هوا به شدت مه گرفته بود.مه تا چند سانتی متری زمین هم رسیده بود.از حرم حضرت قمر بنی هاشم آمدم بیرون و به طرف هتل راه افتادم .هر چه راه می رفتم به هتل نمی رسیدم.از طرفی مه آنقدر شدید بود که نمی توانستم اطرافم را ببینم.همین طور مستقیم می رفتم.کم کم به نظرم رسید،مسیر همیشگی را طی نمی کنم و در بین الحرمین قدم می زنم.
حدود سه-چهار دقیقه ای را طی کردم.که در میان مه متوجه شدم روبروی گنبد و بارگاه حضرت اباعبدالله ایستاده ام. تازه فهمیدم به دلیل اینکه جلویم را نمی دیدم به جای آنکه به سمت چپ و میدان مشک در شارع عباس حرکت کنم به سمت حرم سیدالشهدا حرکت می کردم.
خنده ام گرفته بود.با خودم گفتم کاش همیشه همه مسیرهای اشتباه و خطایی که در زندگی طی می کنم از حرم و راه امام حسین سر در بیاورد.
گاهی وقت ها خرید هدیه برای عذاب اورترین کار است.نمی دانم چی بخرم که هدیه گیرنده خوشش بیاید و دوست داشته باشد یا شانش حفظ شود.گاه این کار می شود یک سر در گمی و وسواس...کم پیش می اید رضایت کامل را داشته باشم یا بدون دردسر ان چیزی را که می خواهم پیدا کنم...
دیروز سوغاتی سفر کربلایم را برای یکی از دوستانم بردم.یک کاشی از حرم حضرت اباالفضل.که به نظر خودم بهترین و باارزشترین هدیه این سفر است که با هیچ هدیه دیگری قابل مقایسه نیست. وقتی چند سال قبل برای اولین بار یکی از اعضای خانواده ام رفته بود کربلا ،یک تکه از کاشی حضرت اباالفضل را که به اندازه یک بند انگشت ولی سه گوش است را برایمان سوغات آورد،روی چشممان جا داشت.توی دکور اتاق پذیرایی گذاشته بودم.هر بار که چشمم بهش می افتاد به حضرت اباالفضل سلام می دادم و دلم پر می کشید به سمت کربلا ... خودم که رفتم کربلا می دانستم برای یکی از دوستان سوغات چه چیز باید بیاورم.می دانستم برای کسی که اهل دل باشد و درک می کند این بهترین هدیه است.یک کاشی آبی-سرمه ای که عکس یک گل روی آن بود.
وقتی هدیه را که در نایلون گذاشته بودم را بهش دادم با اطمینان همین را بهش گفتم ،گفتم با ارزشترین هدیه را آوردم.آنقدر با ارزش بود که سوغات دیگریی را روی آن نگذارم و تقدیم کنم.
از توی نایلون در آورد و خیلی معمولی تشکر کرد.به نظرم رسید متوجه راز کاشی نشده،شاید هم متعجب بود که این چه جور سوغاتی است.هنوز در حال تشکر کردن بود که گفتم:این کاشی بخشی از وجود حرم حضرت قمربنی هاشم است.چند لحظه مکث کرد بعد کاشی را برداشت و با احساسی خاص بوسید و منقلب شد.سکوتی بین مان حاکم شد .احساس کردم بغض سنگینی در گلویش نشست،دیگر نتوانست حرفی بزند.مانده بودم چه کنم ؟این واکنش از آدم توداری مثل او بعید و دور از انتظار بود.گمان می کردم از این سوغات خوشش بیایدولی فکر نمی کردم تا این حد احساساتی شود.در یک لحظه تصمیم گرفتم آنجا را ترک کنم؛چون تحمل این احساسات را نداشتم.شاید برای او یک حس غریب بود که در تنهایی بیشتر جواب می داد و نباید در آن احساس شریک می شدم.خداحافظی کردم،به سختی جواب داد...
از دیروز تا آخر شب چند بار آن صحنه جلوی چشمم مجسم کردم.
نشد بهش بگویم این کاشی تنها سوغاتی بود که در انتخابش یقین داشتم و دو دل و سر در گم نبودم.نشد بهش بگویم شبی که برای خرید این کاشی رفتم حرم ،ریز ریز از آسمان باران می بارید و آسمان پر از مه بود.نشد بهش بگویم بعد از گرفتن کاشی که در انتخابش دقت و وسواس زیادی را به خرج داده بودم تا سالمترین و زیباترین کاشی را بردارم آمدم زیر باران ،روبروی حرم و ایوان طلای آقا زیر یکی از طاقی ها نشستم و قرآن خواندم و به ریزش باران و بارگاه ملکوتی ایشان نگاه کردم.
نشد بهش بگویم اگر دیدن این کاشی می تواند این همه آدم را منقلب کند پس من چی باید بگویم که رفتم داخل آن بارگاه شریف و ترکیب کاملی از این کاشی ها را که دیوار را آراسته بودند دیدم.نشد بگویم قلب من بعد از بازگشت از غم دلتنگی مثل یک ذغال سرخ شده است.اما بالاخره یک روز و در فرصتی مناسب همه چیز را تعریف می کنم.
نمی دانم چرا از میان تمام هدایایی که به بهش داده بودم این یکی اینقدر موثر بود؟شاید چون خودم این هدیه را خیلی دوست داشتم و با عشق و یقین انتخاب کرده بودم شاید هم نظر خود آقا بود و باید به دست ایشون می رسید.وقتی آمدیم تهران از خودم پرسیدم چرا به ذهنم نرسید که از حرم اباعبدالله کاشی بگیرم؟شاید رازی در این کاشی بوده که دریافت کننده هدیه می داند...شاید...
هر چه هست که خدایا شکرت که درست هدایتم کردی که تو بهترین هدایت کنندگانی...

1.توی این یک هفته که ایران نبودم اتفاقات زیادی در ایران افتاده که اصلا خوشایندم نبود.البته بی خبر هم نبودم .از پیام هایی که دوستانم می فرستادند حدس زدم باید عکس امام را پاره کرده باشند:
در کنج دلم عکس امام است نهان
مَردید اگر قلب مرا پاره کنید
در راه بازگشت برای شام در کرمانشاه توقف کرده بودیم، تلویزیون از شبکه دو تصاویر راهپیمایی از شهرهای مختلف را در تحریم هتک حرمت به عکس امام را نشان می داد.فکر نمی کردم قضیه تا این حد جدی باشد!
توی اتوبوس راننده تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است و ایران بهم ریخته است ودر شهرهای مختلف تظاهرات مردمی بر پا شده است.
2.تهران که رسیدیم هنوز خسته سفر بوده و نبوده فهمیدم که روز جمعه در اعتراض به این حرکت سخیف بعد از نماز جمعه راهپیمایی است.
3.می دانستم که دیروز(روز جمعه) حتما عده ای برای دیدنم می آیند و ناهار را باید در خدمتشان باشیم.ناسلامتی زوار بودیم.به همین دلیل تا قبل از آمدن مهمانها از خانه زدم بیرون و با یکی از دوستان به سمت دانشگاه راه افتادیم.حساسیت موضوع و جسارتی که به نظام جمهوری اسلامی کرده بودند بیش از این بود که بخواهم مثل مواقع دیگر بمانم خانه و مهمان نوازی کنم.
4. اتوبوس که به انقلاب رسید همه را پیاده کرد؛ کم کم جمعیت نمایان شد.همه به سمت درب اصلی دانشگاه حرکت می کردند.آقای امامی کاشانی خطبه اول را می خواند.سر خیابان قدس نشریه عبرتهای عاشورا و نشریه افق را پخش می کردند.دوست من هم که نامه حضرت امام به منتظری را همراه با خود آورده بود در میان جمعیت پخش کرد.تا جمعیت دوره اش کرده بودند. یکی از آقایان غیرتی شده و بقیه نامه ها را گرفته و خودش پخش کرد.

5.جمعیت کپه کپه پشت در دانشگاه و کنار میله ها ایستاده بودند؛عده ای هم آن طرف خیابان و عده ای وسط خیابان.در حالی که بیشترشان عکس امام و رهبر معظم انقلاب را دستشان گرفته بودند.کمی آنجا ایستادیم و بعد به سمت درب اصلی حرکت کردیم.برای اولین بار قصد نماز خواندن نداشتم .می خواستم بایستم روبروی درب اصلی و جمعیت بیرون را تماشا کنم.خیلی ها مثل ما جلوی در تجمع کرده بودند.بعضی ها قاب عکس امام و رهبر معظم انقلاب دستشان بود و نه پوستر.یعنی از دیوار خانه هایشان عکس ها را برداشته و با خودآورده بودند.
6.بعضی ها به جای یک عکس از امام و رهبری دو عکس با ترکیب های متفاوت به دست داشتند.تک و توک عکس دکتر احمدی نژاد در دست ها دیده می شد.
7.دو نفر خانم مانتویی را دیدم که تنها دنبال عکس امام بودند.یکی شان می گفت:امام عشق من بود.من به عشق امام آمده ام.
8.با یک خانم جوان که حجابش مانتو بود و شال مشکی سرش کرده بود و عکس رهبر دستش بود جلوی درب اصلی گرم گرفتیم.بعضی از زن های چادری که از کنارمان رد می شدند با تعجب و حالتی خاص به او نگاه می کردند و یک آقایی برای حجابش تذکر داد.از نگاه خانم ها خیلی بدم آمده بود.
9.نماز که تمام شد جمعیت داخل دانشگاه از درب های دانشگاه خارج می شد و به ما می پیوست. من که سابقه تجمعات بعد از نماز جمعه را داشتم برای جلوگیری از افتادن در تله ازدحام جمعیت به دوستان پیشنهاد دادم از لایه اولی خیابان به سمت وسط خیابان حرکت کنیم همان قسمتی که ماشین های بی.آر.تی رفت و آمد می کنند.جمعیت می خروشید و بیرون می آمد.باورم نمی شد اینهمه جمعیت برای دفاع از امام با وجود تجمعات روزهای قبل باز هم بیرون آمده باشد.گفتم باز هم بگویند به این همه آدم پول می دهند...
10.تظاهر کنندگان با شعار مرگ بر ضد ولایت فقیه؛مرگ بر امریکا؛مرگ بر منافق،روح منی خمینی بت شکنی خمینی؛خمینی بت شکن بت جدید رو بشکن ،حسین حسین شعار ماست خمینی افتخار ماست،هیهات منا الذله ،استقلال آزادی جمهوری اسلامی؛خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست تظاهرات را شروع کرد.
11.تظاهر کنندگان عکس ها و شعارهای در دستشان را بالای سر خود نگه داشته بودند تا عقبی ها و جلویی ها هم ببینند.احساس می کردم یک جور اصرار وجود دارد که حتما دیگران این عشق و ارادت را ببینند.
12.جمعیت که جلوی درب اصلی جمع شد ،آقای طاهری ،یکی از مداحان اهل بیت ذکر مصیبت خواند .در این فاصله انبوه جعیت از خیابان های اطراف به ما می پیوست.بعد از تمام شدن مداحی و آمدن سخنران آقایی از تریبون شروع کرد به شعار دادن و ما همراهی اش می کردیم.دو گروه شده بودیم بخشی سمت راست جایگاه و بخشی سمت چپ که هر کدام یک بخش شعار را می دادیم.بعضی از شعارها آنقدر طولانی بود که بیش از یک بار باید تکرار می شدند تا بتوانیم یاد بگیریم .این بار برخلاف سایر راهپیمایی ها که جمعیت اکتفا می کرد به حضور خود و کمتر جواب شعار ها را می داد وکلی حرص می خوردیم اگر این انبوه جمعیت فریاد بند تهران به لرزه در می آید با صدای بلند یک نوا شعار دهنده اصلی را همراهی می کردند.
13.سخنران، آقای رحیمیان مسئول بنیاد شهید بود. در میان سخنرانی وی بارها افراد حاضر حرف او را قطع می کردند و با شعار های کوبنده در دفاع از حرف وی شعار می داد .
14.از آنجایی که شعار ها از میان مردم بلند می شد مدت زمانی طول می کشید تا از جلوی جایگاه به گوش ما برسد و از اطراف ما به پشت سری های ما منتقل شود،درست مثل موج مکزیکی هر شعار تا مدتهای مدید تا از عقب به جلو برسد زمان زیادی طول می کشید و همچنان ادامه داشت.
15. از میان شعارهای سر داده شده ،شعار موسوی ،کروبی این آخرین اخطار است...سران فتنه سبز اعدام باید گردند از همه شعار بلند تر بود.گویی جمعیت اکنون خشم و عصبانیت خود را تنها در این دو مرکز جستجو می کرد.صدا به قدری بلند بود که انقلاب می لرزید.با خودم فکر می کردم چند نفر از کسانی که در این جمع حاضرند مانند من روز ی از حامیان و ارداتمندان به آقای موسوی بوده اند؟
16.ما در میان مردها گیر افتاده بودیم.گرچه مردها خود ملاحظه می کردند ولی یکی از آقایانی که در چند قدمی ما ایستاده بود آقایان را با غیرتی خاص به عقب راند تا ما راحت تر بایستیم.از غیرتی که به خرج داده بود خوشم آمده بود.
17رو به در دانشگاه ایستاده بودیم که آقایی از پشت صدایمان زد و دوربین و خبرنگاری را دیدیم .همان اقا که ما را صدا زده بود گفت این دوربین انگلیس است بگویید مرگ برانگلیس.دوربین از جمعیت فیلمبرداری می کرد و مجری به انگلیسی صحبت می کرد.
18.طبق معمول هر راهپیمایی «آقا دوربینی» را هم دیدیم.بامزه اینکه حسابی برای خودش معروف شده و آن ها که او را می دیدند با دست او را نشان می دادند و به او اظهار آشنایی می کردند و او هم مثل یک آدم مشهور به این برخوردها با لبخند جواب می داد!!!
19.بعد از تمام شدن سخنرانی دوباره شروع کردیم به شعار دادن و بعد هم قرائت قطعنامه و پایان راهپیمایی و شعارهای خودجوش مردمی.
20.به سمت خیابان انقلاب حرکت کردیم.آقای میانسالی از عکس آیت الله خامنه ای که دست دوستم بود و خوشش آمده بود و از او می خواست آن را به او هدیه بدهد و او هم مقاومت می کرد که خودم عکس را می خواهم.آن مرد که لهجه ترکی غلیظی داشت و نصف و نیمه حرفهایش را می فهمیدیم کلاسوری را از کیف خود در آورد که پر از عکس های جبهه و جنگ از دوران جوانی اش در عملیات آزادی خرمشهر بود.از یاران شهید صیاد شیرازی بود و چند تصویر از شهدا نشانمان داد.بعد هم یک دستمال که آغشته به خون شهدای جنگ بود و در پلاستیک پرس شده ای بود را نشان داد.یاد سر بند خونی محمد افتادم.گفتم ببین کار را به کجا کشانده اند که دل این آقا آنقدر به درد آمده بود که وسط خیابان دارد درد و دل می کند و عکس دوستان شهیدش را به جمعیت حاضر نشان می دهد. یکی از این عکس ها را به ما هدیه داد.عکس ها قدیمی مثل عکس محمد که در جبهه انداخته بود.
21.وسط خیابان چند جوان با اسپری سبز رنگ روی زمین می نوشتند:مرگ بر جنبش سبز اموی...
22. در راه بازگشت پلیس ضد شورش را دیدیم که به حالت آماده باش در خیابان اطراف قدس و اطراف آن ایستاده بودند اما خبری از سبزها نبود که نبود.
23.یکی از دوستان قدیم دانشگاه علامه را هم دیدم البته من تنها نام خانوادگی اش یادم بود و او هم اسم کوچک من!!شماره دادم و شماره گرفتم.
۲۴.از این همه جمعیتی که آمده بود هیچ شبکه خبری در خارج از ایران چیزی پخش نکرد .برای من که از کودکی با این رسانه های پر مدعای بی محتوی اما هوچی گر آشنا هستم عادی است و تجربه به کررات به خصوص در راهپیمایی های 22 بهمن نشان داده بود که هر وقت جمعیت زیاد باشد به طرز خفت باری از پخش تصاویر جلوگیری می کنند و به روی مبارکشان نمی آورند که در ایران چه خبر است.البته آقای محسن سازگارا لطف فرمودند و گفتند دوستانشان که ظاهرا در تجمع ما حاضر بودند و برایشان خبرآورده بودند گفتند ما چیزی در حدود 300متر بودیم.انگار که با خودشان متر آورده بودند و در این فاصله ما را اندازه گرفته بودند !!کسی هم نیست از او بپرسد اگر راست می گویی و ما 300متر بودیم و اینقدر کم پس چرا این تجمع بی جان و کمرنگ را نشان ندادید تا کمی ذوق کنید؟و جشن پیروزی تان را بگیرید؟
۲۵.باید هم سانسور کنند ،چون دیوار حاشا بلند است.
ببین حال پریشانم ،حسین جانم حسین جانم
با خودم قرار گذاشته بودم وقتی برای اولین بار چشمم به بارگاه ملکوتی«سبط الرسول»، حضرت اباعبدالله افتاد خطاب به ایشان عرض کنم:
زینت دوش نبـــی روی زمـین جای تو نیست
خار و خاشاک زمین منزل و ماوای تو نیست
و یادم بود و گفتم.
اما زمان وداع از امام حسین فراموش کردم عرض کنم:
خداحــافظ ای بـــرادر زینب
به خون غلطان در برابر زینب
یادم رفت عرض کنم:
ای تاج سر زینب رفتیم خداحافظ
ای همسفــر زینب رفتیم خداحافظ
وداع از امام حسین خیلی سخت بود؛اینقدرسخت که نمی دانستم باید چه کار کنم؟ذهنم اصلا"یاری نمی داد.
از حالا دارم به این فکر می کنم که امسال شب و روز عاشورا جایی نروم و بمانم توی خانه!کجا بروم که بتوانم روضه ها و نوحه ها را تحمل کنم.چیزها و جاهایی را دیدم که برای دو ماه محرم و صفرم کافیه!دور تا دور صحن حضرت اباعبدالله و «ساقی عطاشا کربلا»پر از فلاکس های نارنجی رنگ آب است.فکرش را بکن جلوی چشم لب تشنگان آب است.
روبروی حرم «ساقی لب تشنه کربلا»میدانی است که وسط آن یک مشک گذاشته اند و دورتادور مشک پر از پروانه است.از بین جای جای شهر کربلا که پر از مقامهای مهم است مقام حضرت صاحب الزمان نزدیکی شط فرات است.انگار عطش و تشنگی امام حسین و اصحاب و فرزندانش مثل یک داغ بر دل حضرت صاحب الزمان مانده است.
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بابی انت و امی یا اباعبدالله ...فدای لب تشنه ات
برای دوستت،عباس نوشته بودی: «تصمیم داری کمی که رو به راه شدی و حالت بهتر شد ،در اولین فرصت درست را ادامه بدهی.»اما فرصت نشد. شور و شری که توی وجودت بود نگذاشت که به چیزی غیر از رسیدن به آرزوت فکر کنی.شاید آن موقع که آن نامه را به ،همرزمت عباس می نوشتی به این فکر نمی کردی که دل عاشق فقط پی معشوق ِو به غیر از آن به کس دیگری نمی تونه فکر کنه.
آخرش هم رفتی و به معشوقت رسیدی .
اما من درس خوندم؛مدرسه رفتم؛دبستان،راهنمایی؛دبیرستان و بعد هم دانشگاه.لیسانس گرفتم ،بعد هم شدم دانشجوی مقطع تحصیلات تکمیلی ؛کارشناسی ارشد.به جایی رسیدم و کم کم پله های ترقی را طی کردم...اما فکر می کنی فراموش کردم که تو برای من چه کردی؟توی روزمرگی هر چیز را که فراموش کردم یاد تو و بچه هایی مثل تو را فراموش نکردم.نه که چون خواهرت هستم.چون وجدان و شرفم اجازه نمی داد که از یاد ببرم اگر تو و دوستان ِآسمانی ات از خودتون نمی گذشتید معلوم نبود به سر این مملکت چی می آمد ؟به سر ناموس مردم ،به سر تلاش و زحمات امام و همه مجاهدان راه خدا.
به همین خاطر وقتی خیلی ها به خاطر شرایط جامعه و بعدها برچسبی که به شما ها زدند و گفتند:«جنگ طلب »و «خشونت طلب»شهادت اعضا خانواده هاشون رو پنهان می کردند من با شجاعت و شهامت ؛نه! با افتخار سرم را بالا گرفتم و گفتم :خواهر شهیدم.آن هم تنها برادر.
حالا فردا روز من یا خیلی ها مثل منِ!!روز دانشجو ست.نمی دانم اگر فردا و این روز بودی چه کار می کردی ؟اما فردا قراره عده ای بیایند علیه تو و امام شعار بدهند.خب بدهند،روزی که می رفتی فکر همه چیز را کرده بودی؛شاید هم نکرده بودی!برات موضوعیت نداشت که بخواهی برای این موضوع های بی اهمیت وقت بگذاری و به این فکر کنی که اگر من بروم فردا چه می شود و چه نمی شود...می دانستی که هر اتفاقی بیفتد خداوند حامی و حافظ خون شهداست.بگذار هر چه می خواهند پشت سر تو و امثال تو بگویند و بگذار علیه تو شعار بدهند... بگذار در این وانفسا آن ها که کم آورده اند از شماها مایه بگذارند و با دروغ نیرنگ نام شما را بیاورند و دم از حمایت از شما بزنند و آن وقت جمهوری ایرانی طلب کنند...امام را به تمسخر بگیرند و آرمان بلند او را در حمایت از ملت مظلوم فلسطین و لبنان به خیال خود مدفون کنند...بگذار دست دوستی با دشمنان قسم خورده امام بدهند ... قبلا قصه خودت و امثال خودت را در قالب حادثه عاشورا و وقایع بعد از آن شنیده بودی...رفتی ...خدا پشت و پناه تو بود...من هم فردا می روم؛هیچ غمی هم ندارم....تو هم به من بگو خدا پشت و پناهت...
تو رفتی «کربلای خوزستان »اما من فردا –روز خودم-روز دانشجو می روم کربلای حسین...شاید من هم رنگ و بوی حسین را گرفتم ...مثل تو ،مثل محسن حیدری...مثل اصغر خزمنش فر-که بیش از بیست سال است منتظریم که پیکرش برگردد- ...مثل ناصرعبدالی..مثل محمدرضا کردبچه.. و هزاران هزار شهیدی که خونشان این انقلاب را برای همیشه بیمه کرد...من فردا می روم به سمت کربلا ،نه به جای تو که به یاد تو و به یاد همه پرستوهای خونین بال و عاشق که مهاجر بودند و هر پرستویی که اگر مهاجرت نمی کرد به خوبی می دانست می میرد...مگر می توانم بروم کربلا و یاد شما پرستوهای خونین بال نباشم و یاد شما نباشم که می خواندید: کی می رسیم به کربلات حسین جان...
کربلا ...کربلا ما داریم می آییم...کربلا کربلا ما جوون ها دادیم...
هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
خیلی حرف ها هست که اگر عراقی ها سر صحبت را با ما باز کنند برای آن ها خواهم گفت.به آن ها می گویم که جنگی را که صدام به ما تحمیل کرد چه دستاوردی برای ما داشت ،می گویم خون شهیدان ما سی سال است که این انقلاب را حفظ کرده است...می گویم که خون شهیدان ما استقلال ما را حفظ کرده است...می گویم که برای اولین بار در جنگ طی قرن ها اخیر حتی یک وجب را از دست ندادیم...می گویم ...
بگذار عده ای بگویند که تو و امثال تو تحت تاثیر فیلم ها وسترن به جبهه رفتید ...بگذار عده ای بگویند امام شما را به زور فرستاد جنگ...بگذار بگویند یک وصیتنامه می نوشتند و دست همه شماهامی دادند..اما من که می دانم تو بعد از شهادت محسن دیگر روی پا بند نبودی...من که می دانم عشق به ولی فقیه زمانت چنان در وجودت شعله می کشید که فرمانی غیر از فرمان او را نمی گرفتی...من که می دانم نظام مقدس جمهوری اسلامی و آرمان های بلندش برایت آن قدرمهم بود که می دانستی خون تو به هدر نمی رود...آن قدر به آرمانهایت اعتقاد داشتی که دکتر ارمنی ات را هم بعد از شهادت متحول کردی...
حالا باید بروم کربلا و این بار مسولیتی را که تو و امثال تو روی دوشم گذاشتید را به زمین بگذارم و برای ادامه مسیر از امام حسین کمک بگیرم تا کمکم کند و هدایتم کند که راه تو را چگونه و چطور ادامه دهم...
فردا که من به کربلای حسین می روم ،در روزی که می توانست متعلق به تو باشد عده ای می خواهند علیه تو و امام شعار بدهند.خب بدهند،وقتی تو رفتی ما هم بار مسئولیت بعد از تو و تمام تبعاتش را پذیرفتیم... بگذار در این آشفته بازار که حق و باطل در هم آمیخته است طالبان جمهوری ایرانی هر جا هم که کم آوردند نام شما را ببرند و جوش هدر رفتن خون شما را بخورند و به امثال ما بگویند که چیزی از شهید و شهادت و امام و جمهوری اسلامی نمی فهمیم...اصلا"به این فکر نمی کنیم که چه می گویند و چه می کنند چرا که همان طور که تو از عاشورا آموختی ما هم آموختیم که هزار و چهارصد سال خواستند مشعل فروزان حسین را خاموش کنند اما نتوانستند...
«بابی انت و امی یا حسین به فدای لب عطشان حسین»که هر چه داریم از حسین است.
فردا روز من ؛روز دانشجو تقدیم تو باد...تو که با رفتنت فرصت زندگی کردن را برای من و تمام خواهران هم وطنت مهیا کردی.
کم کم دارم بارسفرم را می بندم و برای رفتن آماده می شوم.وسایل مورد نیاز و ضروری را یک به یک توی چمدان می گذارم ؛حتی چیزهایی را که حدس می زنم ممکن است به آن احتیاج پیدا کنم را هم کنار می گذارم.کم و بیش دارم از دوستان و آشنایان و اقوام خداحافظی می کنم .بالاخره مسافرم دیگر.مسافر به توشه نیاز دارد؛به خداحافظی از کسانی که روزگاری را با آن ها گذرانده است!!
اما نمی دانم از نظر معنوی چه چیز باید بردارم؟هر چه نگاه می کنم چیزی که قابل ِ استفاده در این سفر باشد و قابلیت صاحبخانه ها را داشته باشد ندارم.برای میسر شدن دیدار آن بزرگواران نمی دانم از چه کسانی و چه چیزهایی برای همیشه باید وداع کنم.از کدام موانع عبور کنم؟

وقتی فکر می کنم به این فرمایش حضرت صادق که:القلب حرم الله فلا تسکن غیر الله فی حرم الله:قلب خانه خداست،غیر از خدا کسی را در آن راه نده... می بینم که دلم پر است از هر چه غیر خدا...
در این سفر هم که فقط خدا پرستان را راه می دهند... دلشوره دارم.دلشوره از اینکه دست خالی بروم و دست خالی تر و با یک دنیا پشیمانی و حسرت برگردم.
نمی دانم شاید توشه راهم ،همین دست خالی بودن و تهی دست بودنم است.همین احساس نیازمندی و عجز.شاید هم از ضعف و بی ایمانی است که اینطورم.
تنها به یک چیز دلخوشم ،آن هم به شفاعت و ولایت حضرت امیرالمومنین...و شاید هم امید به شفاعت و دستگیری ایشان. که اگر این شفاعت نباشد حتم دارم دست خالی می روم و دست خالی تر بر می گردم.
همیشه در حساسترین و سخت ترین لحظات زندگیم شفاعت و ولایت امیرالمومنین علی دستم را گرفته و نجاتم داده است.مولای من اگر مرا دعوت فرموده ای ، این بار هم برایم پدری کن...
به ذره گر نظر لطف بوتراب کند
به آسمان رود و کار آفتاب کند
خیلی دور نیست همین دو-سه دهه پیش بود که جوان ها توی جبهه ها می خواندند:
کربلا ؛کربلا ما داریم می آییم ...
هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله
هر که دارد به سرش شور و نوا بسم الله…
کربلای جبهه ها یادش بخیر ...

چه جوانهای نازنینی با الگو گرفتن از امام حسین و یارانش به جبهه های جنگ عازم شدند و به عشق امام حسین به جبهه ها رفتند و به عشق امام حسین شهید شدند.
این سفر برای خیلی از آن ها در این دنیا نیمه کاره ماند و در بعد معنوی و در بهشت به زیارت امام حسین در کربلا رفتند.
بعد هم در بازگشت پیکر پاک و مطهرشان هم محله ای ها،فامیل و دوستان برایشان در مراسم تشیع می خواندند:این گل پرپر از کجا آمده از سفر کرب و بلا آمده...
آنها نرفتند به این سفر اما به حقیقت این سفر رسیدند...
...
هفته آینده عازم سفر هستم. سفری که برایم مبهم است.فکر می کنم این سفر حق من نیست.و آنجا جای من نیست.حق همان هایی است که به عشق امام حسین رفتند به جبهه ها و به عشق امام حسین شهید شدند.جای آن هایی است که عظمت حرکت امام حسین را درک کردند.
احساس می کنم رفتن به این سفر و برگشتن از آن بار سنگینی بر دوشم می گذارد...باری که سنگینی آن از سنگینی باری که در مسجد شجره بر دوشم نشسته بود بیشتر است...
هفته آینده به لطف الهی و به عنایت خاصه امام عصر اگر برگه عبورمان توسط حضرت،امضا شود مشرف می شوم به عتبات عالیات...اما با دست خالی و بدون هیچ توشه ای ...
بیش از رفتنم نگران بازگشتم هستم...
مدینه که بودم در برابر عظمتی که از حرم نبوی می دیدم و انبوه جمعیتی که در انجا مشاهده می کردم شرمنده امام حسین می شدم که ثمره تمام از خودگذشتگی های ایشان همین بود که تا امروز اسلام بماند و به دست ما برسد.آنجا در حضور پیامبر این بیت شعر را می خواندم:
زینت دوش نبی روی زمین جای تو نیست
خار و خاشاک زمین منزل و ماوای تو نیست
حالا وقتش رسیده که بروم در حرم امام حسین و این شعر را برای ایشان بخوانم.
من مستحق این سفر نبوده و نیستم.من باید به یاد آن هایی که به عشق امام حسین رفتند برم.به یاد همه شهدا که داغ زیارت امام حسین و اصحاب و یارانش بر دل های آن ها ماند...
.jpg)
جوانان روستا در جبهه
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون.
آوازه جمهوری اسلامی بیش از آنکه به تصور ما بیاید در جهان اسلام و نزد ملت های مسلمان پیچیده است.
آن هایی که به حج می روند بیش ا ز هر کسی این را لمس می کنند. مسلمانان به انحاء مختلف می خواهند سر صحبت را با ایرانی ها باز کنند و از مسائل دنیای اسلام وموضع گیری رهبران ایران در قبال آن سخن بگویند.حتی از مسائل داخل کشور ما ؛مسائلی که به نظر کاملا داخلی است مطلعند و می دانند دقیقا در هر برهه ای از زمان چه چیز برای ما مهم است.و این مسئله به خصوص در میان اعراب دیده می شود.
سال 86 که ما برای عمره به عربستان سعودی سفر کرده بودیم مواردی از این قبیل دیدیم.
یکی از شیعیان لبنان ،با یکی از دوستان و همسفرهای ما سر صحبت را باز کرده بود و ازارداتش به انقلاب اسلامی و رهبرفعلی ایران،حضرت آیت الله خامنه ای سخن به میان آورده بود.
عده ای دیگر از همسفرها در مکه برای خرید چادر به مغازه یکی از فروشنده های یمنی که در همسایگی هتل ما قرار داشت رفته بود که وقتی فروشنده فهمیده بود آن ها ایرانی هستند حسابی تحویلشان گرفته بود و به آن ها گفته بود:قدم شما ایرانی ها در یمن روی چشم ما.بعد هم عکس حضرت امام و حضرت آیت الله خامنه ای را از لای کتابش در آورده بود و به او نشان داده بود تا نشان دهد چقدر به رهبران ایران ارادت دارد.
حتی خودم بیرون از مسجد ذوقبلتین در مدینه فروشنده جوان سودانی
را دیدم که برای تبلیغ کالاهای خود و جمع کردن مشتری از میان ایرانی ها روی صندلی زیر آفتاب ایستاده بود و با صدای بلند فریاد می زد «انرژی هسته ای حق مسلم ماست!!!یا می گفت خدایا ...خدایا...تا انقلاب مهدی ...»که نشان می داد مسائل داخلی کشور ما که گاه از نظر ما بی اهمیت می نماید چقدر برای آنها مهم است و چقدر هم جدی پیگیری می کنند.
آنچه برای آن ها مهم است ،این است که ایران در مقابل امریکا و اروپا ایستاده است و به جای آن که مثل کشورهای منطقه و سایر ملت ها به آمریکا از لحاظ اقتصادی و سیاسی باج بدهد بدون اینکه در مقابل چیزی بدست آورد با تمام توان از حقوق خود سخن می گوید؛از امریکا و اسراییل نمی ترسد و در تمامی امور، نظری کاملا مستقل را دارد.چیزی که ملت های مسلمان از دولتهای خود انتظار آن را دارند و حسرت چنین استقلالی را دارند.
این ملت ها می بینند که کشورشان روز به روز در گرداب وابستگی بدون اجر و مزد فرو می رود.دولتمردانشان به برکت هم پیالگی با امریکا حتی رگ غیرت عربی-اسلامی شان در مقابل اسراییل هم ته کشیده است.و اکنون سالهاست با وجود لاف عربیت –اسلامیت در مقابل مسئله فلسطین به جای اتحاد با مردم مظلوم این کشور و حمایت از آن ها یا حتی سکوت در مقابل آن ها خیانت را پیشه خود نموده اند. برخی از آن ها با وجود اینکه سالهاست با امریکا رفت و آمد خانوادگی دارند و برای نوشیدن یک لیوان آب باید از آمریکایی ها اجازه بگیرند از وجود انتخابات بی بهره اند و مردم شان از ساده ترین حقوق خود محرومندند!!!در حالی که آمریکا به برقراری دموکراسی در کشور ایران که 30سال است به دخالت های او «نه»گفته است علاقمند است.کسی نیست از آمریکا بپرسد شما که به برقراری دموکراسی در جها پای بند هستید چرا اول از کشورهای متحد خود شروع نمی کنید و الفبای دموکراسی را به آن ها نمی آموزدی؟
آنچه اکنون سی سال است که برای ما عادی است و غیر از آن انتظاری نمی رود که دولتمردانی شجاع و مستقل و تصمیم گیرنده مطابق با منافع ملی و نه سرمایه داری غرب است برای آن ها یک رویا و آرزوست.دولتمردانی که تا کمر در مقابل آمریکا و اسراییل خم می شوند برای آن ها مایه ننگ است.
انقلاب اسلامی ایران مثل سنگی است که در آب پرت کرده باشند وارتعاش آن حتی در آخرین حلقه ها نیز اثر خود را گذاشته است .به همین دلیل است که اغلب دولت های عربی –مخصوصا هر چه بیشتر تحت سلطه آمریکا باشند-در کارشکنی کردن علیه ایران بیش از دیگران تلاش می کنند و از نفوذ ایران در کشوشان می ترسند ؛بیش از همه دولت وهابی عربستان از شیعیان ایرانی می ترسد و نسبت به آن ها سختگیری می کند.تا همین چند سال قبل برقراری ارتباط با شیعیان عربستان سعودی برای ایرانی ها خیلی سخت و حتی می توانم بگویم محال بوده است .و مامورین اجازه حضور ایرانی ها را به مسجد شیعیان مدینه که تحت مسولیت شیخ امری است نمی دادند و با گفتن«ممنوع!ممنوع»از حضور آن ها در این محل جلوگیری می کردند.
کشور عربستان حتی بعد از فجایع اسراییل در غزه امسال مطابق سالهای قبل مراسم برائت از مشرکان را مانند سالهای قبل برگزار کرد. حتی یکی از مفتی های این کشور برای ایران حط و نشان کشیده بود .در حالی که باید امسال منی و عرفات از فریاد خروشان ملت های مسلمان به لرزه در می آورد و خواب راحت را از اسراییل می گرفت.
این وضعیت در تسلیم و ذلیل بودن در ایران سی سال قبل نیز تا قبل از آمدن حضرت امام به ایران وجود داشت و در بدترین وضعیت قانون کاپیتولاسیون بود.
تا همین سی سال قبل ایران نیز تا خرخره زیر سلطه امریکا بود و هیچ کشوری نام ایران را نمی برد. اما به لطف خدا و برکت وجود حضرت امام اکنون ما خودمان تصمیم گیرنده ایم و در مقابل کشورهای غربی ایستاده ایم و حرفی برای گفتن داریم.باز هم عده ای بی انصاف بگویند:امام برای ملت ایران چه کار کرد؟جز جنگ...کشته شدن جوانها...امام چه کرد؟
واقعا امام چه کرد؟به حج که رفتید ،از مسلمانان کشورهای دیگر بپرسید تا به شما بگویند امام که بود و چه کرد؟جمهوری اسلامی یعنی چه؟و فرق آن با دولتهای مصر،پاکستان،عربستان و...چیست؟بپرسید تا ببینید چطور ساعت ها برایتان حرف برای گفتن دارند.آن قدر که از خوشحالی نمی دانید چه باید بکنید؟و چه جوابی باید بدهید؟
هربار در مدینه که وارد مسجد نبوی می شدم و چشمم به شوکت و جلال حرم نبوی و جمعیت انبوه حاضر در صحن و حرم می افتاد که از اقصی نقاط عالم به آنجا آمده بودند یاد این فرمایش حضرت محمد می افتادم که می فرمودند:«حسین از من است و من از حسینم».از خودم می پرسیدم حضور میلیونها مسلمان و عاشق در اینجا بعد از هزار و چهارصد سال تعبیر فرمایش ایشان نیست؟اگر امام حسین بعد از انحرافی که به سبب خلافت یزید و معاویه و دیگران در اسلام پدید آمده بود از خودشان و عزیزانشان نمی گذشتند چیزی به نام اسلام می ماند که امروز کسی از آن یاد بکند؟اگر این فداکاری ها و از خودگذشتگی ها نبود جایی به نام مسجد نبوی و مزار پیامبر مانده بود که مسلمانی به انجا برود؟خدا می داند همین امسال چند میلیون نفر مسلمان از قاره های مختلف به مدینه و مکه رفته اند!!!!که خود امام حسین فرمودند:«اگر دین جدم زنده نمی شود مگر با ریختن خون من،پس ای شمشیر ها مرا در یابید».

زینت دوش نبی روی زمین جای تو نیست
خوار و خاشاک زمین منزل و ماوای تو نیست
1
۱.امروز یاد حضرت زینب افتاده بودم که در مجلس عبید الله در جواب آن ملعون که شهادت امام حسین و اصحابش را به خدا نسبت داد و گفت :دیدی خدا با برادرت چه کرد؟ فرمود:من جز زیبایی ندیدم.زنی که داغ 6برادر دیده بود ؛آنهم چه برادرهایی…چطور با یک جواب ساده و پر مغز آن منافق گستاخ را سر جایش نشاند.
2.کم پیش می آید که یک نفر بتواند مرا مسحور خودش بکند یا به شدت تحت تاثیر کسی یا چیزی قرار بگیرم.کم پیش می آید که با دیدن فردی یا صحنه ای هیجان به شدت به وجودم چنگ بیندازد و آن قدر تحت تاثیر آن صحنه یا چیز یا کسی قرار بگیرم که از شدت هیجان احساس کنم می خواهم قالب تهی کنم.اما دو شب قبل دقیقا این احساس را داشتم.
سه شنبه شب اخبار 20:30 و بعد از آن خبر 21 فردی به نام کاک دارا قادر خان زاده از اهالی «بانهِ»کردستان را نشان داد که در دفاع مقدس یک پایش را از دست داه بود ومهم تر از همه برادر6برادر و 28نفر از اقوامش در جنگ شهید شده بود.برادر هایی که به قول خودش همه باسواد و یکی دو نفرشان مسلط به زبان های خارجی بودند.همه داوطلبانه در اوایل انقلاب عضو بسیج شده بودند و در مدت دو سال همه شهید شده بودند:اردشیر،بهنام،دلاور،بختیار،کوروش و یک نفر دیگرشان که اسمش به خاطرم نماند. کاک دارا آدم معمولی اما عجیبی به نظر می آمد.صلابت خاصی داشت.با آرامش خاصی حرف می زد.
روحیه محکم و قویی داشت،وقتی از برادرانش حرف می زد انگار این داغها بعد از بیست و خورده ای سال تازه بودند اما توانسته بود با آن کنار بیاید. به قول خودش اصلا نمی شود تحمل کرد مگر اینکه «ایمانی» پشت سر آن باشد.وقتی از پدرشان که به رحمت خدا رفته بودند حرف می زد ،آدم بیشتر تحت تاثیر قرار می گرفت .پدری که در یک زمان پیکر سه فرزند دلبندش را برایش آورده بودند نه تنها روحیه اش در هم نشکسته بود بلکه مایه تسلی خاطر دیگران بوده و به آنها درس صبر و استقامت می داده.
وقتی او را در حال قدم زدن کنار مزار برادر هایش نشان می دادند قدم که برمی داشت انگار زمین ،زیرپایش از این همه استقامت می لرزید.
من اهل غلو کردن نیستم،خانواده شهید و شهید ندیده هم نیستم .مصاحبه های زیادی هم از تلویزیون و سایر رسانه ها دیده ام .حتی بعضی از این برنامه ها را از بس کلیشه ای و تکراری شده اند را تماشا نمی کنم.اما این مرد اصلا توان را از من گرفته بود.یک تاثیر دیگری روی من و همه کسانی که این برنامه را تماشا می کردند داشت.این همه قدرت و صلابت با از دست دادن شش برادر شعار نیست،بازی جلوی دوربین نیست.خیلی جگر می خواهد که در مقابل نارسایی ها و کمبود ها ،حرفها،زخم زبان ها و…کم نیاوری به شهادت برادرانت افتخار کنی.و بعد بگویی اگر دوباره جنگ شود با وجود این که دیگر پیر شده ام باز هم اسلحه به دست می گیرم و از وطنم دفاع می کنم.من خودم پدر شهیدی را می شناسم که بعد از شهادت پسرش کم آورده بود.و تا حوادث اخیر دلش با امام صاف نمی شد.اما حوادث اخیر و فتنه های بعد از آن شُک بزرگی به او وارد کرد و دوباره با نظام و انقلاب با شدت هرچه تمام تر آشتی کرد.حالا فکرش را بکن که 6برادر دسته گل را از دست بدهی و کم نیاوری!!!!مگر می شود؟خدایا چه ایمانی به بعضی ها می دهی؟ دلم می خواست همان شب از خانه بیرون می زدم و ساعتها روی حرفهای کوتاه اما پر مغز او و نحوه تفکرش که ذره ای از اهداف انقلاب منحرف نشده بود وحتی به طرز راه رفتنش فکر کنم.
کاک دارا از آن آدم هایی است که آدم ندیده به او دل می بندد.ندیده دلش می خواهد با او همرا ه شود و در سکوت با او راه برود و در سکوت از او بهره بگیرد.حتی اصلا او نباشد اما در همان جاهایی که او راه رفته و قدم زده قدم بزند و فکر کند.بعد از گذشت دو شب از آن برنامه هنوز هر بار یاد او و نحوه قدم زدنش می افتم دلم می خواهد قالب تهی کنم.
با وجود افرادی مثل کاک دارا که نه فرزند امام و نه معصومند و چنین استوار و نیرومند از عقاید خود دفاع می کنند چطور عده ای منکر بسیاری از وقایع عاشورا و بعد از آن هستند؟
چند روز قبل با یک دندان پزشکِ روشنفکر دوم خردادی در مورد وقایع اخیرحرف می زدم .خیلی راحت می گفت این نگرانی دارد که پایه های این نظام سست بشود؟خب بشود؟واقعا شما باید روی این چیزها فکر کنید؟اصلا باورم نمی شد که با این صراحت حرف خودش را بزند.
امثال این آدم ِ…فکر کرده اند که این انقلاب مفت به دست آمده که مفت هم از دست برود…به خیالشان رسیده که شهدا رفتند و تمام شده…نمی دانند که خونشان می جوشد و نمی گذارد که «این انقلاب به دست نامحرمان و نا اهلان برسد».
بگذریم...
برای معرفی کاک دارا و برادرانش ۶-۵دقیقه خیلی کم بود.باید با او ساعت ها حرف زد.ان هم نه روی مبل خانه اش.باید با او در شهر قدم زد و حرف زد.
بعد از او جدا شد و ساعت ها قدم زد و فکر کرد…
با وجود انسان های شریف و بی ادعایی مثل ایشان چرا باز هم می گوییم؟کجایند مردان بی ادعا؟
کمی دور و برمان را نگاه کنیم می بینیم...


