زندگی روزمره توی حوض کوچک آب

زندگی ماهی قرمزها در حوض فیروزه ای جریان دارد

از دوران کودکی همیشه دلم می خواست توی حیاط خانه حوض داشته باشیم، اینکه دایره باشد یا مستطیل فرقی نمی کرد اما دلم می خواست حوض فیروزه ای یا آبی رنگ با ماهی های درشت و ریز قرمز و سفید که توی آن وول بخورند درست وسط حیاط باشد و هروقت دلم خواست دستم را توی آب فرو ببرم و صدای ریختن آب روی آب را بشنوم و دورتادور لبه حوض گلدان گندمی و شمعدانی با گل های صورتی و سفید و قرمز بچینم یا توی آن را پر از سیب کنم و بروم و بیایم کلاغ های ناکام زل زده به ماهی قرمزهای ته حوض را تماشا کنم و مهمتر از همه شاهد نشستن دایره وار قطره های باران روی آب باشم. اما حوض گوشه حیاط بود در انزوا و حاشیه بعدها هم آنرا برداشتند. چندسال بعد هم شدیم آپارتمان نشین!

امسال دوباره هوای حوض زد به سرم! دلم می خواست هرطور شده حوض را به آپارتمان بیاورم اما خب این در و آن در زدن هایم به نتیجه ای نرسید تا آمدن بهار و سال نو که بلاخره آنچه می خواستم را پیدا کردم. حوض آبی رنگ با هشت ماهی ریز و درشت قرمز رنگ! شاید نتوانم دستم را توی آن فرو کنم یا دور تا دور لبه حوضم گلدان های شمعدانی بگذارم یا حتی دست دراز کنم و میوه های شناور روی آن را بردارم و نور خورشید را که روی آن سایه انداخته و شب ها انعکاس نور ماه را در آن تماشا کنم اما هرروز با دیدن ماهی قرمزهای زبر و زرنگم حس خوشی دارم که درعین حال که حال امروزم را خوش می کنم مرا به گذشته ام وصل می کند به خانه بزرگ مادربزرگ با آن حوض مستطیل وسط حیاط و به باغ دایی و آن حوض گرد و به خانه همسایه روبرویی با آن حوض کوچک مستطیل شکل حیاط شان که همیشه پر از گلدان یاس بود. خدا همه شان را رحمت کند!

 

حالا دیگر حوض برایم تنها خاطره ای از دوردست ها و متعلق به گذشته نیست که حسرتش را بخورم، توی خانه ام است خیلی خیلی نزدیکم. چند روز است دارم فکر می کنم رنگ داخل حوض را اگر روشن ترم کنم شاید بهتر باشد! نمی دانم شاید هم رنگ نکردم.

چه میراث های قشنگی برای مان گذاشته اند گذشتگان!

پی نوشت: خدایا شکرت که با آمدن بهار باران با ما آشتی کرده! برای این روز بارانی شکر!


برچسب‌ها: حوض فیروزه ای, ماهی قرمز, باغ
نوشته شده در یکشنبه ۲۳ فروردین۱۳۹۴ساعت 18:48 توسط فائزه ساسانی خواه|

یعنی شما فکر کن بیانیه ای که آقای محمدجواد ظریف، وزیر امور خارجه مان بعد از به پایان رسیدن مذاکرات در لوزان سوییس خواند با بیانیه ای که نماینده 1+5 خواند آشکارا متفاوت بود. بعد یکی از کارشناسان حاضر در شبکه خبر در پاسخ به این سوال که چرا این بیانیه‌ها متفاوت بود گفت: این بیانیه ها یکسان بود اما چون کلمات انگلیسی سریع تلفظ می شوند متفاوت به نظر رسید!

دیروز هم یکی دیگر از کارشناسان در مورد این تناقض گفت: خب طبیعی است که هرکس براساس منافع کشور خودش حرف بزند ولی شما حرف وزیر امورخارجه کشورمان، آقای ظریف را باور کنید!

مثل اینکه دانش آموزان چندین کشور درس واحدی را با هم گذرانده باشند و مفاد درسی هم یکسان باشد بعد وقتی سوال ها ترجمه می شود چیز دیگری برای دانش آموزان انگلیسی زبان مطرح شود و معلم ایرانی به دانش آموزان بگوید اشکالی ندارد معلم انگلیسی زبان برداشت خودش از آن سوال را برای دانش آموزانش مطرح کرده است!

مگر غیر از این است که یک بیانیه به هر زبانی که ترجمه شود باید یکسان باشد! ؟ همین دوگانه گویی آدم را به شک می اندازد که حتما توافقاتی هست که خوشایند ما و حتی تیم هسته ای مان نیست!

نمی دانم دولت اعتدال مردم را محرم اسرار، امین و قابل اعتماد نمی داند یا اینکه چیزی هست که ما باید از توافق بر سر آن بی خبر باشیم! اینکه در این توافقات چه به دست آوردیم و چه از دست دادیم محل بحث من نیست! گرچه بوهای خوبی به مشام نمی رسد و نماینده 1+5 صرفا از مطالبات این گروه از ایران گفت بدون آنکه اشاره ای به تعهدات خود در مقابل ما داشته باشد اما آقای ظریف به «اگر»، «اگر» ها پرداخت. انگار خودش هم به طرف مقابل مشکوک است و چندان امیدی به اجرایی شدن این تعهدات از سوی آنها ندارد.

آنچه برای من در این بحث مهم است برخورد دوگانه نمایندگان هسته ای ما با ما، مردم است. به جای اینکه پاسخی برای برداشت های متفاوت در مورد یک بیانیه داشته باشند از ما می خواهند سرمان را مثل کبک زیر برف کنیم و این تناقض گویی آشکار را نادیده بگیریم و از نظر من این توهین به شعور ما ملت است.

اشکالی ندارد ما را محرم اسرار ندانید و از محتوای جلسات نگویید اما بدانید ماه پشت ابر پنهان نمی ماند!

 

پی نوشت:

-آمریکایی های زخم خورده از جمهوری اسلامی ایران تا انتقام 36 سال به خاک ذلت نشستن را از ایرانی ها نگیرند آرام نخواهند گرفت. یکی از اساتید علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی چندین سال قبل می گفت: انگلیسی ها با تایید ماشین پیکان انتقام ملی شدن صنعت نفت را از ایرانی ها گرفتند! آن وقت آمریکا که این طور غرور سیاسی اش توسط ملت و دولت ایران جریحه دار شده و مقاومت ایران باعث تحرک و واکنش منفی سایر کشورهای عربی اسلامی نسبت به آنها شده به آسانی همه چیز را فراموش می کند؟

-مُشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید. در آینده معلوم می شود این توافقات چقدر به نفع مردم و چقدر به ضرر بوده است!!!


برچسب‌ها: پرونده هسته ای ایران, توافق دو مرحله ای, محمدجواد ظریف, دولت تدبیر و امید
نوشته شده در شنبه ۱۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 13:9 توسط فائزه ساسانی خواه|

قال الحسین علیه السلام: بنفسی انت یا اخی

 

امام صادق علیه السلام: سلام مرا به کسانی که از من پیروی و به سخنانم عمل می کنند برسان و بگو که شما را به تقوای الهی سفارش می کنم...

با عشیره خود (اگرچه بر مذهب دیگری باشند) صله رحم کنید. در تشیع جنازه آنان حاضر شوید و از بیمارانشان عیادت کنید و حقوق ایشان را به جای آورید...(اگر چنین کنید) گفته می شود: این مرد جعفری است و این کار ما را شادمان می کند. (مفاتیح الحیات، بهار 1392، صفحه268)

 

پای درس علی علیه السلام:

حضرت علی(ع) در نامه ۳۱ خطاب به فرزندشان امام حسن علیه السلام می فرمایند: به یقین بدان که تو به همه آرزوهای خود نخواهی رسید، و تا زمان مرگ بیشتر زندگی نخواهی کرد، و بر راه کسی می روی که پیش از تو می رفت، پس در به دست آوردن دنیا آرام باش، و در مصرف آن چه به دست آوردی نیکو عمل کن، زیرا چه بسا تلاش بی اندازه برای دنیا که به تاراج رفتن اموال کشانده شد. پس هر تلاشگری به روزی دلخواه نخواهد رسید، و هر مدارا کننده ای محروم نخواهد شد. نفس خود را از هر گونه پستی باز دار، هر چند تو را به اهدافت رساند، زیرا نمی توانی به اندازه آبرویی که از دست می دهی بهایی به دست آوری. برده دیگری مباش، که خدا تو را آزاد آفرید، آن نیک که جز با شر به دست نیاید نیکی نیست، و آن راحتی که با سختی های فراوان به دست آید، آسایش نخواهد بود. بپرهیز از آن که مرکب طمع ورزی تو را به سوی هلاکت به پیش راند، و اگر توانستی که بین تو و خدا صاحب نعمتی قرار نگیرد، چنین باش، زیرا تو، روزی خود را دریافت می کنی، و سهم خود برمی داری، و مقدار اندکی که از طرف خدای سبحان به دست می آوری، بزرگ و گرامی تر از(مال) فراوانی است که از دست بندگان دریافت می داری، گرچه همه از طرف خداست. آن چه با سکوت از دست می دهی آسان تر از آن است که با سخن از دست برود، چرا که نگهداری آن چه در مشک است با محکم بستن دهانه آن امکان پذیر است، و نگهداری آنچه که در دست داری، پیش من بهتر است از آن که چیزی از دیگران بخواهی، و تلخی ناامیدی بهتر از درخواست کردن از مردم است. ( نهج البلاغه، استاد محمد دشتی، صفحه 370 و 371)

 

توسل به حضرت اباالفضل العباس

السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیّینَ * السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ اَوَّلِ الْقَومِ اِسْلاماً وَاَقْدَمِهِمْ اِیماناً وَاَقْوَمِهِمْ بِدینِ اللّهِ وَاَحْوَطِهِمْ عَلَى الاْسْلامِ * اَشْهَدُ لَقَدْ نَصَحْتَ للّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَلاَخیکَ * فَنِعْمَ الاْخ الْمُواسی * فَلَعَنَ اللّهُ اُمَّهً قَتَلَتْکَ * وَلَعَنَ اللّهُ اُمَّهً ظَلَمَتْکَ *

حضرت بقیه الله الاعظم ارواح العالمین له الفداء در زیارت ناحیه مقدسه می فرماید: السلام عَلَی العَّباسِ بن امیرالمومنین، المُواسی اَخاه بِنَفسه الّا خِذ لِغَده مِن امسه، الواقی لَه، الساعی اِلیه بِمائه، المقطوعه یداه، لعن الله قاتلیه یزید بن الرقاد الحیتی وَ حکیم بنَ الطفیلِ الطائیّ.

سلام برعباس فرزند امیرالمومنین که جانش را در راه مساوات با برادرش تقدیم نمود و دنیایشرا در راه تحصیل آخرت صرف کرد، آن که نگهبان بود و تلاش فراوان کرد تا آب بر لب تشنگان برساند و در این راه دو دستش قطع گردید. خداوند قاتلانش یزیدبن رقاد الحیتی و حکیم بن طفیل طائی را لعنت کند.

 

دعا:

اللهم ارزقنا شفاعه الحسین یوم الورود.

خدایا مرگ ما را در حال زیارت و سلام بر امام حسین قرار بده.

خدایا مرگ ما را درحال گریه بر مظلومیت امام حسین قرار بده.

خدایا ما را مشمول شفاعت سیدالشهدا قرار بده.

خدایا توفیق زیارت سیدالشهدا در اربعین حسینی را هرسال به ما عطا فرما.

خدایا این توسل اندک را از ما به لطف و کرمت قبول بفرما.

خدایا مردم یمن، عراق، بحرین، سوریه، فلسطین و شیعیان لبنان را تا پیروزی کامل بر ظالمین یاری کن.

شادی روح حضرت امام و شهدا صلوات.

 

یا فاطِمَةُ الزَّهراءِ یابِنتَ مُحَمَّدٍ یا قُرَّةَ عَینِ الرَّسوُلِ یا سَیِدَتَنا وَ مَولاتَنا اِنا تَوَجَّهنا وَاستَشفَعنا وَ تَوَسَّلنا بِکِ اِلیَ اللّهِ وَ قَدَّمناکِ بَینَ یَدَی حاجاتِنا یا وَجیهَةً عِندَاللّهِ اِشفَعی لَنا عِندَاللّه.

وفات حضرت ام البنین تسلیت باد...


برچسب‌ها: روضه ماهیانه, توسل به حضرت اباالفضل, امام حسین
نوشته شده در دوشنبه ۱۰ فروردین۱۳۹۴ساعت 17:17 توسط فائزه ساسانی خواه|

درست لحظه ای که داشتم مواد لوبیاپلو را درون قابلمه می ریختم موبایلم زنگ خورد. پشت خط یکی از دوستان نسبتا قدیمی بود. بعد از سلام و احوالپرسی و حرف های معمول برایم در حوزه زنان پیشنهاد کار داشت و گفت که فلان قدر حقوق می دهند و مزایایش چنین است و اصلا محیطش بی‌حاشیه است و همه خانم هستیم و... که به میان حرفش آمدم و گفتم از لطفی که نسبت به من داری ممنون ولی من دیگر تصمیم ندارم در این حوزه  کار کنم. حداقل حالا حالاها تصمیم ندارم! در این مدت هم که کار کردم هرچه که باید از این حوزه به من برسد رسیده! همه این حقوق و مزایایی که گفتی برازنده دیگران! «برو این دام بر مرغی دگر نه».

در تمام سال هایی که در نشریات و موسسات و سایت های مختلف کار کرده ام به سختی و رنج نیفتادم مگر وقتی که در حوزه زنان و با زنان کار کردم. و در طی این سالها به این نتیجه رسیدم حوزه زنان در اکثر موارد تنها در لایه سطحی به پیشرفت رسیده است. نه اینکه در سطح عوام و مردم عادی این طور باشد ها نه! مردم عامی که جای خود، خواص که به میدان آمده اند تا برای همین به ظاهر عوام کاری کنند در اغلب موارد -نه همه موارد- از عوام هم عوام ترند. و این اصلا ارتباطی به سطح تحصیلات آدم ها ندارد.

اگر مدیران یک مجموعه زن و شوهر باشند همکار زن از سوی زن ِمدیر مجموعه همسطح مادرشوهر و خواهرشوهر پنداشته می شود و در اختلافات پیش آمده مدیر مرد علیرغم اینکه به علت اصلی مشکل وقوف کامل دارد طرف همسرش را می گیرد، هرچه نباشد قرار است به زندگی مشترکش  بدون دغدغه و تنش ادامه دهد و روابط پایدار برایش مهم تر است.

اگر لایه های مدیریتی همه خانم باشند جو بدبینی بیشتری حاکم است و آن وقت لایه مدیریتی می خواهد به شیوه مهمانی های دوره قجری و خاله زنک بازی های عجیب و غریب راجع به مجموعه اش کسب اطلاعات کند و هرآنچه به آنها مربوط است و نیست را به خودشان مربوط بدانند و آنقدر خودت را مستقیم و غیرمستقیم تحت کنترل می بینی که مطمئنی حتی از شمار تعداد لیوان هایی که چای نوشیده ای هم مدیر خبر دارد.

قضاوت هر دو گروه از زیر مجموعه شان آنقدر سطحی و خنده دار است که آدم می ماند برای کار نکرده، چگونه باید از خودش دفاع کند یا توهم باندسازی اعضا بر ضد مدیریت و...از جمله نکاتی بود که دیدم!

در این چندسال تجربه ام به قدری تلخ بوده که مرا به مار گزیده ای تبدیل کرده که دیگر از ریسمان سیاه و سفید می ترسم!

در این مجموعه ها هرچه را دیدم و سکوت کردم حمل بر حماقتم تلقی شد و طرف مقابل را جری کرد. رسیدم به این نکته که باید حساس بود، سر و صدا کرد وگرنه یا مقصری یا احمق!

آدم ها در زندگی روزمره و در ارتباط با دیگران نیازمند آرامش! تفاهم و باور یکدیگرند که اگر اینها نباشد نمی توانند به راهی که می روند مطمئن باشند و آن را ادامه دهند و من با همه علاقه ای که به این حوزه داشتم و هنوز دارم به این نتیجه رسیدم!« احترام» و «عزت» دو مولفه ای هستند که وقتی نباشند می توانند به راحتی «علاقه » را در باغچه ذهنت دفن کنند و برایش فاتحه بخوانند و بعد روی آن گل های تازه بکارند که اصلا معلوم نشود روزی اینجا چیزی دفن شده!

کار در این حوزه را تنها به این شیوه ای که الان مشغول به فعالیت در آن هستم می پسندم و با کسی که کنار او احساس آرامش دارم و مدیریتش را باور دارم. کاری ماندگار و مرتب. هرچند سخت! بسیار سخت اما شیرین!

قبلا در این مورد اینجا نوشته بودم.

 

پی نوشت:

-چندسال قبل دو تجربه خوب از مدیر زن را داشتم.

- حرف در این مورد زیاد دارم به اندازه کتاب پنج هزار صفحه ای که ترجیح می دهم سکوت کنم به حرمت خودم که از جنس مونث هستم و به حرمت همه مدیران زنی که شایسته پست و مقام شان هستند.

-تلخی بعضی از رفتارها تا سال ها از ذهن آدم پاک نمی شود. و وقتی ذهن به هر بهانه ای به آن خاطرات سرک می کشد آن خاطرات طوری هیاهو و سر و صدا راه می اندازند که انگار صدها گنجشک توی سرت لانه کرده باشند و صدای جیک جیک شان فضای ذهنت را  پر کرده باشد!

 

-گفتم می خواهم بروم، توی ذهنم دنبال جواب بودم که اگر پرسید چرا؟! جوابی داشته باشم، به حرمت یک سال و خورده ای نان و نمکی که با هم خورده بودیم. با چهره ای سرد و یخ نگاهم کرد و گفت: هرطور صلاح می دانید! مثل اینکه بگوید: خوب به جهنم! به درک! خوش آمدی زودتر...چهره سحر آمد جلوی نظرم که چهار پنج روز این دست آن دست می کرد تا حرفش را بزند و بگوید دارم می روم و اگر شنید چرا جواب منطقی و معقولی داشته باشد و به نرمی مجموعه را ترک کند وقتی از اتاق بیرون آمد بچه ها پرسیدند گفتی؟

- آره.

- چی شد؟

مثل کسی که آب سرد روی سرش ریخته باشند جواب داد: هیچ چی! گفت هرطور صلاح می دانید!

 

- و از گندم خشک، سبزه سبز می شود و روشنایی چشم می شود...


برچسب‌ها: حوزه زنان, مدیریت زنان
نوشته شده در یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 18:1 توسط فائزه ساسانی خواه|

دیروز داشتم فکر می کردم برف باریدن توی تهران کم کم دارد برایم به یک رویا تبدیل می شود. امسال لباس های زمستانی چندانی دم دست نگذاشتم که حالا بخواهم آنها را یواش یواش از جلوی دست جمع کنم تا سال بعد. واقعا داریم برای همیشه با سرما وداع می کنیم؟

دیشب اما زمستان ابراز وجود کرد، نیمه های شب که باران تند تند از آسمان می بارید و برای دقایقی شادم کرد و مرا از فکر و خیال هایی که این چند روز درگیرم کرده درآورد نمی دانستم پشت سرش دانه های ریز برف منتظرند که به سوی زمین سرازیر شدند !هرچند که زمین از خواب زمستانی بیدار شده و بی تاب بهار  و شکوفه های رنگارنگ است! دانه ها آب شدند اما باریدند و حسرت به دل تماشای بارش برف امسال نماندم. همین مقدار بارش کافی بود تا مرا با خودش ببرد به دوران کودکی و آدم برفی کوچکی که با خواهر روی بهارخواب درست کرده بودیم. به آرزوی درست کردن آدم برفی هرساله از بس که مامان سخت می گرفت که توی حیاط نرویم و سرما نخوریم و به دوران پیش دانشگاهی و حیاط مدرسه و آن روز برفی.

و ذهنم سرک کشید به دوران دانشجویی در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه و امتحانات پایان ترم و دلم برای لباس های زمستانی ضخیمم که امسال آنها را درنیاوردم تنگ شد و برای همه لباس ها و چکمه ها و دستکش ها ژاکت های بافتنی ام از وقتی که یادم می آید داشته ام. ببخصوص چکمه های گرم و نرم قهوه ای و دستکش های قرنز رنگ کوچکم.

چه می شود کرد که بهار عزم آمدن کرده و زمستان بخواهد و نخواهد باید برود! و کو تا سال دیگر که شاید برف و آدم برفی ببینم! و شاید صدای قرچ قرچ برف را زیر پایم یشنوم.

هرچند همین اندک سوز سرمایی که به صورتم می خورد نوازشم می دهد...

نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ اسفند۱۳۹۳ساعت 0:40 توسط فائزه ساسانی خواه|

پرسیدم: عید امسال میری شمال؟

جواب داد: نه. روزهای اول تهران هستیم و روزهای آخر عید مشرف می شویم به مشهد.

فکری کردم و گفت: خوش به سعادت تون. من که دو سال هست زیارت امام رضا نصیبم نشده. امسال اربعین توی نجف و کربلا که بودم از امام رضا خجالت می کشیدم که این راه دور را آمدم ولی در این مدت زیارت ایشون نرفتم.

گفت: چرا؟ من شاهدم که تو وقتی اسم کربلا میاد روی پا بند نیستی و هرطور شده میخای خودت رو برسونی به کربلا! انقدر که همت زیارت امام حسین داری، همت زیارت امام رضا نداری؟!پس چرا زیارت امام رضا نرفتی؟

یادم آمد یک امانتی را چندماه قبل با یکی از اقوام فرستادم کربلا، رفت و بعدش صله بزرگی بهم رسید که مطمئنم از برکت نگاه مبارک امیرالمومنین بود و وجود نازنین امام حسین. دوباره دو هفته قبل فرستادمش رفت و بازم صله جدید رسید اما وقتی خواستم همان امانتی را بفرستم مشهد به دست آن زائر نرسیده بود و بعد از تشرفش به مشهد فهمیده بودم. همان موقع پیام جا ماندنش را گرفتم!

گفت: هرطور شده جور کن بری زیارت آقا!

فکرکردم شاید اصلا دعوتنامه برای من از طرف آقا برای من نمی آید! منتظر دعوتنامه هستم تا بروم زیارت.

 گفت: همت کن! شاید تو جلوتر از ما مشرف شدی به مشهد.

خوب است که کسی گاهی به آدم تلنگری بزند...اصلا خاصیت یک دوست خوب همین است دیگر!

بزرگی می فرمود هرموقع گره های بازنشدنی دارید سریع مشرف شوید زیارت امام رضا حتی اگر شده یک روز.

 

پی نوشت:

چه خوشبختم من که چنین دوستان خوبی دارم. یکی عیبم را گوشزد می کند و دیگری یک هفته است نوبه نو عکس شکوفه های بهاری خانه اش را از شهر محل سکونتش برایم می فرستد.


برچسب‌ها: زیارت امام رضا, بهار, دوست خوب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 12:17 توسط فائزه ساسانی خواه|

قال الحسین علیه السلام بنفسی انت یا اخی

حضرت فاطمه سلام الله علیها: کسی که عبادات خالصانه اش نزد خدا بالا رود، خداوند برترین موهبتی را که به مصلحت دنیا و آخرت وی است بر او فرو می فرستد. (پیشوایان هدایت، صدیقه کبری حضرت فاطمه زهرا، صفحه 288)

امام صادق علیه السلام: هرکسی که به زیارت قبر امام حسین نرود و گمان می کند از شیعیان ماست تااینکه به این حال بمیرد پس او شیعه ما نیست و اگر از اهل بهشت باشد مهمان اهل بهشت خواهد بود. (قبله دلها، صفحه 95)

پای درس علی:

ای فرزندن عبدالمطلب، مبادا پس از من دست به خون مسلمین فروبرید ( و دست به کشتار بزنید) و بگویید امیرالمومنان کشته شد. بدانید! جز شنده من کسی نباید کشته شود. درست بنگرید! اگر من از ضربت او مردم، او را تنها یک ضربت بزنید و او را مثله نکنید. ( دست و پا و دیگر اعضای او را نبرید) من از رسول خدا شنیدم که فرمود: بپرهیزید از بریدن اعضای مرده، هرچند سگ دیوانه باشد.

 

توسل به حضرت اباالفضل العباس

السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیّینَ * السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ اَوَّلِ الْقَومِ اِسْلاماً وَاَقْدَمِهِمْ اِیماناً وَاَقْوَمِهِمْ بِدینِ اللّهِ وَاَحْوَطِهِمْ عَلَى الاْسْلامِ * اَشْهَدُ لَقَدْ نَصَحْتَ للّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَلاَِخیکَ * فَنِعْمَ الاْخ الْمُواسی * فَلَعَنَ اللّهُ اُمَّهً قَتَلَتْکَ * وَلَعَنَ اللّهُ اُمَّهً ظَلَمَتْکَ *

 

راوی گوید: تشنگی حسین به نهایت سختی رسید. پس بر فراز شط فرت مد تا داخل فرات شود و برادرش عباس نیز پیشاپیش آن حضرت بود. سربازان ابن سعد جلوگیری نمودند و مردی از قبیله دارم تیری به سوی حسین پرتاب نمود، تیر به زیر چانه آن حضرت جای گرفت. حسین تیر را بیرون کشید و هر دو دست به زیر خون گرفت تا کف هایش پر خون شد. سپس خون را به آسمان پاشید و عرض کرد: بارالها شکایت رفتاری را که با فرزند دختر پیامبرت می شود به پیشگاه تو می کنم. سپس سربازان، عباس را از حسین جدا کردند و گرداگردش را گرفتند تا آنکه شهیدش نمودند، حسین بر کشته شدن برادرش سخت گریست.(لهوف سید بن طاووس)

 

دعا:

اللهم ارزقنا شفاعه الحسین یوم الورود.

خدایا مرگ ما را در حال زیارت و سلام بر امام حسین قرار بده.

خدایا مرگ ما را درحال گریه بر مظلومیت امام حسین قرار بده.

خدایا ما را مشمول شفاعت سیدالشهدا قرار بده.

خدایا توفیق زیارت سیدالشهدا در اربعین حسینی را هرسال به ما عطا فرما.

خدایا این توسل اندک را از ما به لطف و کرمت قبول بفرما.

شادی روح حضرت امام و شهدا صلوات.

 

فرارسیدن ایام فاطمیه تسلیت باد.

یافاطِمَةُ الزَّهراءِ یابِنتَ مُحَمَّدٍ یا قُرَّةَ عَینِ الرَّسوُلِ یا سَیِدَتَناوَ مَولاتَنا اِنا تَوَجَّهنا وَاستَشفَعنا وَ تَوَسَّلنا بِکِ اِلیَ اللّهِ وَ قَدَّمناکِ بَینَ یَدَی حاجاتِنایا وَجیهَةً عِندَاللّهِ اِشفَعی لَنا عِندَاللّه.


برچسب‌ها: فاطمیه, روضه خانگی, توسل به حضرت اباالفضل
نوشته شده در شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 13:42 توسط فائزه ساسانی خواه|

فردا مسافر کربلاست و امشب خواب به چشم ندارد. پشت سر هم پیام کمی دهد که چه می شود و چه کنم و گفته بودی از قول تو چه بگویم! پیام داده شده را با یقین بیشتر دوباره تکرار می کنم و به جمله هایم اضافه می کنم و پیغامم را پر و بال می دهم.

می دانم تا فردا از راه برسد ساعت ها به سان سال ها برایش می گذرند. یاد خودم افتادم و شب هایی که فردایش می خواهم بروم فرودگاه!

امشب دلم دمشق خواست و ذهنم پر است از خاطرات دوران کودکی و دمشق و زیارت حضرت زینب و حرم خلوت و حرم حضرت رقیه و اسباب بازی های چیده شده در گوشه و کنار و آن پنجره هتل رو به خیابان و بلندی های آزادشده جولان و اسباب و وسایل رها شده در آن خانه نیمه ساز پس از فرار صهیونیست ها و آن زن مهربان و با محبت دزفولی و عکس هایی که از ما انداخت ولی نفرستاد و این همه سال برایم علامت سوال بود و هست که چرا عکس ها را نفرستاد؟ و نکند در بمباران هوایی شهید شد؟ نکند خودش زنده مانده باشد و عزیزانش شهید شده باشند و دیگر دل و دماغ فرستادن عکس ها را نداشته و نکند همه شان سالم بودند و خانه شان ویران شده و دیگر چیزی برایش نمانده که برایم بفرستد و نکند....

و ذهنم مرا با خود برد به کربلا  و در بین الحرمین که داستان کفالت حضرت ابالفضل برای حضرت زینب را می گفتم و همسفرم پرسید این را مطمئنی با اعتماد به نفس گفتم آره! اما برخودم لرزیدم و به شک افتادم. تا رسیدیم به حرم حضرت سقا. سر در ورودی به حرم قسمت زنانه نوشته بود: السلام علیک یا کفیل الزینب! و نفس آسوده ای کشیدم.

و افسوس خوردم که تا قبل از جنگ سوریه با تروریست ها و بسته شدن راه زیارت بانو چرا دوباره نرفتیم به پابوس بانوی صبر و دلم زیارت سیده زینب خواست!دلم هوای خوب و باران زده دمشق خواست. و چندسال قبل شب تولد حضرت زینب در نجف بودیم...

آهای دختر لبنانی قول دادی در حرم سیده زینب یادم کنی! یادت هست؟ در نجف قول دادی توی آسانسور وقتی مطمئن شدی ایرانی ام . معامله کردی و گفتی در حرم حضرت معصومه یادت کنم و در حرم امام رضا تو هم مرا در حرم سیده زینب یاد می کنی!

 

پی نوشت:

خدایا آرامش را به سوریه بازگردان...

وای از روزی که پر فرشته ای آسیب ببیند...برای سلامتی فرشته ها دعا کنید لطفا. 

واقعا ساعت از دو نبمه شب گذشته؟ 

نوشته شده در سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 1:55 توسط فائزه ساسانی خواه|

دیشب مهمان داشتیم از قم که سرزده اما رسیده بودند و به زور شام نگهشان داشتیم. و مهمان گفت خیلی هوای خانه شما را می کنم. خانه تان برایم پر از حس های خوب است.

چرا؟ فقط به این دلیل که من خانه نو را به جای آنکه با وسایل لوکس پر کنم و مجبور باشم چندوقت دیگر از پی مد شدن وسایل جدید آنها را تعویض کنم با وسایل قدیمی ای که داشتیم  آراستم. از آشپزخانه گرفته تا حال و پذیرایی. این است که هر مهمان تازه واردی که می آید هیجان زده می شود و خاطراتی که با آن اشیا در هر زمان و مکان دیگری داشته برایش زنده می شود.

این چینش در ابتدا نه تنها طرفدار چندانی توی خانه نداشت  بلکه با تمسخر بعضی از اعضای خانواده هم مواجه شد اما من کار خودم را کردم و مطابق میل و سلیقه خودم رفتار کردم.

در میان اشیا قدیمی صندوقچه از همه مظلوم تر بود که با اکثریت آرا تصمیم به دور انداختنش بود و با هزار زبان راضی شان کردم که این قشنگ ترین و منحصر به فردترین وسیله این خانه است و حالا جز پر طرفدارترین هاست که هرکس می بیند محال است نپرسد این را از کجا آورده ام یا یاد مادربزرگش نیفتد که او هم از این صندوقچه داشته است و چه حیف که آن را دور انداخته اند و آه یادش به خیر آینه مادربزرگ که چقدر خودمان را در آن نگاه کرده ایم و آن خانه قدیمی بزرگ پدرسالار با تاقچه های بزرگ و شمعدان های قدیمی و حیاط بزرگ و درخت توت و شاه پسندها و شمشمادها و حوض مستطیل شکل و چه و چه و چه و بعد آن خانه کوچکی که مادر بزرگ سال های آخر آنجا بود با حیاطی که شاخه های درخت نارنج همسایه به آن سرک کشده بودند و با بوی معطرشان به همه سلام می دادند. و زیر نور این چراغ ها ساعت ها نشستیم و مشق نوشتیم...

محال است کسی بیاید و از این چینش خوشش نیاید. خانه برای نسل جدید که این اشیا را قبلا ندیده اند یک موزه است و برای افراد جوان تر و میانسال و بالاتر پر از حس های نوستالژیک شیرین. و هرکسی که اینجا می آید تا مدتی ذهنش درگیر خاطرات خوش گذشته است. و به دیگری که قرار است به هردلیلی خانه ما بیاید سفارش می کند حتما همه جای خانه را ببیند!

دیشب هم فهمیدم باید موزه را به دختر مهمان مان به طور کامل نشان دهم که دادم!!

و یکی با دیدن این همه وسیله قدیمی گفت: چه عجب یک نفر میان ما عقلش رسید که وسایل قدیمی را نگه دارد...

و قول دادم یک بار توی کاسه های گل سرخی آش رشته مهمان شان کنم! فقط آش رشته!

 

پی نوشت:

فکر کردم در این نیمه شبی چه صدایی است که در این سکوت به گوش می رسد دیدم باران است باران است که به کانال کولر می خورد و ضرب می گیرد. نمی دانم اما چرا میل به پنهان کاری و ریزش دزدانه دارد ! در نیمه شب!

- نیمه شب و سکوت و صدای باران و قطره هایی که روی پنجره سر می خورند و دست افشان پایین می آیند خدا را شکر! شکر که می شنوم و شکر که می بینم.


برچسب‌ها: اشیا عتیقه, خانه های قدیمی
نوشته شده در جمعه ۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 2:14 توسط فائزه ساسانی خواه|

این روزها بازار اکران و نقد فیلم های جشنواره فجر داغِ داغ است. مخاطبان ابتدا به تماشا می نشینند و بعد فیلم با حضور عوامل سازنده آن اعمم از فیلمنامه نویس، کارگردان، فیلمبردار، موسیقی دان، طراح صحنه و دکور، بازیگران و...نقد و بررسی می شود.

در واقع یک فیلم در درجه اول محصول تفکر و خلاقیت فیلمنامه نویس و کارگردان و سپس همراهی و همفکری تعداد کثیری از افراد است که به نسبت خوب یا بد شدن فیلم، در آن سهیم هستند. همین همراهی و همفکری و کارگروهی سبب می شود در بسیاری از مواقع ایرادهای فیلم قبل از اکران گرفته شود. یک کارگردان چنانچه فیلمنامه خوبی داشته باشد می تواند از بازی بازیگران، دستیارانش، موسیقی، طراحان صحنه و...استفاده کند تا فیلم را به پایان ببرد. گاهی حتی ضعف فیلم با موسیقی خوب یا بازی قوی پنهان می شود.

اما نویسنده یک کتاب از چنین موهبتی بی بهره است و باید خودش به تنهایی داستانش را بنویسد، شخصیت هایش را طراحی کند، زمان و مکان و فضا را بسازد و...

 در داستان و رمان دست نویسنده باز است و هرچقدر که دلش بخواهد می تواند شخصیت ها را کمرنگ و پررنگ جلوه دهد وقایع را شرح دهد و هرگونه که با روایت همخوانی دارد جلو برود اما در مستند نگاری دست نویسنده بسته است. نویسنده اجازه دارد تنها و تنها از اطلاعاتی که راوی در اختیارش قرار داده استفاده کند. در واقع، حدود اختیارات نویسنده را راوی و میزان همکاری او مشخص می کند.  این کار مانند زمین و مصالحی است که در اختیار معمار قرار گرفته تا با آن خانه ای بسازد.

هرچقدر راوی از خود، خانواده و اطرافیانش سخن بگوید و به شرح وقایع بپردازد؛ شخصیت پردازی اش کامل تر و ابعاد وقایع گسترده تر و روشن تر می شود. اصولا راوی ها سه دسته اند: کم حرف، پر حرف و میانه رو. که درصورت وجود هریک از دو حالت اول مصاحبه گر و نویسنده سختی بسیاری را تحمل می کنند.

 

اکنون دور اول کتاب خاطره نویسی ما رو به پایان است. مواد خامی که دستم بود 13 ساعت مصاحبه سال های قبل بود که اطلاعات در آن بسیار ناقص گردآوری و عجولانه گردآوری شده بود و هرچه مصاحبه به پایان خود نزدیک تر می شد، شتاب برای بستن و جمع کردن خاطرات بیشتر و بیشتر می شد.

 

از مهرماه سال گذشته که کار به من محول شد تاکنون 50 ساعت دیگر مصاحبه گرفته ام که تا اینجا روی هم رفته می شود 63 ساعت.

 

علاوه بر همه اینها مصاحبه های راوی با خبرگزاری ها، سایت ها و روزنامه ها و نشریات گوناگون در سال های گذشته را جمع آوری کردم و درکنار این مجموعه مصاحبه قرار دادم. حُسن این کار رسیدن به جزییات بیشتر پیرامون آن خاطره است که کمک می کند روایت تا حد ممکن از حالت گزارشی بیرون آید و خواننده به احساس و فکر راوی نزدیک تر شود یا میزان وسعت ابعاد واقعه رخ داده در ذهن راوی مشخص تر شود.

 

حتی مصاحبه یکی از نزدیکان راوی را که با او در روزهای مقاومت بوده است از موسسه فرهنگی ای که مصاحبه کرده بود نیز تهیه کردم. منابع موجودی که مرا به شناخت بهتری از محیط برساند را هم در دستور کار قرار دادم. پیدا کردن عکس ها و بررسی بعضی از موقعیت ها از روی عکس به عنوان یک مستند کاملا دقیق و حرفه ای در دستور کار قرار دادم.

در طول مصاحبه با راوی نیز گاه یک خاطره را شش تا هفت بار بلکه بیشتر در این یک سال مرور کرده ایم که شاید جزییات بیشتری را به یادآورد یا اگر به یاد می آورده و به دلیل کم اهمیت پنداشتن آن از بیان کردنش خودداری کرده به آن دست یابم.

برای من تکرار چند با یکباره برای رسیدن به جزییات یکی از سخت ترین کارها و شکنجه آورترین و درعین حال شیرین ترین هاست. گاه یک خاطره مثل یک پازل می شود که هر قطعه اش را می شود در پنج یا شش زمان مختلف در طول مصاحبه های گوناگون یافت. با این حال گاهی علیرغم بازبینی های مکرر باز احساس می کنم هنوز قطعات آن خاطره کامل نیست.

وقتی جزییات بازگو می شود احساس خوشایندی دارم. زیرا این جزییات هستند که توجیه کننده رفتار افراد در خیلی از زمان هاست.

یکی از مشکلات اکثر راوی ها شتاب برای پایان دادن به روایت شان و اصرار به کلی گویی است. گاهی از آنجایی که نمی دانند در ذهن شما چه می گذرد و برای چه اصرار به دریافت جزییات بیشتر دارید خیلی راحت پاسخ گوی سوالات نیستند، گاهی نمی توانند احساس شان را از مشاهداتشان توضیح دهند و فقط اکتفا می کنند به اینکه «خیلی بد بود»،« خیلی ناراحت کننده» بود. و مصاحبه گر باید قدم به قدم همراهی کند که بد بود یعنی چه و این واژه را آنقدر خرد کند تا به بخشی از احساس آن ها در مورد آن واقعه دست پیدا کند. این کار درست مثل شکافتن صخره است! تصورش را بکنید یعنی چه!

 

گاهی هرچه تلاش می کنم راوی بعضی از خاطرات بسیار مهمش را جز چند جمله به یاد نمی آورد و نمی شود آنگونه که شایسته است به آن پرداخت که باید با این اتفاقات سوخت و ساخت!

به نظر من نویسنده اگر خودش مصاحبه گر آن روایت ها نباشد چندان موفق نیست زیرا یکی از اصول این کار همنشینی جسم و روح با لحظه لحظه های تلخ و شیرین راوی است.

با وجود تلاشی که در این مدت کرده ام هنوز احساس می کنم این خاطرات هنوز که هنوز است جای کار دارد و هنوز در برخی موارد پوسته درونی اش را نشکافته یا لزومی به توضیح بیشتر برخی از خاطرات در خود ندیده است.

گرچه بزرگترین مشکل عدم حضور راوی در تهران است که دسترسی به وی را سخت کرده و می کند و علیرغم میل باطنی ام باید تماس تلفنی بگیرم!

حالا این منم که نویسنده ام! کارگردانم! صحنه پردازم! طراحم! موسیقی دانم! و در تمام اینها بدون هیچ دستیار و یار و یاوری!

همه این عوامل گاه روحم را  آنقدر خسته و فرسوده می کند که دلم می خواهد هرچه زودتر تمامش کنم ولی لحظه هایی هستند که به دادم می رسند و در وجودم انرژی مثبت می ریزند مثل همین دهه فجر که می گوید اگر سی و شش سال روی پا ایستاده ایم محصول مجاهدت های زنان و مردانی این چنین در قبل و بعد از انقلاب است...

 

پی نوشت:

-وقتی نویسنده دا می گوید در طول هفت سال بیش از هزار ساعت روی این کتاب کار کرده ام یعنی چه عمری را روی آن گذاشته، آن وقت بی انصافی است اگر بگوییم راوی گفته و نویسنده نوشته! اصلا شنیدن کی بود مانند دیدن!!

-سلام بر باران که این چنین می بارد و دل ها را از غصه می شوید...خدایا شکرت!

 

اینجا کلیلک کنید.

اینجا کلیلک کنید.

 اینجا کلیلک کنید.

 

 


برچسب‌ها: روایت زنانه, دفاع مقدس, دا, سیده اعظم حسینی
نوشته شده در سه شنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 16:43 توسط فائزه ساسانی خواه|


آخرين مطالب
» زندگی بین گذشته و امروز
» بیانیه های متفاوت و مردمی که کبک نیستند!
» شانزدهمین روضه مجازی
» زنان خواص! مدیریت عوام!
» هرچند که دیر آمدی!
» با یک دنیا شرمندگی!
» پانزدهمین روضه مجازی
» قرارمان یادت هست؟
» اشیایی از جنس نوستالژی
» شکافتن صخره!

Design By : Pichak