت و به مجالس عزای امام حسین می برد.

.مستند خاطرات یک پیاده وحید چاوش را از شبکه مستند دیدم و از همین حالا پر کشید قلبم برای سفر اربعین- 

روضه:

...پیشاپیش همه سرهای بریده سر حضرت حسین {علیه السلام} بود که بر فراز نی می درخشید و باد محاسن او را به راست و چپ می برد. زینب {سلام الله علیها} رو به جانب او گردانید وقتی که سر برادر را دید پیشانی به محمل زد خون تازه از زیر مقنعه بیرون زد و خطاب به امام فرمود:

ای ماه نو که چون به کمال رسید خسوف تو را گرفت و پنهان شدی ...ای پاره دلم هرگز چنین روزی را تصور نمی کردم... ای برادرم با این فاطمه خردسال سخن بگوی که نزدیک است دلش آب شود...


برچسب‌ها: لطمیه, زنان, امام حسین, حضرت زینب
نوشته شده در یکشنبه 18 آبان1393ساعت 15:10 توسط فائزه ساسانی خواه|

قال الحسین علیه السلام: بنفسی انت یا اخی

 

 روضه.jpg

 

 

 

السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبَاالْفَضْلِ الْعَبّاسَ ابْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ * السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیّینَ * السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ اَوَّلِ الْقَومِ اِسْلاماً وَاَقْدَمِهِمْ اِیماناً وَاَقْوَمِهِمْ بِدینِ اللّهِ وَاَحْوَطِهِمْ عَلَى الاْسْلامِ * اَشْهَدُ لَقَدْ نَصَحْتَ للّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَلاَِخیکَ * فَنِعْمَ الاْخ الْمُواسی * فَلَعَنَ اللّهُ اُمَّهً قَتَلَتْکَ * وَلَعَنَ اللّهُ اُمَّهً ظَلَمَتْکَ *

 

زمانی که عمرسعد(لعنه الله علیه)، فرماندهی لشگر دشمن را عهده دار شد، فرمان جنگ بر ضد سپاه امام حسین را صادر کرد. در این هنگام شمر لعنه الله علیه خود را به نزدیکی اصحاب حضرت رساند و فریاد برآورد: فرزندان خواهر من کجایند؟ عباس و برادرانش کجایند؟

عباس و برادرانش به او توجهی نکردند، ولی امام حسین فرمود: جواب دهید اگرچه او فاسق است.

عباس و برادرانش گفتند: چه می گویی؟

جواب داد: ای فرزندان خواهر من شما در امانید. خودتان را به کشتن ندهید. از حسین جدا شوید و از یزید اطاعت کنید. من برایتان امان نامه آورده ام.

حضرت قمربنی هاشم با شجاعت هرچه بیشتر، چند قدم جلو نهاد و با صدای بلند فرمود:

ای شمر، خدا تو را لعنت کند چگونه ما در امان باشیم، ولی فرزند رسول خدا در امان نباشد؟ هرگز! هرگز! از مولای مان جدا نمی شویم و تا واپسین قطره خون از او حمایت می کنیم.

عصر تاسوعا عباس سوار بر اسب اطراف خیمه ها می گشت و نگهبانی می داد تا دشمنان پیشروی نکنند. در این هنگام زهیربن قین یکی از یاران با وفای امام حسین نزد قمربنی هاشم آمد و گفت:

ای پاسدار حریم اهل بیت! اینک آمده ام تا تو را به یاد سخن پدرت علی بیندازم.

عباس که خیمه اهل بیت را در خطر می دید از اسب پیاده نشد و فرمود:

ای زهیر! فرصت سخن گفتن نیست ولی چون نام پدرم را به زبان آوردی، نمی توانم از گفتارش بگذرم. بگو، من سواره می شنوم.

زهیر گفت:پدرت هنگام ازدواج با مادرت ام البنین به برادرش عقیل سفرش فرمود تا زنی شجاع از خاندانی اصیل برایش برگزیند؛ زیرا می خواست فرزندی شجاع از او تولد یابد و حامی و ایثارگر برای برادرش باشد. بنابراین ای عباس! پدرت تو را برای چنین روزی خواسته است، مبادا کوتاهی کنی.

ناگهان غیرت حضرت عباس با شنیدن این سخنان به جوش آمد و چنان پا در رکاب زد که تسمه رکاب پاره شد. آن گاه فرمود:

ای زهیر! آیا با این سخنان می خواهی به من جرات بدهی؟ سوگند به خدا هرگز دست از برادرم برنمی دارم و در حمایت از حریم وی کوتاهی نمی کنم. به خدا سوگند فداکاری خود را به گونه ای ابراز کنم و به تو نشان بدهم که هرگز نظیرش را ندیده باشی.

روز عاشورا چون حضرت اباالفضل به دستور سیدالشهدا برای آب آوردن رفت از همه اصحاب تشنه تر بود زیرا سهم آب خود را برای کودکان نگه می داشت.

حضرت حدود هشتاد نفر را هلاک کرد و آن گاه با خستگی و عطش فراوان وارد شریعه فرات شد. پس از آن که مشک را پر از آب کرد دست زیر آب برد تا جرعه ای بیاشامد و تشنگی برطرف سازد:ناگاه تشنگی برادر و اهل بیتش را به یاد آورد و آب روی آب ریخت.

آن گاه فرمود:

به خدا سوگند تا زمانی که آقا و مولایم حسین تشنه است آب نمی نوشم.

 

وقتی پیکر بی دست حضرت عباس کنار علقمه روی زمین افتاده بود امام حسین با عجله خود را به او رساند. سر نازنینش را بر دامن گرفت و خون چشمش را پاک کرد. در این هنگام عباس سخت گریست امام فرمود: عباس جان چرا گریه می کنی؟

گفت: چرا گریه نکنم که مثل تو سید و مولا را بر بالینم می نگرم که سرم را از روی خاک بر دامان گرفته است ولی ساعتی دیگر کسی نیست سرت را از روی خاک بردارد و به دامن بگیرد و هیچ کس خاک از چهره ات پاک نخواهد کرد.

امام حسین تصمیم گرفتند بدن مطهر قمربنی هاشم را به خیمه برگرداند اما حضرت عباس گفت:

برادر جان به حق جدت رسول الله مرا به خیمه مبر و همین جا به حال خود واگذار! من به دخترت سکینه وعده آّب داده بودم.

امام فرمود: عباس جان! از طرف اسلام به جزای خیر دست یابی چون همواره در زندگی و حتی در آستانه مرگ از من حمایت کردی...برادر جان چشم هایی که دیشب از ترس تو بیدار بودند امشب به خواب رفته اند....الان کمرم شکست و امیدم ناامید شد...


یا کاشِفّ الکّرب عّن وّجه الحُسین علیه السلام اِکشِف کّربی بِحّق اّخیکّ الحسین علیه السلام.

خدایا مرگ ما را در حال زیارت و سلام بر امام حسین قرار بده.

خدایا مرگ ما را درحال گریه بر مظلومیت امام حسین قرار بده.

خدایا ما را مشمول شفاعت سیدالشهدا قرار بده.

 

 

 


برچسب‌ها: تاسوعا, توسل به حضرت اباالفضل, روضه خوانی
نوشته شده در یکشنبه 11 آبان1393ساعت 16:24 توسط فائزه ساسانی خواه|

 

باز محرم از راه رسید، باز صدای حرینگ جرینگ استکان ها و نعلبکی ها، باز هم نصب کتیبه ها، منبرها، باز هم طعم غذای نذری و باز هم سوز دل و اشک روان.

محرم ماه تکامل است اما برای آن کسی که بخواهد. خوشا به سعادت آنها که امام حسین دست شان را توی این دهه گرفت و برای همیشه بارشان را بستند. خوشا به سعادت آنها که توی این دهه این لیاقت را پیدا کردند و پیدا می کنند سوار بر کشتی امام حسین شوند و خوشا به سعادت آنها که امام حسین با یک نگاه کارشان را درست کرد. 

کاش من هم لایق یک نگاه امام حسین باشم...آقا به ما هم یک نگاه کن مثل زهیر، مثل حر.

پی نوشت:

-هذا عزاک یا حسین...روحی فداک یاحسین.

فرصت ها کم است تا به خودمان بجنبیم شب چهارم رسید.

این عکس را از خانه قدیمی سادات اخوی گرفته ام.

ممنون از دوست نادیده عزیزم که مرا در حرم امام رضا یاد کرد و فردای همان روز عنایت ویژه آقا را دیدم.

ممنون از دوست نادیده عزیزم که مرا به خواهر خواندگی دعوت فراخواند هرچند که دیرهنگام و انجام نشد...

نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان1393ساعت 2:19 توسط فائزه ساسانی خواه|

 

بعضی از آدم ها هرچند به ظاهر از ما دور باشند اما باز هم دوست داشتنی اند. رفتار و گفتار و منش شان از دور هم برای آدم درس و الگو است و  حتی راه رفتن شان هم نشان از بزرگی شان دارد. دروغ نمی گویند، خدعه نمی کنند، در طرفداری از کسی یا چیزی راه را افراط و تفریط نمی پیمایند و درعین حال ثابت قدم از حق دفاع می کنند.

حضرت آیت الله مهدوی کنی برای من چنین آدمی بود. همیشه احساس خوبی از دیدنش داشتم. توی رفتارش  منطق حساب شده ای وجود داشت که ناخودآگاه مرا به احترام وامی داشت. با اینکه از همان روزهای آغازین انقلاب فعال بود و نامش بر سر زبان ها بود، اما هرگز بحران ساز و بحران تراش نبود. با همه رفتاری محترمانه داشت و رفتارش با متانت همراه بود، هرگز برای خودش شأن غیرمنطقی نمی تراشید یا در رفتارش بزرگ نمایی نداشت. خودش را همانگونه که بود نشان می داد و نه بیشتر!

 

 

توی بحران ها پشت نظام و انقلاب بود. سال 88 در میانه آن هیاهو در عین ادب و احترام نسبت به دیگران یک قدم از خط ولایت عقب نایستاد. ایشان مصداق المومن کالجبل الراسخ بود، (مومن مانند کوه راسخ است) و نمونه واقعی و نه نمایشی اعتدال در رفتار و گفتار بود. مصداق یک انسان خردورز.

 

پی نوشت:

- همیشه از آدم هایی که علیرغم بزرگی شان، متواضع اند و خودشان را کسی نمی دانند خوشم می آمده! همیشه! برعکس آدم هایی که برای خودشان شأن غیرمنطقی قائل اند و هنوز غوره نشده آنقدر برای خودشان احترام قائل اند که برخورد کردن با آنها برای آدم مثل بلند کردن یک جرثقیل می شود!! می مانم که اینها مگر چه تعریفی از خودشان دارند که این طور متکبرند و خودشان را تافته جدا بافته از دیگران می دانند! تا همین یک ماه و نیم قبل یک نمونه را برای مدتی تحمل می کردم!

 

- قبل از پیروزی انقلاب که بابا را دستگیر کرده بودند مدتی برایش انفرادی بریده بودند که طولانی تر از زمان معمول شده بود. یکی از روزها که یکی از مامورین پهلوی به زندان می آید تا روزه سیاسی یکی از زندانی ها را بشکند ایشان را توی انفرادی می بیند و تعجب می کند. از ایشان می پرسد: چرا هنوز اینجایی؟بابا هم می گویند اینکه من این همه مدت اینجا مانده ام را باید از شما پرسید! بعدا کاشف به عمل می آید که بخش اضافه مربوط به پرونده آیت الله مهدوی کنی است که به اشتباه وارد پرونده بابا شده است. اینکه چه چیزی باعث شده بود تا آنها به اشتباه بیفتند و بابا جور ایشان را بکشند بماند!

 

- دیشب تکه هایی از زندگی آیت لله را نشان می داد، بخشی که مربوط به دوران نخست وزیری و کاندیداتوری شان برای ریاست جمهوری بود که بعد از مدتی از نامزدی ریاست جمهوری انصراف داده بودند و در مصاحبه ای گفتند برای تجمیع آرا و وحدت این کار را کردم، این جمله شان مرا یاد انتخابات ریاست جمهوری اخیر انداخت که چقدر ایشان حرص خوردند تا اصولگرایان به نتبجه واحد برای معرفی کاندیدا برسند و آخر هم بی فایده بود.

 

- حضرت آیت الله دلم برای تحت الحنک بستنت تنگ می شود...


برچسب‌ها: آیت الله مهدوی کنی, اعتدال, عالم ربانی
نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 15:20 توسط فائزه ساسانی خواه|

 

20131204_105358.jpg

 

انگار همین دیروز بود که توی این خانه با هم قایم باشک بازی می کردیم، انگار همین دیروز بود که رفتم کلاس اول دبستان، انگار همین دیروز بود که دیپلم گرفتم، انگار همین دیروز بود که وارد دانشگاه شدم، انگار همین دیروز بود که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم، انگار همین دیروز بود که...

به پشت سر که نگاه می کنیم پر است از جمله کلیشه ای« انگارهمین دیروز بود! » این انگارها می توانند همین طور ادامه داشته باشند اما واقعیت این است که ما به سرعت به مرگ نزدیک می شویم! نمی دانم شاد باشم یا غمگین! این حس ناشناخته حرکت به سوی مرگ برایم مثل طعم گس خرمالو است.

اصلا زیبایی پاییز به همین است، هرسال که از سفر برمی گردد، یک جور مرگ آگاهی را با خودش سوغات می آورد.

 

 


برچسب‌ها: پاییز, مرگ, بازی کودکانه
نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر1393ساعت 22:7 توسط فائزه ساسانی خواه|

قال الحسین علیه السلام: بنفسی انت یا اخی

 

 

دهمین روضه مجازی

 

رسول اکرم صلی الله علیه و آله: مَعاشِرَالنّاسِ، هذا عَلِی، أَنْصَرُکُمْ لی وَأَحَقُّکُمْ بی وَأَقْرَبُکُمْ إِلَی وَأَعَزُّکُمْ عَلَی، وَالله عَزَّوَجَلَّ وَأَنَاعَنْهُ راضِیانِ. وَ مانَزَلَتْ آیَةُ رِضاً (فی الْقُرْآنِ) إِلاّ فیهِ، وَلا خاطَبَ الله الَّذینَ آمَنُوا إِلاّبَدَأ بِهِ، وَلانَزَلَتْ آیَةُ مَدْحٍ فِی الْقُرْآنِ إِلاّ فیهِ، وَلاشَهِدَ الله بِالْجَنَّةِ فی (هَلْ أَتی عَلَی الْاِنْسانِ) إِلاّلَهُ، وَلا أَنْزَلَها فی سِواهُ وَ لامَدَحَ بِها غَیْرَهُ.

هان مردمان! این علی یاورترین، سزاوارترین و نزدیک ترین و عزیزترین شما نسبت به من است. خداوند عزّوجلّ و من از او خشنودیم. آیه رضایتی در قرآن نیست مگر این که درباره ی اوست. و خدا هرگاه ایمان آوردگان را خطابی نموده به او آغاز کرده [و او اولین شخص مورد نظر خدی متعال بوده است ] . و آیه ی ستایشی نازل نگشته مگر درباره ی او. و خداوند در سوره ی «هل أتی علی الإنسان» گواهی بر بهشت [رفتن ] نداده مگر بری او، و آن را در حق غیر او نازل نکرده و به آن جز او را نستوده است.

 

حضرت علی علیه السلام: شيعتنا كالأترجّة طيّب ريحها، حسن ظاهرها و باطنها

شيعه ما همچون ترنج است كه بوى آن خوش، ظاهر و باطنش نيكو است.

 

اعمال روز نهم ذی الحجه، (عرفه)

از اعمال این روز خواندن دعای عرفه و زیارت حضرت سیدالشهداست.

 

توسل به ساحت مقدس حضرت اباالفضل علیه السلام

السَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْعَبْدُ الصّالِحُ الْمُطیعُ للّهِ وَلِرَسولِهِ وَلاَِمیرِ الْمُؤمِنینَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ صَلّى اللّهُ عَلَیْهِمْ وَسَلَّمَ * وَالسَّلامُ عَلَیْکَ وَرَحْمَهُ اللّهِ وَبَرَکاتُهُ وَمَغْفِرَتُهُ وَرِضْوانُهُ وَعَلى رُوحِکَ وَبَدَنِکَ * اَشْهَدُ وَاُشْهِدُ اللّهَ اَنَّکَ مَضَیْتَ عَلى ما مَضى عَلَیْهِ الْبَدْرِیُّونَ والْمُجاهِدُونَ فی سَبیلِ اللّهِ الْمُناصِحُونَ لَهُ فی جِهادِ اَعْدائِهِ * الْمُبالِغُونَ فی نُصْرَهِ اَوْلِیائِهِ *

 

 چشمم از اشک پر و مشک من از آب تهی است

جگرم غرق به خون و تنم از تاب تهــــــــــی است

به روی اسب، قیامم به روی خاک ســـــــــــــجود

این نماز ره عشق است از آداب تهـــــــــی است

 

 عید بزرگ ولایت، عید غدیر و عید بندگی، عید قربان مبارک باد****

 


برچسب‌ها: روضه, توسل, روز عرفه, ذی الحجه, امام حسین
نوشته شده در شنبه 12 مهر1393ساعت 7:25 توسط فائزه ساسانی خواه|

دارد حسین می وزد از سمت کربلا...


برچسب‌ها: کربلا, امام حسین
نوشته شده در جمعه 11 مهر1393ساعت 10:49 توسط فائزه ساسانی خواه|

 

 

عقربه که یک ساعت می رود عقب، یعنی که رسما پاییز آمده و باید به احترامش بلند شوی و سلامش کنی.

گرچه نمی توانم فرقی میان فصل ها بگذارم اما پاییز برای من یکی از زیباترین و پرخاطره ترین فصل هاست، پر از انرژی مثبت است، پر از حس های نوستالژیک! بهترین تجربه های زندگیم را در آن داشته ام. تجربه های شیرین و تلخ که روی هم رفته مرا رشد داده و بزرگ و پخته کرده. اصلا از هیچ فصلی به اندازه پاییز خاطره ندارم.

پاییز فصل رنگ هاست مثل بهار، فصل باد، فصل ابر، فصل باران، فصل چتر، فصل خرمالو، فصل انار، فصل روزهای کوتاه و شب های بلند، فصل رنگ های سرخ و زرد و کرم.

آمدن پاییز را باید جشن گرفت، مثل بهار. با درست کردن غذایی که مثل دوران مدرسه شیفته بویش بودم.

مثل همان روزهایی که خسته و گرسنه خیابان به خیابان و کوچه به کوچه از مدرسه به خانه می آمدم و از کنار هر خانه ای که رد می شدم بوی خوش غذا می آمد. و توی هر خانه مادری چشم انتظار آمدن فرزند یا فرزندانش بود.

قبل ترها پاییز را دوست داشتم برای درس و مشق و ادامه تحصیل اما دیگر دلتنگ میز و نیمکت نیستم. دیگر میلی به ادامه تحصیل ندارم. تا همین جا کافی است! برنامه های مهمتر و جدی تری برای زندگیم دارم. می خواهم پاییز را با حال و هوای امسال خودم آغاز کنم...

 

پی نوشت:

-من خرمشهر را دوست دارم به خاطر شط و نخل و گل های کاغذی و غروب استثنایی اش و مهم تر از همه مردم خونگرم، با غیرت و با شرفش...

-آهای خرمشهر دلم هوایت را کرده، بخصوص هوای شط کارون و غروب سرخ رنگ و خیابان چهل متری ات را در سر دارم، با تو وعده داشتم برای پاییز اما نشد، لابد حالا وقتش نیست. هرچند که آنجا نیستم اما روزی نیست که به تو و آنچه به تو در چهل و پنج روز مقاومت گذشته فکر نکنم.

-آغاز هفته دفاع مقدس مبارک.


برچسب‌ها: پاییز, دفاع مقدس, خرمشهر, شط کارون
نوشته شده در دوشنبه 31 شهریور1393ساعت 23:38 توسط فائزه ساسانی خواه|

از دیروز حس دانش آموزی را دارم که امتحانات پایان ترمش را با موفقیت گذرانده و بعد از دادن آخرین امتحان،  دوان دوان به خانه اش می آید که در اسکله و روی آب است. با شتاب تک تک کتاب ها و جزوه های درسی اش را جمع می کند و با شادمانی از بالکن اتاقش آنها را یکی یکی به سمت آسمان پرتاب می کند، به چرخ خوردن برگه ها توی آسمان آبی و فروافتادنشان توی دریا نگاه می کند و با خونسردی به حرکت آرام کاغذها روی آب و غرق شدن کتاب ها و دفترها نگاه می کند و همزمان به تعطیلات تابستانی و تفریحات پیش رویش فکر می کند.

 

پی نوشت:

-الهی شکرت...

-از شنبه دور جدیدی از تجربه کاری ام آغاز می شود...آدم های جدید، کار جدید، و تجربه جدید...کوله بارم را آماده کرده ام.

نوشته شده در پنجشنبه 27 شهریور1393ساعت 19:20 توسط فائزه ساسانی خواه|


آخرين مطالب
» احوال ما را از این در بپرس
» عزاداری تماشایی زنان عرب
» یازدهمین روضه مجازی
» سوار بر کشتی حسین
» مصداق واقعی اعتدال
» طعم گسِ ِانگار
» دهمین روضه مجازی
» بوی کربلا
» به احترام یک فصل
» حرکت کاغذها روی آب

Design By : Pichak