زندگی روزمره توی حوض کوچک آب

زندگی ماهی ها در حوض فیروزه ای جریان دارد

 

باز محرم از راه رسید، باز صدای حرینگ جرینگ استکان ها و نعلبکی ها، کتیبه ها، منبرها و غذای نذری و باز هم سوز دل و اشک روان.

محرم ماه تکامل است اما برای آن کسی که بخواهد. خوشا به سعادت آنها که امام حسین دست شان را توی این دهه گرفت و برای همیشه بارشان را بستند. خوشا به سعادت آنها که توی این دهه این لیاقت را پیدا کردند و پیدا می کنند سوار بر کشتی امام حسین شوند. خوشا به سعادت آنها که امام حسین با یک نگاه کارشان را درست کرد. 

کاش من هم لایق یک نگاه امام حسین باشم...آقا به ما هم یک نگاه کن مثل زهیر، مثل حر.

پی نوشت:

-هذا عزاک یا حسین...روحی فداک یاحسین.

فرصت ها کم است تا به خودمان بجنبیم شب چهارم رسید.

این عکس را از خانه قدیمی سادات اخوی گرفته ام.

ممنون از دوست نادیده عزیزم که مرا در حرم امام رضا یاد کرد و فردای همان روز عنایت ویژه آقا را دیدم.

ممنون از دوست نادیده عزیزم که مرا به خواهر خواندگی دعوت فراخواند هرچند که دیرهنگام و انجام نشد...

نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان1393ساعت 2:19 توسط فائزه ساسانی خواه|

 

بعضی از آدم ها هرچند به ظاهر از ما دور باشند اما باز هم دوست داشتنی اند. رفتار و گفتار و منش شان از دور هم برای آدم درس و الگو است و  حتی راه رفتن شان هم نشان از بزرگی شان دارد. دروغ نمی گویند، خدعه نمی کنند، در طرفداری از کسی یا چیزی راه را افراط و تفریط نمی پیمایند و درعین حال ثابت قدم از حق دفاع می کنند.

حضرت آیت الله مهدوی کنی برای من چنین آدمی بود. همیشه احساس خوبی از دیدنش داشتم. توی رفتارش  منطق حساب شده ای وجود داشت که ناخودآگاه مرا به احترام وامی داشت. با اینکه از همان روزهای آغازین انقلاب فعال بود و نامش بر سر زبان ها بود، اما هرگز بحران ساز و بحران تراش نبود. با همه رفتاری محترمانه داشت و رفتارش با متانت همراه بود، هرگز برای خودش شأن غیرمنطقی نمی تراشید یا در رفتارش بزرگ نمایی نداشت. خودش را همانگونه که بود نشان می داد و نه بیشتر!

 

 

توی بحران ها پشت نظام و انقلاب بود. سال 88 در میانه آن هیاهو در عین ادب و احترام نسبت به دیگران یک قدم از خط ولایت عقب نایستاد. ایشان مصداق المومن کالجبل الراسخ بود، (مومن مانند کوه راسخ است) و نمونه واقعی و نه نمایشی اعتدال در رفتار و گفتار بود. مصداق یک انسان خردورز.

 

پی نوشت:

- همیشه از آدم هایی که علیرغم بزرگی شان، متواضع اند و خودشان را کسی نمی دانند خوشم می آمده! همیشه! برعکس آدم هایی که برای خودشان شأن غیرمنطقی قائل اند و هنوز غوره نشده آنقدر برای خودشان احترام قائل اند که برخورد کردن با آنها برای آدم مثل بلند کردن یک جرثقیل می شود!! می مانم که اینها مگر چه تعریفی از خودشان دارند که این طور متکبرند و خودشان را تافته جدا بافته از دیگران می دانند! تا همین یک ماه و نیم قبل یک نمونه را برای مدتی تحمل می کردم!

 

- قبل از پیروزی انقلاب که بابا را دستگیر کرده بودند مدتی برایش انفرادی بریده بودند که طولانی تر از زمان معمول شده بود. یکی از روزها که یکی از مامورین پهلوی به زندان می آید تا روزه سیاسی یکی از زندانی ها را بشکند ایشان را توی انفرادی می بیند و تعجب می کند. از ایشان می پرسد: چرا هنوز اینجایی؟بابا هم می گویند اینکه من این همه مدت اینجا مانده ام را باید از شما پرسید! بعدا کاشف به عمل می آید که بخش اضافه مربوط به پرونده آیت الله مهدوی کنی است که به اشتباه وارد پرونده بابا شده است. اینکه چه چیزی باعث شده بود تا آنها به اشتباه بیفتند و بابا جور ایشان را بکشند بماند!

 

- دیشب تکه هایی از زندگی آیت لله را نشان می داد، بخشی که مربوط به دوران نخست وزیری و کاندیداتوری شان برای ریاست جمهوری بود که بعد از مدتی از نامزدی ریاست جمهوری انصراف داده بودند و در مصاحبه ای گفتند برای تجمیع آرا و وحدت این کار را کردم، این جمله شان مرا یاد انتخابات ریاست جمهوری اخیر انداخت که چقدر ایشان حرص خوردند تا اصولگرایان به نتبجه واحد برای معرفی کاندیدا برسند و آخر هم بی فایده بود.

 

- حضرت آیت الله دلم برای تحت الحنک بستنت تنگ می شود...


برچسب‌ها: آیت الله مهدوی کنی, اعتدال, عالم ربانی
نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 15:20 توسط فائزه ساسانی خواه|

 

20131204_105358.jpg

 

انگار همین دیروز بود که توی این خانه با هم قایم باشک بازی می کردیم، انگار همین دیروز بود که رفتم کلاس اول دبستان، انگار همین دیروز بود که دیپلم گرفتم، انگار همین دیروز بود که وارد دانشگاه شدم، انگار همین دیروز بود که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم، انگار همین دیروز بود که...

به پشت سر که نگاه می کنیم پر است از جمله کلیشه ای« انگارهمین دیروز بود! » این انگارها می توانند همین طور ادامه داشته باشند اما واقعیت این است که ما به سرعت به مرگ نزدیک می شویم! نمی دانم شاد باشم یا غمگین! این حس ناشناخته حرکت به سوی مرگ برایم مثل طعم گس خرمالو است.

اصلا زیبایی پاییز به همین است، هرسال که از سفر برمی گردد، یک جور مرگ آگاهی را با خودش سوغات می آورد.

 

 


برچسب‌ها: پاییز, مرگ, بازی کودکانه
نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر1393ساعت 22:7 توسط فائزه ساسانی خواه|

قال الحسین علیه السلام: بنفسی انت یا اخی

 

 

دهمین روضه مجازی

 

رسول اکرم صلی الله علیه و آله: مَعاشِرَالنّاسِ، هذا عَلِی، أَنْصَرُکُمْ لی وَأَحَقُّکُمْ بی وَأَقْرَبُکُمْ إِلَی وَأَعَزُّکُمْ عَلَی، وَالله عَزَّوَجَلَّ وَأَنَاعَنْهُ راضِیانِ. وَ مانَزَلَتْ آیَةُ رِضاً (فی الْقُرْآنِ) إِلاّ فیهِ، وَلا خاطَبَ الله الَّذینَ آمَنُوا إِلاّبَدَأ بِهِ، وَلانَزَلَتْ آیَةُ مَدْحٍ فِی الْقُرْآنِ إِلاّ فیهِ، وَلاشَهِدَ الله بِالْجَنَّةِ فی (هَلْ أَتی عَلَی الْاِنْسانِ) إِلاّلَهُ، وَلا أَنْزَلَها فی سِواهُ وَ لامَدَحَ بِها غَیْرَهُ.

هان مردمان! این علی یاورترین، سزاوارترین و نزدیک ترین و عزیزترین شما نسبت به من است. خداوند عزّوجلّ و من از او خشنودیم. آیه رضایتی در قرآن نیست مگر این که درباره ی اوست. و خدا هرگاه ایمان آوردگان را خطابی نموده به او آغاز کرده [و او اولین شخص مورد نظر خدی متعال بوده است ] . و آیه ی ستایشی نازل نگشته مگر درباره ی او. و خداوند در سوره ی «هل أتی علی الإنسان» گواهی بر بهشت [رفتن ] نداده مگر بری او، و آن را در حق غیر او نازل نکرده و به آن جز او را نستوده است.

 

حضرت علی علیه السلام: شيعتنا كالأترجّة طيّب ريحها، حسن ظاهرها و باطنها

شيعه ما همچون ترنج است كه بوى آن خوش، ظاهر و باطنش نيكو است.

 

اعمال روز نهم ذی الحجه، (عرفه)

از اعمال این روز خواندن دعای عرفه و زیارت حضرت سیدالشهداست.

 

توسل به ساحت مقدس حضرت اباالفضل علیه السلام

السَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْعَبْدُ الصّالِحُ الْمُطیعُ للّهِ وَلِرَسولِهِ وَلاَِمیرِ الْمُؤمِنینَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ صَلّى اللّهُ عَلَیْهِمْ وَسَلَّمَ * وَالسَّلامُ عَلَیْکَ وَرَحْمَهُ اللّهِ وَبَرَکاتُهُ وَمَغْفِرَتُهُ وَرِضْوانُهُ وَعَلى رُوحِکَ وَبَدَنِکَ * اَشْهَدُ وَاُشْهِدُ اللّهَ اَنَّکَ مَضَیْتَ عَلى ما مَضى عَلَیْهِ الْبَدْرِیُّونَ والْمُجاهِدُونَ فی سَبیلِ اللّهِ الْمُناصِحُونَ لَهُ فی جِهادِ اَعْدائِهِ * الْمُبالِغُونَ فی نُصْرَهِ اَوْلِیائِهِ *

 

 چشمم از اشک پر و مشک من از آب تهی است

جگرم غرق به خون و تنم از تاب تهــــــــــی است

به روی اسب، قیامم به روی خاک ســـــــــــــجود

این نماز ره عشق است از آداب تهـــــــــی است

 

 عید بزرگ ولایت، عید غدیر و عید بندگی، عید قربان مبارک باد****

 


برچسب‌ها: روضه, توسل, روز عرفه, ذی الحجه, امام حسین
نوشته شده در شنبه 12 مهر1393ساعت 7:25 توسط فائزه ساسانی خواه|

دارد حسین می وزد از سمت کربلا...


برچسب‌ها: کربلا, امام حسین
نوشته شده در جمعه 11 مهر1393ساعت 10:49 توسط فائزه ساسانی خواه|

 

 

عقربه که یک ساعت می رود عقب، یعنی که رسما پاییز آمده و باید به احترامش بلند شوی و سلامش کنی.

گرچه نمی توانم فرقی میان فصل ها بگذارم اما پاییز برای من یکی از زیباترین و پرخاطره ترین فصل هاست، پر از انرژی مثبت است، پر از حس های نوستالژیک! بهترین تجربه های زندگیم را در آن داشته ام. تجربه های شیرین و تلخ که روی هم رفته مرا رشد داده و بزرگ و پخته کرده. اصلا از هیچ فصلی به اندازه پاییز خاطره ندارم.

پاییز فصل رنگ هاست مثل بهار، فصل باد، فصل ابر، فصل باران، فصل چتر، فصل خرمالو، فصل انار، فصل روزهای کوتاه و شب های بلند، فصل رنگ های سرخ و زرد و کرم.

آمدن پاییز را باید جشن گرفت، مثل بهار. با درست کردن غذایی که مثل دوران مدرسه شیفته بویش بودم.

مثل همان روزهایی که خسته و گرسنه خیابان به خیابان و کوچه به کوچه از مدرسه به خانه می آمدم و از کنار هر خانه ای که رد می شدم بوی خوش غذا می آمد. و توی هر خانه مادری چشم انتظار آمدن فرزند یا فرزندانش بود.

قبل ترها پاییز را دوست داشتم برای درس و مشق و ادامه تحصیل اما دیگر دلتنگ میز و نیمکت نیستم. دیگر میلی به ادامه تحصیل ندارم. تا همین جا کافی است! برنامه های مهمتر و جدی تری برای زندگیم دارم. می خواهم پاییز را با حال و هوای امسال خودم آغاز کنم...

 

پی نوشت:

-من خرمشهر را دوست دارم به خاطر شط و نخل و گل های کاغذی و غروب استثنایی اش و مهم تر از همه مردم خونگرم، با غیرت و با شرفش...

-آهای خرمشهر دلم هوایت را کرده، بخصوص هوای شط کارون و غروب سرخ رنگ و خیابان چهل متری ات را در سر دارم، با تو وعده داشتم برای پاییز اما نشد، لابد حالا وقتش نیست. هرچند که آنجا نیستم اما روزی نیست که به تو و آنچه به تو در چهل و پنج روز مقاومت گذشته فکر نکنم.

-آغاز هفته دفاع مقدس مبارک.


برچسب‌ها: پاییز, دفاع مقدس, خرمشهر, شط کارون
نوشته شده در دوشنبه 31 شهریور1393ساعت 23:38 توسط فائزه ساسانی خواه|

از دیروز حس دانش آموزی را دارم که امتحانات پایان ترمش را با موفقیت گذرانده و بعد از دادن آخرین امتحان،  دوان دوان به خانه اش می آید که در اسکله و روی آب است. با شتاب تک تک کتاب ها و جزوه های درسی اش را جمع می کند و با شادمانی از بالکن اتاقش آنها را یکی یکی به سمت آسمان پرتاب می کند، به چرخ خوردن برگه ها توی آسمان آبی و فروافتادنشان توی دریا نگاه می کند و با خونسردی به حرکت آرام کاغذها روی آب و غرق شدن کتاب ها و دفترها نگاه می کند و همزمان به تعطیلات تابستانی و تفریحات پیش رویش فکر می کند.

 

پی نوشت:

-الهی شکرت...

-از شنبه دور جدیدی از تجربه کاری ام آغاز می شود...آدم های جدید، کار جدید، و تجربه جدید...کوله بارم را آماده کرده ام.

نوشته شده در پنجشنبه 27 شهریور1393ساعت 19:20 توسط فائزه ساسانی خواه|

قال الحسین علیه السلام: بنفسی انت یا اخی

 

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى الْإِمَامِ التَّقِيِّ النَّقِيِّ وَ حُجَّتِكَ عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى الصِّدِّيقِ الشَّهِيدِ صَلَاةً كَثِيرَةً تَامَّةً زَاكِيَةً مُتَوَاصِلَةً مُتَوَاتِرَةً مُتَرَادِفَةً كَأَفْضَلِ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِيَائِكَ.

 

امام رضا علیه السلام می فرمایند:

« صِلْ رَحِمَكَ وَ لَوْ بِشَرْبَة مِنْ ماء، وَ أَفْضَلُ ما تُوصَلُ بِهِ الرَّحِمُ كَفُّ الأَذى عَنْه ».
پيوند خويشاوندى را برقرار كنيد گرچه با جرعه آبى باشد، و بهترين پيوند خويشاوندى، خوددارى از آزار خويشاوندان است.

 

پای درس علی علیه السلام:

سستی دل را با استقامت درمان کن و خواب زدگی چشمانت را، با بیداری از میان بردار و اطاعت خدا را بپذیر و با یاد خدا انس بگیر و یاد آور که تو از خدا روی گردانی و در همان لحظه، او

روی به تو دارد و تو را به عفو خویش می خواند و با کّرّم خویش می پوشاند! در حالی که تو از خدا بریده، به غیر او توجه داری! پس چه نیرومند و بزرگوار است خدا و چه ناتوان و بی مقدار تو!(نهج البلاغه، ترجمه استاد محمد دشتی، ص325)

 

السلام علیک یا ابالفضل العباس ابن امیرالمومنین...

 

حضرت سیدالشهدا آنقدر به حضرت عباس علاقه دارد که مکرر به آن جناب می فرمود: بِنُفسی اّنت، جان من فدای تو باد. (خصایص العباسیه، صفحه 13

 

چشــم من با اشک می بندد دخـیل

بر ضـــــــــریح باصــفای دست تو

 

عشــــــق و ایــثار و فتوت باختنــد

رنــــگ خود پــیش حنای دست تو

 

بر کـــمر بگرفت دست خود حسین

دیـــــد تا در خون شنـــای دست تو

 

از ســــر هفت آسمـــانم سرگذشــت

تا نـــــــهادم سربه پای دســـــت تـو

 

یا کاشِفّ الکّرب عّن وّجه الحُسین علیه السلام اِکشِف کّربی بِحّق اّخیکّ الحسین علیه السلام.

 

میلاد سلطان سریر رضا، حضرت علی بن موسی الرضا مبارک باد.

گوش کنید و تجدید خاطره کنید.

نوشته شده در پنجشنبه 13 شهریور1393ساعت 10:8 توسط فائزه ساسانی خواه|

 

 

مدتی است توده ای خاکستری رنگ توی آسمان ذهنم شکل گرفته و همراه من این طرف و آن طرف می رود. اولین لکه های این توده را از پیش از سال نو دیده بودم و هرچه سعی کردم آن را پاک کنم نشد که نشد! توده نمی خواست پاک شود؛ برعکس سعی می کرد بزرگ و بزرگ تر شود. تازگی ها هم این توده خاکستری رنگ تمایل به سیاهی پیدا کرده است! دیگر برای پاک کردن لکه سیاه تلاشی ندارم و رهایش کرده ام!!!اجازه داده ام هرچقدر دلش می خواهد بزرگ شود.

از بودنش نه حرص می خورم، نه غصه می خورم و نه خودم را ناراحت می کنم! آنقدر تجربه کسب کرده ام که بدانم با چیزی که نیم بیشترش بیرون از اراده من است نجنگم و انرژیی صرف نکنم و اصلا باید سیاهی باشد تا رنگ های روشن قدرشان شناخته شود. بلاخره باران می بارد و سیاهی ها را با خودش می برد و در پس هر بارانی، رنگین کمانی در آسمان صاف و آبی نمودار خواهد شد.

 

پی نوشت:

- سوژه های ناپخته در ذهنم زیادند. شاید بهتر باشد بمانند تا پخته تر شوند یا مثل کرم ابریشمی آرمیده در پیله به امید پروانگی در آب جوش بی توجهی من بسوزند! برای مدتی نمی نویسم. حوصله نوشتن ندارم! نمی دانم تا چه وقت شاید یک ماه و شاید بیشتر و بیشتر. توی زمینی که آسمانش را دود گرفته جایی برای نوشتن، حداقل خوب نوشتن یا مثبت نوشتن نیست. واژه ها مقدس اند و نباید تحت هر شرایطی تبدیل به جمله شان کرد و در معرض دید گذاشت. اما روضه ها پابرجاست؛ به رسم عهدی که با صاحب روضه بستم به این امید که آن بزرگوار آسمانم را ابری- بارانی کنند.

 

- بعضی از آدم ها دیگران را در حد یک وسیله می بینند وقتی کارشان با او تمام شد پرتش می کنند توی جعبه ابزار! اینکه آدم احساس کند برای مدتی نقش یکی از وسایل جعبه ابزار را اجرا می کرده و خودش نمی دانسته حس خیلی بدی است اما این هم می رود قاطی بقیه تجربیاتی که در انبار ذهن جا می گیرند.

 

-خدایا یقین دارم که لحظه به لحظه زندگی ما را می بینی و ثبت می کنی، و ممنون که ثبت می کنی دلم به همین قرص است و چه آرامشی دارد که تو آگاه به پنهان و آشکار ذهن ها هستی.

- دلم روشن به دعایی است که تو در حرم امام رضا و در مقابل امام رضا برایم می کنی ...


برچسب‌ها: احترام, اعتماد, سکوت
نوشته شده در جمعه 24 مرداد1393ساعت 22:26 توسط فائزه ساسانی خواه|

سرانجام آتش بس شکننده تمام شد؛

تمام شد!!!!

دوباره هواپیماها، بر فراز آسمان غزه به پرواز درآمدند تا بمب هایشان کودکان را تعقیب کنند و آنها را از آغوش گرم مادران و پدران شان بربایند و به آغوش مرگ بسپارند! 

آرام بخواب کودک فلسطینی، آرام بخواب! به زودی در آغوش پر مهر رسول خدا، چشم خواهی گشود و  شکایت دشمن زبون و پست را به حضرت موسی بن عمران خواهی کرد.

 

 

پی نوشت:

-دولت ها و ملت های پر مدعای عرب کجا هستند؟ خاک مرگ بر سرشان پاشیده اند! لعنت خداوند بر آنها باد.

 - ای انسان آزاده، ای انسان شریف، قبل از خرید کالاهای آمریکایی، اسرائیلی و انگلیسی به مردم مظلوم غزه هم فکر می کنی؟


برچسب‌ها: کودکان غزه, اسرائیل, اعراب, غزه
نوشته شده در جمعه 17 مرداد1393ساعت 21:21 توسط فائزه ساسانی خواه|


آخرين مطالب
» سوار بر کشتی حسین
» مصداق واقعی اعتدال
» طعم گسِ ِانگار
» دهمین روضه مجازی
» بوی کربلا
» به احترام یک فصل
» حرکت کاغذها روی آب
» نهمین روضه مجازی
» توده ای سیاه در آسمان
» پرندگان نفرت انگيز

Design By : Pichak