زندگی روزمره توی حوض کوچک آب

زندگی ماهی ها در حوض فیروزه ای جریان دارد

 

 

مدتی است توده ای خاکستری رنگ توی آسمان ذهنم شکل گرفته و همراه من این طرف و آن طرف می رود. اولین لکه های این توده را از پیش از سال نو دیده بودم و هرچه سعی کردم آن را پاک کنم نشد که نشد! توده نمی خواست پاک شود؛ برعکس سعی می کرد بزرگ و بزرگ تر شود. تازگی ها هم این توده خاکستری رنگ تمایل به سیاهی پیدا کرده است! دیگر برای پاک کردن لکه سیاه تلاشی ندارم و رهایش کرده ام!!!اجازه داده ام هرچقدر دلش می خواهد بزرگ شود.

از بودنش نه حرص می خورم، نه غصه می خورم و نه خودم را ناراحت می کنم! آنقدر تجربه کسب کرده ام که بدانم با چیزی که نیم بیشترش بیرون از اراده من است نجنگم و انرژیی صرف نکنم و اصلا باید سیاهی باشد تا رنگ های روشن قدرشان شناخته شود. بلاخره باران می بارد و سیاهی ها را با خودش می برد و در پس هر بارانی، رنگین کمانی در آسمان صاف و آبی نمودار خواهد شد.

 

پی نوشت:

- سوژه های ناپخته در ذهنم زیادند. شاید بهتر باشد بمانند تا پخته تر شوند یا مثل کرم ابریشمی آرمیده در پیله به امید پروانگی در آب جوش بی توجهی من بسوزند! برای مدتی نمی نویسم. حوصله نوشتن ندارم! نمی دانم تا چه وقت شاید یک ماه و شاید بیشتر و بیشتر. توی زمینی که آسمانش را دود گرفته جایی برای نوشتن، حداقل خوب نوشتن یا مثبت نوشتن نیست. واژه ها مقدس اند و نباید تحت هر شرایطی تبدیل به جمله شان کرد و در معرض دید گذاشت. اما روضه ها پابرجاست؛ به رسم عهدی که با صاحب روضه بستم به این امید که آن بزرگوار آسمانم را ابری- بارانی کنند.

 

- بعضی از آدم ها دیگران را در حد یک وسیله می بینند وقتی کارشان با او تمام شد پرتش می کنند توی جعبه ابزار! اینکه آدم احساس کند برای مدتی نقش یکی از وسایل جعبه ابزار را اجرا می کرده و خودش نمی دانسته حس خیلی بدی است اما این هم می رود قاطی بقیه تجربیاتی که در انبار ذهن جا می گیرند.

 

-خدایا یقین دارم که لحظه به لحظه زندگی ما را می بینی و ثبت می کنی، و ممنون که ثبت می کنی دلم به همین قرص است و چه آرامشی دارد که تو آگاه به پنهان و آشکار ذهن ها هستی.

- دلم روشن به دعایی است که تو در حرم امام رضا و در مقابل امام رضا برایم می کنی ...


برچسب‌ها: احترام, اعتماد, سکوت

[ جمعه 24 مرداد1393 ] [ 22:26 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

سرانجام آتش بس شکننده تمام شد؛

تمام شد!!!!

دوباره هواپیماها، بر فراز آسمان غزه به پرواز درآمدند تا بمب هایشان کودکان را تعقیب کنند و آنها را از آغوش گرم مادران و پدران شان بربایند و به آغوش مرگ بسپارند! 

آرام بخواب کودک فلسطینی، آرام بخواب! به زودی در آغوش پر مهر رسول خدا، چشم خواهی گشود و  شکایت دشمن زبون و پست را به حضرت موسی بن عمران خواهی کرد.

 

 

پی نوشت:

-دولت ها و ملت های پر مدعای عرب کجا هستند؟ خاک مرگ بر سرشان پاشیده اند! لعنت خداوند بر آنها باد.

 - ای انسان آزاده، ای انسان شریف، قبل از خرید کالاهای آمریکایی، اسرائیلی و انگلیسی به مردم مظلوم غزه هم فکر می کنی؟


برچسب‌ها: کودکان غزه, اسرائیل, اعراب, غزه

[ جمعه 17 مرداد1393 ] [ 21:21 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

 

قال الحسین علیه السلام: بنفسی انت یا اخی

 

 

هشتمین روضه مجازی

 

امام باقر علیه السلام:

صله رحم موجب پاکی اعمال و رشد دارایی و دفع بلا و آسانی حساب و تاخیر اجل می شود.( مفاتیح الحیات، ص212)

 

پای درس علی علیه السلام:

برهان گناهکار، نادرست ترین برهان ها است، و عذرش از توجیه هر فریب خورده ای بی اساس تر، و خوشحالی او از عدم آگاهی است.

ای انسان چه چیز تو را بر گناه جرات داده و در برابر پرورگارت مغرور ساخته؟ و بر نابودی خود علاقمند کرده است؟ آیا بیماری تو را درمانی نیست و خوب زدگی تو بیداری ندارد؟ چرا آن گونه که به دیگران رحم می کنی به خود رحم نمی کنی؟ ( ترجمه خطبه 223، تهج البلاغه، ترجمه استاد محمد دشتی)

 

السلام علیک یا ابالفضل العباس ابن امیرالمومنین...اشهد انک قتلتّ مظلوما...

ای حرمت قبله حاجات مـــــــــــا

یاد تو تسبیح و مناجات مــــــــــا

 

تاج شهیدان همه عالمـــــــــــــی

دست علی ماه بنی هاشـــــمی

 

ماه کجا روی دل آرای تـــــــــــــو

سرو کجا قامت رعنای تـــــــــــو

 

تشنه برون آمـــدی از مـــوج آب

ای جـــگر آب برایــــــت کبـــــاب

 

ساقی کوثر پدرت مرتضی اســت

کار تو سقایی کرب و کربلاســت

 

پس از شهادت حضرت اباالفضل امام با دلی شکسته، محزون و گریان به سوی خیمه ها بازگشت، در این حال دشمن پست به خیمه ها هجوم آورد. امام فریاد برآورد:

اما من مجیر یجیرنا؟ اما من مغیث یغیثنا؟ اما من طالب حق ینصرنا؟ اما من خائف من النار فیذب عنا؟

« آیا کسی هست ما را پناه دهد؟ آیا فریادرسی هست به فریاد ما برسد؟ آیا حق طلبی هست ما را یاری کند؟ آیا کسی هست که از آتش دوزخ بترسد و از ما دفاع کند؟»

 

حضرت سکینه امام را دید که می آید. به استقبال پدر رفت، و پرسید: «أین عمی العباس؟» عمویم عباس کجاست؟ امام فرمود: عمویت کشته شد.

حضرت زینب فریاد برآورد: «وا اخاه! وا عباساه! واضیعتا بعدک.» ای وای برادرم! ای وای، عباسم! بعد از تو بی پناه و بی یاور شدیم.

اهل حرم همه گریستند. امام هم با آنان گریست و فرمود: «واضیعتا بعدک یا اباالفضل.»

ای اباالفضل بعد از تو بی یاور شدیم.

 

خدایا؛

 ما را مدیون صبر امام حسن و خون بنا حق ریخته شده امام حسین قرار مده.

  توفیق بندگی ات را به ما عنایت فرما.

مرگ ما را در حال گریه بر امام حسین قرار بده.

مرگ ما را در حال زیارت و سلام بر امام حسین قرار بده.

ما را از شر فتنه های آخر الزمان حفظ فرما.

زیارت مولی الموحدین امیرالمومنین و حضرت سیدالشهدا را به زودی برایمان مقدر فرما و امنیت کامل را در عراق و سوریه و فلسطین و لبنان حاکم فرما.

قلوب مسلمانان را به یکدیگر نزدیک بفرما.

 شر اشرار و دشمنان مسلمانان و انسنانیت را به خودشان برگردان.

شر اشرار و دشمنان را از سر همه هموطنان مان دفع بفرما.

اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود.

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و جعلنا من اعوانه و انصاره.

شادی روح حضرت امام و شهدا صلوات.


برچسب‌ها: روضه خوانی, حضرت اباالفضل, توسل؛ امام حسین

[ چهارشنبه 15 مرداد1393 ] [ 0:1 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

 

 

مهمان عزیز، امسال هم مثل هرسال با چمدان، چمدان سوغاتی به دیدارم آمده بود. توی چمدانش همه چیز بود، رحمت و مغفرت و گذشت و مهربانی و هرچیز دیگری که به آن محتاج بودم، حتی هر چیز که به آن احتیاج داشتم و فراموش کرده بودم.

مدت زمان همنشینی با مهمان عزیز خیلی کوتاه بود؛ انگار چشم بر هم زدنی! یک ماه، که فقط به اسم یک ماه بود اما برایم آنقدر سریع گذشت که گویی تنها یک روز بود!دم دمه های غروب روز دوشنبه، بعد از یک ماه، مهمان دوست داشتنی را با یک دنیا حسرت و غم و اندوه بدرقه اش کردم.

هم من و هم مهمانِ دوست داشتنی مان می دانستیم صاحبخانه خوبی نبودم و آنطور که باید از او پذیرایی نکردم.

در بیست و سومین شب حضور مهمان ِ نازنین و به برکت وجود او، زیر آسمان و زیر نور ماه احساس کردم هزاران هزار پروانه از درونم رها شدند و به سمت آسمان به پرواز درآمدند...

خدایا...خداوندا شکر...به خاطر حضور مهمانت، به خاطر چمدان، چمدان سوغاتی اش و به خاطر پروانه های رها شده از درونم...فقط شکر...

خدایا مهمانی را که تو فرستادی با تمام وجود دوستش داشتم هرچند که آن گونه که باید و شاید قدرش را ندانستم...خدایا اگر به عبد بودن قبولم نداشته باشی مخلوقت که بودم و هستم و خواهم بود.

 

پی نوشت:

- هرچند که با وجود شادی حضور مهمان عزیز، افطارمان به خاطر از دست رفتن کودکی یا زنی یا مردی و خلاصه انسان بی گناهی در غزه با اشک توأم می شد.

 


برچسب‌ها: ماه رمضان, غزه, مغفرت

[ جمعه 10 مرداد1393 ] [ 22:10 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

 

 

 

مادر...مادر...مادر...ضجه های یک مادر می تواند عرش را به لرزه در آورد!

کودک...کودک...کودک وجودش همیشه برای بشریت امیدبخش بوده!

مادر را از ازل به از خودگذشتگی و صبر شناخته اند...

 کودک را ازل کنار مادر معنا کرده اند!

 

اگر کسی نمی داند چطور باید دادِ مردم محاصره شده در فلسطین اشغالی را از اسراییل غاصب بگیرد کودکان غزه خوب می دانند باید چه کنند! اگر کسی نمی داند چه طور باید به قلب سرزمین های اشغالی نفوذ کند و از دیوار حائل عبور کند کودکان غزه خوب می دانند!

این بار، در نبرد میان مقاومت اسلامی و اسراییل کودکان غزه فرماندهی را با نقشه ای حساب شده برعهده گرفته اند!

آنها مثل پدر و مادرشان از اتحادیه عرب ناامیدند! از سازمان ملل ناامیدند! از مدعیان حقوق بشر هم ناامیدند اما دیگر درس شان را خوب بلدند و با کوله بار شصت و شش سال تجربه به میدان نبرد آمده اند! آنها برای مبارزه وقت شان را تلف نمی کنند و درنگ را جایز نمی دانند!

کودکان غزه بلند همت و بلند نظرند؛ اندیشه های بزرگ در سر می پرورانند، به فتح اندک قانع نیستند، و تنها به آزادی غزه فکر نمی کنند، بلکه خواهان آزادی تمام سرزمین های اشغالی و مسجدالاقصی هستند! اما خوب می دانند سازش و سکوت بی فایده است، خمپاره و توپ هم بی اثر است و هزاران بیانیه و کنفرانس و قطعنامه حتی یک هزارم لحظه ای که مادری پیکر غرق به خون نشسته نوزادش را در آغوش کشیده اثر ندارد!

آنها خوب می دانند که تنها پیکر خون آلود و جسم بی جان شان جهان را به خروش وامی دارد و رستاخیز به راه می اندازد و آزادگان جهان را چون ابابیل بر فراز سرزمین های اشغالی خواهد کشاند! آنها می دانند که باید به قلب ها نفوذ کنند تا فلسطین و قدس شریف را برای همیشه نجات دهند!

بنابراین داوطلبانه آماده شهادتند! و برای تکمیل جهادشان به آغوش مهربان مادر نیازمندند!

پس؛ مادران فلسطینی از اشک ریختن و ضجه زدن شرم نکنید و غصه تان را فریاد بکشید..سرخی خون فرزندان تان امیدبخش و رهایی بخش است...

این روزها صدای ضجه تان تمام دنیا را به لرزه درآورده است اما به زودی از سرخی خون فرزنداتتان، و آغوش به خون آغشته تان؛میلیونها کودک فلسطینی زندگی جدیدشان را در صلح و آرامش در سرزمین آبا و اجدادشان آغاز خواهند کرد!

مادران فلسطینی صبر پیشه سازید ابابیل با بالهای آغشته به خون فرزندان تان به سوی قدس شریف در پروازند...

 

 

پی نوشت:

-در مورد شرایط فلسطین و غزه حرف بسیار است اما به احترام کودکان غزه همین چند خط کافیست.

 

-دیروز دست نوشته های مردمی زیاد بود اما دو دست نوشته از همه جالب تر بود یکی مربوط به کسی بود که نوشته بود: خدایا پایان کار اسراییل را به دست ما ایرانی ها بسپار (آمین). و دیگری دست نوشته ای بود که نوشته بود: شرم بر این زنده بودن! ما را با هزینه شخصی مان به غزه بفرستید.


برچسب‌ها: غزه, نسل کشی, تحریم اسراییل, زنان غزه, Gaza

[ یکشنبه 5 مرداد1393 ] [ 1:17 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

 

 

1- یکی از دوستانم که پدرش استاد دانشگاه است و چند سال قبل برای فرصت مطالعاتی همراه خانواده به لندن رفته بودند برایم می گفت: در ماه مبارک رمضان به یکی از فروشگاه های اسلامی رفته بودیم، به دلیل کسالتی که داشتم روزه نمی گرفتم، داشتم آدامس می جویدم که یکی از مسئولین فروشگاه جلو آمد و تذکر داد که ماه رمضان است چرا روزه خواری می کنید؟ این یعنی که اگر کل مردم شهر لندن مسلمان بودند قانونی وضع می شد که روزه خواری علنی را منع می کرد! یاد سال گذشته افتادم که رفته بودیم فروشگاه شهروند و یکی از مشتری ها علنی و به طرز زننده ای روزه خواری می کرد و هیچ کس جرات نکرد به او تذکری بدهد!

 

2- چند سال قبل چند نفر از خانم های فامیل با هم در ماه رمضان برای خرید به دبی رفته بودند ، درحال خرید یکی از آنها بطری آب به دست داخل مغازه ای می شود فروشنده بدون توجه به حجاب کامل او که مسافر بودن و ایرانی بودنش قابل تشخیص بوده او را به دلیل روزه خواری از مغازه اش بیرون می کند! پلیس هم با عصبانیت با او برخورد می کند! وقتی برایم گفت یاد مغازه دارانی افتادم که از ترس از دست دادن مشتری به مشتری روزه خوارشان که با بطری آب وارد مغازه شده حرفی نمی زنند! و نمی دانند که روزی را خدا می دهد!!!

 

3- چند سال قبل یکی از اساتید دانشگاه که اتفاقا خیلی هم مذهبی نیست از ماه رمضان در میان دانشجویان مسلمان انگلستان می گفت و نسبت به روزه خوری علنی ایرانی ها اعتراض داشت و می گفت: در ماه مبارک رمضان توی دانشگاه مسیحی ها به احترام مسلمان ها چیزی نمی خورند آن وقت ایرانی ها از آن جایی که عاشق «تظاهر» هستند در ملاعام شروع به روزه خوری می کنند.

 

4- دو نفر از همکارانم که با مترو به سرکار می آیند و می روند هر چند روز یک بار از صحنه های تاسف باری می گویند که در ماه مبارک رمضان در مترو مشاهده می کنند. یکی از آب خوری های مترو که باز است و در اختیار روزه خورهاست می گوید، و اینکه وقتی به مامورین مترو اعتراض کرده است مریض ها را بهانه کرده است! دیگری از فروشنده های مترو می گوید که لواشک و نان قندی و دیگر خوراکی ها را توی واگن ها می فروشند و خریداران بدون توجه به حرمت ماه رمضان همانجا خوراکی را باز می کنند و شروع به خوردن می کنند! نه مامورین مترو تذکر می دهند و نه شهروندان حاضر در آنجا!

 

5- روز دوشنبه سوار تاکسی می شوم راننده خیلی راحت بطری آب یخش را جلوی مسافران باز می کند زیر چشمی به من نگاهی می کند و آن را سر می کشد تا واکنشم را ببیند می گذارم موقع پیاده شدن تذکر بدهم که از قضا مسافری سوار می شود و سر دادن کرایه دعوایشان می شود ناچار از خیر گفتن می گذرم! قبلترش می خواستم سوار تاکسی شوم تاکسی ای که جلوی پایم ترمز کرد داشت از پاکت سیگارش، سیگاری بیرون می آورد در ماشینش را بستم وگفتم سوار ماشین روزه خور نمی شوم!

 

 

6- از هفت تیر عبور می کنم راننده های خط شهید محلاتی- هفت تیر و کلانتری هفت تیر دور هم نشسته اند راننده میان سال هیکلمندی روی صندلی نشسته و خیلی راحت سیگار می کشد! سالها قبل توی خط خراسان- انقلاب هم میدیدم راننده ها خیلی راحت توی چای لیوان می ریزند یا سیگار می کشند، رفتم به رییس خط تذکر دادم! دو-سه روز قبل هم توی بهارستان دیدم راننده خط شوش بهارستان توی خیابان ایستاده و به موتور اتوبوسش ور می رفت و انگار نه انگار که ماه مبارک است و سیگار به لب داشت!

 

7- ماه مبارک رمضان سال گذشته از میرداماد به سمت میدان مادر سوار تاکسی شدم ، راننده ضبطش را روشن کرده بود و زنی مشغول آوازخواندن بود. می خواستم به روی خودم نیاورم، به خودم می گفتم الان به مقصد می رسم و پیاده می شوم، اما از طرفی می گفتم نمی شود که چیزی نگفت! من نگویم، او نگوید، ما نگوییم...چه می شود! بلاخره وجدانم پیروز شد، به راننده گفتم ببخشید آقا لطفا صدای ضبط را کم کنید. ضبط را خاموش کرد.

به میدان مادر رسیدم،گفتم مسیر بعدی تان سیدخندان نیست؟ گفت چرا هست ولی شما را نمی توانم ببرم چون شما می گویید ضبط را کم کن!ت وی ماشین علاوه بر من دو خانم دیگر هم بودند و نسبت به حرف راننده هیچ واکنشی نشان ندادند! سوار ماشین بعدی شدم راه که افتاد ضبطش را روشن کرد و صدای نوار غیرمجازش در ماشین پیچید! با خودم فکر می کنم این جماعت چه شان شده! ماه رمضان با غیر ماه رمضان برایشان فرقی نمی کند!

 

8- همکارم آمده دفتر؛ کمی دیرتر از معمول آمده! نشسته و ننشسته می گوید روزه خوری چه علنی شده! می گوییم چه طور؟ می گوید رفته ام بانک، جلوی باجه که ایستادم دیدم کارمندی که پشتش نشسته دارد خوراکی می خورد! می پرسیم کدام بانک؟ می گوید بانک ملی سر ونک! یکی از همکاران می گوید عجب! بانک خصوصی هم نیست!

 

10- سال گذشته یکی از همکارانم برای تهیه گزارش از برنامه یک موسسه خصوصی که جمعی از اساتید دانشگاه رشته جامعه شناسی آن را راه انداخته اند به آنجا رفته بود تعریف می کرد بی توجه به ماه مبارک رمضان لیوان های آب یخ را دورمی گرداندند!

 

9- چند روز قبل دوستم سوار اتوبوس شده، راننده بعد از مدتی ماشین را نگه می دارد و از اتوبوس پیاده می شود، کاشف به عمل می آید که آقا تشریف شان را برده اند آب ....کنند!

 

 

اینها تنها چند نمونه ای است که دیده و شنیده ام! خوردن آب و کشیدن سیگار و جویدن آدامس جز امور پیش پا افتاده شده  توی خیابان راه می روند و با خیالت راحت بستنی می خورند، شیر و کیک می خوردند، آب میوه می خورند، دلستر می خورند و...

 

کی این چنین لاقید شده ایم؟همه مان، هم آنها که علنی روزه خوری می کنند و هم  آنها که می بینند و سکوت می کنند!

لابد از همان وقتی که فراموش کردیم یا خودمان را به فراموشی زدیم و یادمان رفت که در اسلام نماز و روزه و امر به معروف و نهی از منکر از یک مرتبه برخوردارند. از وقتی که محافظه کاری در جان مان ریشه گرفت و حتی  تذکر دادن را از خانواده و اقوام درجه یک مان هم دریغ کردیم! یا دلمان نیامد یا رویمان نشد و خجالت کشیدیم. نه فقط در روزه خواری که در هر امر اشتباهی که فرد مرتکب شد!از وقتی که حتی نگاه شماتت بارمان را از فرد گنهکار دریغ کردیم.

از وقتی که مسئولین حکومتی بدون هیچ توجیه منطقی مردم را به حال خودشان رها کردند! بدون آنکه قبلا مومنین را توجیه کرده باشند که خودتان باید به شیوه منطقی رودرروی روزه خواری بایستید! خودتان باید در برابر هر منکری که در جامعه دیدید متذکر شوید1 نیازی به دعوا هم نیست با همان نگاه یا تذکر زبانی!

آن وقت فرهنگ «خود را به ندیدن زدن» و «به من چه» کم کم توی وجودمان ریشه گرفت و رشد کرد که اگر به موقع آن را از ریشه قطع نکنیم نزدیک است شکوفه کند و به بار بنشیند!

آن وقت امثال شهید علی خلیلی ها هم که در برابر ناموس دزدی اعتراض کردند جان شان را از دست دادند و می دهند!

اما اگر باید همه مان سرمان را مثل کبک زیر برف کنیم و به روی خودمان نیاوریم که وضعیت روزه خوری علنی هر سال دارد بدتر از پارسال می شود چرا فخر فروشی می کنیم که محب و عاشق امام حسین هستیم؟

 اگر فرهنگ اسلام، و به خصوص فرهنگ شیعه، فرهنگ بی تفاوتی و «به من چه بود» پس چرا سیدالشهدا آنچنان مظلومانه قیام کرد و مظلومانه تر به شهادت رسید؟ و مگر امام نفرمود: همانا قیام من برای اصلاح امّت جدم بود و هدف مهم من امر به معروف و نهی از منکر است.

 

چرا مسئولین حکومتی نسبت به کارمندان خود هیچ بخشنامه یا دستورالعمل جدی ندارند! چرا باید کارمند یک بانک دولتی راحت روزه خوری کند؟ چرا راننده تاکسی یا اتوبوس بدون ترس از جریمه شدن یا خواباندن ماشین خیلی راحت باید سیگار بکشد یا آب بخورد یا آنقدر جسور شود که مسافرش را معطل نگه دارد که برود آب ...کند؟  بر فرض که بیمارند نباید در خلوت خوراکی یا آب بخورند؟

چرا کسی به این فرهنگ بی تفاوتی که بوی مرگ می دهد اعتراضی نمی کند؟ چرا مسئولی پاسخگوی این بی توجهی به این منکر علنی نیست یا برای رفع آن کاری نمی کند؟ چرا نسبت به این تظاهر کردن بی قید شده ایم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

 مذهبی که امامش جان و فرزندان و برادران و ناموسش را برای امر به معروف و نهی از منکر می دهد چرا برای منکراتی چنین واضح نشسته و زبان به دهان گرفته است؟

 

حاشیه:

روشن است که امر به معروف شیعه و سنی ندارد و در اسلام نسبت به آن سفارش اکید شده است! این دست نوشته را آدم اهل دردی در راهپیمایی 22بهمن روی تابلوی راهنمایی رانندگی نزدیک خیابان آزادی گذاشته و رفته بود!

 

-برایم عجیب بود وقتی روز چهارشنبه راننده ای که سوارم کرده بود تا مرا به میدن هفت تیر بیاورد توی هر فرصتی که پشت چراغ قرمز می ایستاد قرآن می خواند! بس که تصاویر زشت در این سالهای اخیر زیاد دیده ام!

 

- در زیارت نامه حضرت امام حسین می خوانیم: اشهد انک قد اقمت الصلاه و اتیت الزکات و امرت بالمعروف و انهی عن المنکر...


برچسب‌ها: روزه خواری, امر به معروف, بی توجهی مسئولین فرهنگی

[ شنبه 28 تیر1393 ] [ 17:4 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

 

رمضان عزیز و دوست داشتنی، تا چشم به هم زدیم به نیمه رسیدی! و من از همین حالا دلتنگ هستم برای؛

شب بیداری هایمان تا سحرگاهت! نان سنگک داغ و پنیر و سبزی و خرمایت! سفره های افطاری و سحری مان! رحل قرآن و مفاتیحم که تنها در زمان حضور تو مدام در دسترسند. دعای مجیر و افتتاح و جوش کبیرت! و تواشیح ها و دم دمه های غروبت! و شب های قدرت که از هزار ماه بهتر است.

تو که نباشی بهانه و انگیزه ای برای شب بیداری ندارم. شب بیداری هایم حتی اگر به قصد عبادت هم نباشد باز لطف و صفای خاصی دارد.

رمضان عزیز! این روزها نانوایی ها، و حلیم فروشی ها بهترین مغازه های شهرند.و  صف های طولانی جلویشان به هنگام غروب، نشان از تداوم زندگی پر نشاط در خانه ها و خانواده هایمان دارد. آشپزخانه ها هم بهترین فضای خانه اند، وقتی بوی عطر برنج و خورشت با بوی عطرحلوا و زعفران در فضا می پیچد و اعضا خانواده دلشان می خواهد بهترین ها را بر سر سفره افطارشان بگذارند تا جشن رمضان شان را تکمیل تر کنند.

این دور هم نشینی افطار و سحر نعمتی است که قدرش را نمی دانیم مگر آنکه به هردلیل این جمع را از دست بدهیم و تو بهتر می دانی؛ قدر جمع های خانوادگی را آنهایی می دانند که مجبورند تنها بر سر سفره بنشینند و به تنهایی دست به سفره دراز کنند.

 

رمضان عزیز هنوز برخی از بهترین خاطرات زندگیم از آن توست، آن سال ها که هنوز کوچک بودم و بیشتر شب ها مامان ما را با خودش به جلسات مذهبی می برد، آنها دعایشان را می خواندند و ما در حیاط، کنار گلدان ها و روی پله ها  بازی مان را می کردیم. بعدها که بزرگتر شدم حضور در این جلسه ها جز برنامه های شخصی ام بود. گاهی فکر می کنم یکی از دلایل محکم شدن اعتقاداتم حضور در همین جلسه های سخنرانی آن سالها بود. و چه برکتی داشتی برای همه زندگی ام!

گرچه بعدها حضورم در این مجالس کم رنگ وکم رنگ تر شد!و این توفیق را کمابیش از دست دادم. اصلا حالا تماشای تلویزیون و سریال های نه چندان جذاب وقتی برای این کارها نمی گذارد!

رمضان عزیز! نفس هایم با حضور تو قدر و قیمت دارد وگرنه نفس آدم گنهکار و آلوده و ثواب! به نیمه رسیده ای اما من هنوز آن طور که شایسته تو نازنین است از تو پذیرایی نکرده ام! با وجود تو مهربان تر  و یا گذشت تر و سر به زیر تر و محجوب تر و فقیرنواز ترشده ایم !

رمضان عزیز! ناباورانه از همین حالا دلتنگ رفتنت هستم! کاش می شد کاری کنم تا نروی؛ کاش می توانستم عقربه های زمان را متوقف کنم و تو را برای همیشه پیش مان نگه دارم.

 

پی نوشت:

-خدایا بسیاری از خواسته هایم فراتر از شأن و اندازه منِ ناقابل است اما آنچه مرا وامی دارد که در پیشگاه تو بایستم و پایم را از گلیمم درازتر کنم لطف بی پایان و رحمت و مغفرت بی بدیل تو در این ماه مبارک است، به حرمت علی و فرزندش حسن دست هایم را خالی برمگردان.

 

 - امشب برای خرید رفته بودیم مغازه مردی ناشناس! پول همراه مان نبود کارت را هم هرچه فروشنده کشید دستگاه نخواند. فروشنده که اصلا ما را نمی شناخت گفت بروید فردا یا هروقت که گذرتان افتاد بیاورید. گفتیم اتفافی برای خرید اینجا آمده ایم، گفت پس شماره کارت می دهم به این شماره بریزید...هنوز هم آدم های خوب که اعتماد کردن به آدم ها یادشان نرفته بسیارند.

-از دیشب همسایه ای ساکن خانه روبرویی شده که خیلی پر سر و صداست اما  صدایش نه تنها آرامشم را به هم نمی ریزد که خیلی هم از حضورش خوشحالم. همسایه روبرویی یک آواز خوان است! دیشب تا سحر یک سره سر و صدا کرد،  اما امشب احتیاط می کند و گاه و گداری آواز می خواند. همسایه روبرویی جیرجیرکی است که نمی دانم از کجا آمده و توی باغچه بزرگ خانه روبرویی ساکن شده! صدایش لابلای صدای ماشین و ویراژ موتورها روح بخش و لطیف است. باورم نمی شد در این فضای سرد و خشن شهری باز هم جیرجیرک ها باشند و برایمان آواز بخوانند.

چندسال قبل به طور اتفاقی جیرجیرکی مهمان باغچه خانه قدیمی مان شده بود و ما چقدر از حضورش ذوق زده بودیم تا اینکه طفلکی زیر ماشین یکی از اقوام له شد و مرد. تا مدت ها من و پدر عزادارش بودیم. آنقدر خاطره اش تلخ بود که هنوز که هنوز است بعد از این همه سال که شاید حدود بیست سال از آن خاطره می گذرد یادم مانده است.(همین حالا که دارم می نویسد دارد آواز می خواند.)

 

- نوشتن پست وبلاگی در نیمه شب، یادگاری از ماه مبارک رمضان است.

 - خدایا به همه نعمت هایی که به ما داده ای شکر.

- امروز ساعت 11 قرار است اتفاق خوبی برایم بیفتد! دعا کنید که بیفتد.

- اموات مان را به سوره قدری مهمان کنیم...

-خدایا همه مریض ها را شِفای عاجل عنایت کن و راه کربلا و نجف و دمشق را با امنیت کامل برای زیارت باز بفرما.

- مولای من دلم به یاد تو زنده است...فترحم علی عجزنا یا کریم...

-میلاد مولایمان حضرت امام حسن مبارک.


برچسب‌ها: ماه رمضان, خانواده, خدا, حشرات, شب های قدر

[ یکشنبه 22 تیر1393 ] [ 2:58 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

 

قال الحسین علیه السلام: بنفسی انت یا اخی

 

هفتمین روضه مجازی

 

اَلسّلامُ عَلَیکَ یا شَهرَ اللهِ الْاَکبَر وَ عیدَ اَولیائِهِ؛ درود بر تو ای ماه بزرگ خدا، و ای عید اولیای الهی.» (صحیفه سجادیه)

 

حدیث:

رسول خدا فرمودند:...برای هر چیزی راهکاری است و راهکار دست یابی به شادمانی در آخرت چهار خصلت است: دست کشیدن بر سر یتیمان و توجه به حال بیوه زنان و کوشش برای تامین نیازهای مومنان و رسیدگی به تهیدستان و مسکینان.

 

پای درس علی:

کلام دویست و ششم:

پروردگارا به تو پناه می برم از آنکه در کرانه دریای بی نیازی تو نیازمند شوم، یا در زیر نور باران هدایتت گمگشته باشم، یا در دولت و حکومتت مورد ستم قرار گیرم یا در هنگامه حاکمیت تو بی ارج و احترام گردم.

پروردگارا اولین عضو شریفی که از من می ستانی و نخست امانتی که از من می ستانی جانم باشد.

خداوندا به تو پناه می برم که از فرمانت سرپیچی کنیم، از دینت به فتنه درآییم یا به عوض هدایت های ارزانی شده

از سویت مورد تهاجم هوس هایمان قرار گیریم.

 

السلام علیک یا اباالفضل العباس ابن امیرالمومنین السلام علیک یا باب الحوائج

منبع جود و عطا مظهر اخلاص و صفا/ زاده شیرخدا، خسرو فرخنده نســـــــــــــب

نظر لطف و عنایت زمن ای شاه مپوش/ که مرا جان به هوای تو رسیده است به لب

 

شمر بن ذی الجوشن در کربلا برای حضرت عباس و سه برادرش امان نامه آورد. او که در آغاز حتی از روبرو شدن با شمر نفرت داشت، در رد پیشنهاد او، شکوهمند و استوار گفت:

لعنک الله و لعن امانک!....أتُومِنُنا و ابن رسول الله لا آمانَ له؟!

لعنت خدا بر تو و امان نامه ات باد....آیا به ما امان نامه میدهی، درحالیکه که پسر خدا در امان نیست؟

تاریخ طبری، جلد 5، صفحه 415

...حضرت اباالفضل هیچ گاه برادرش حسین علیه السلام را (برادر) خطاب نکرد. همیشه می گفت (سیدی و مولای) مگر درآخرین  لحظات زندگی که از روی اسب بر زمین افتاد که حضرت را برادر خطاب کرد.

ملکه هندی نذری کرد تا گنبد حضرت عباس را طلا کند، حاجتش مانند تمام حاجتمندان برآورده شد، مقدار زیادی طلا برداشت و به طرف عتبات عالیات رهسپار گردید و مهندسان بزرگی را با خود برد، آن گاه که بنا بود صبح روز بعد شروع به انجام وظیفه کند، شب هنگام یکی از خدمه بارگاه ملکوتی حضرت عباس، حضرتش را در خواب دید که فرمود من راضی نیستم گنبدم طلا شود، چون باید بین آقا و نوکر فرقی باشد. (منبع زندگانی قمربنی هاشم صفحه 70)

 

خدایا:

در شب های قدر برای ما و همه عزیزان مان، هموطنان مان و همه مسلمانان عاقبت به خیری را مقدر بفرما.

در شب های قدر بهترین ها را برایمان مقدر فرما.

 ما را از شر فتنه های آخر الزمان حفظ فرما.

زیارت مولی الموحدین امیرالمومنین و حضرت سیدالشهدا را به زودی برایمان مقدر فرما و امنیت کامل را در عراق و سوریه حاکم فرما.

 مرگ ما را در حال سلام به سیدالشهدا قرار بده.

مرگ ما را در حال گریه بر مصیبت سیدالشهدا قرار بده.

مرگ ما را در حال زیارت سیدالشهدا قرار بده.

ما را در آخرت از شفاعت حضرت اباعبدالله بهره مند بفرما.

 ما را مدیون صبر امام حسن و خون بنا حق ریخته شده امام حسین قرار مده.

  توفیق بندگی ات را به ما عنایت فرما.

میلاد سبط اکبر، کریم مدینه حضرت امام حسن مجتبی مبارک.

 

 

 

 

برچسب‌ها: توسل به حضرت ابالفضل, امام حسن, روضه

[ دوشنبه 16 تیر1393 ] [ 5:0 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

 


 

 

دیشب وقتی فاطمه، دخترِ خانم سیده زهرا حسینی برایم پیامک فرستاد و خبر درگذشت «دا» را داد مانده بودم در جوابش چه بنویسم، بی اختیار یاد کتاب دا و روزهای چشم انتظاری دا برای دیدن علی افتادم. از عصر که این خبر را از رادیو شنیده بودم حالم گرفته بود. و برای فاطمه نوشتم «بلاخره انتظار دا سر اومد و فرزندش علی رو از نزدیک ملاقات کرد.»

امروز هم برنامه همیشگی ام را تعطیل کردم و راهی خیابان وصال و همان آدرسی شدم که دا را از آنجا تشییع می کردند، دل توی دلم نبود و نمی دانستم چطور با خانم حسینی روبرو شوم! مردها بیرون توی بن بست که به نام سیدحسین حسینی پدر خانم حسینی بود، ازدحام کرده بودند و فیلمبردارها و عکاسان در حال گرفتن عکس و فیلم از عکس دا و بنر تسلیت به خانم حسینی بودند. از پله های خانه دا که توی زیرزمین بود پایین رفتم، چشمم به خانم حسینی افتاد که روی صندلی نشسته بود تا مرا دید گفت: خانم ساسانی دیدی دا رفت؟ دای عزیزم رفت! یادگار پدرم رفت! تاب و توانم رفت!  می گفت و اشک می ریخت. بی اختیار شده بودم و به یاد علی افتاده بودم گفتم تسلیت میگم، دا بلاخره به علی رسید!

فضای سوزناکی بود. خانم حسینی بعد از سال ها بلاخره دردهای دلش را برملا می کرد و برای مظلومیت دا گریه می کرد. این خانم حسینی آن زهرا حسینی سال59 نبود که توی جنت آباد جلوی اشک هایش را می گرفت و جلوی چشم دیگران خم به ابرو نمی آورد. حالا دیگر همه ما باید می دانستیم در این سال ها به دا و همه داهای این کشور چه گذشته!

بیشتر مهمان ها خودی و فامیل بودند. از روی چادر عربی شان حدس می زدم. تک و توک تازه وارد ها بعد از من می آمدند و تسلیت می گفتند.

 لیلا را هم شناختم خواهر خانم حسینی، همان که با او در غسالخانه جنت آباد شهدا را می شست و دفن می کرد. همان که وقتی عراقی ها ریخته بودند توی شهر، نزدیک جنت آباد چرخ می خورده که چشمش به مجروح بدحالی می افتد و ماشین جیپ پر از سربازی از جلویش می گذرد برایشان دست تکان می دهد و فریاد می زند اما نمی ایستند از این حرکت ناراحت می شود، فریاد می کشد «خیلی نامردین! خیلی بی غیرتید این مجروح اینجا افتاده شماها ول می کنید می رید؟»دیدن لیلا مرا به یاد صحنه سوزناک تشییع و به خاک سپاری پدرشان انداخته بود.

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که گفتند دا را برای آخرین بار داخل ساختمان می آوردند صدای شیون زن ها بلند شد. بچه ها و نوه هاییش ریختند دور دا. همه گریه می کردند. من بی اختیار یاد شهادت پدرشان افتاده بودم و غربتی که لحظه دفن پدر احساس می کردند و این غربت با غم از دست دادن پدر درهم آمیخته بود و بیش از هرکسی دا را می سوزاند و ضجه اش را بلند می کرد و می گفت: پُر کسِ بی کس...کسی نیست تو را دفن کند؟ فامیل هایت کجایند؟ حرگت گلبی ابوعلی! قلبم را آتش زدی ابوعلی. و زهرا که می گفت: این طور نکن دا! این سربازها دارند نگاه مان می کنند، گناه دارند! و یاد صحنه به خاکسپاری علی که غریبانه تر بود و دا هم نبود تا به یاد جوان پرپر شده اش روضه حضرت علی اکبر بخواند و آتش دلش را خاموش کند!

حواسم به جمع بود. همه شیون می کردند اما خانم حسینی سرش را آرام گذاشته بود روی پیکر دا و آرام آرام اشک می ریخت.

 بلندش کردند، دلداری اش می دادند و می گفتند دا سعادتمند بوده که روز اول ماه مبارک رمضات تشییع می شود. خانم حسینی گاهی خدا را شکر می کرد، گاهی حضرت زهرا را صدا می کرد و گاهی حضرت زینب را صدا می زد و دوباره مرا مسافر خرمشهر و کتاب دا می کرد، لحظاتی را به یادم می آورد که می خواست پدرش را بعد از شهادت ببیند و از حضرت زینب کمک می خواست تا کم نیاورد.

من نه به حال دا، که به حال سیده زهرا گریه می کردم که آن روزها که دختری هفده ساله بوده و چقدر گریه هایش را فروخورده بود و روحیه اش را حفظ کرده بود تا مدافعین شهر روحیه شان را نبازند و از ماندن توی شهر و شهادت عزیزان شان نترسند. اشک می ریختم برای لحظه هایی که سیده زهرا می خواست همینطور که آزادانه نام مادرش را بر زبان می آورد پدر و برادرش را هم صدا کند و گریه کند ولی جلوی خودش را می گرفت تا مبادا روحیه حاضرین بخصوص سربازها ضعیف شود. اما حالا دیگر رها شده بود از این همه قید وبند و مادر دلبندش را صدا می زد و در فراقش اشک می ریخت.

 مردها تابوت دا را بلند کردند و به خیابان آوردند تا او را برای غسل به بهشت زهرا ببرند تا بعد به ایلام منتقل شود و به آرامگاه ابدی اش برود. و من باور نمی کردم که آن کسی که توی این تابوت خوابیده و دارد به سوی آرامگاه ابدی اش می رود بخشی از تاریخ این ملت است که قرارست به رسم امانت به خاک سپرده شود.

در این میانه سیده اعظم حسینی را دیدم، نویسنده متواضع وصبور کتاب دا که قرآن می خواند. و بعد با هم بیرون آمدیم. همسایه طبقه اول جلوی در خانه اش ایستاده بود ما را که دید تسلیت گفت و گفت دا زن خیلی خوبی بود.

خانم حسینی و لیلا و زینب خواهر کوچک شان آن دختر چشم بادامی و ابرو کمانی که حالا خیلی بزرگ شده بود همچنان بی قرار بودند و دوربین ها در این لحظات که آدم دلش می خواهد درحال خودش باشد دور و برشان در گردش بودند. صباح وطن خواه را هم دیدم که یکی دیگر از مدافعین شهر بود و روزهای زیادی را تا نزدیکی سقوط خرمشهر در شهر مانده بود.

تشییع غریبانه ای بود. از این همه غربت دلم سوخت. با خودم فکر کردم باز خدا پدر حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی را بیامرزد که اهتمام به جمع کردن خاطرات هشت سالِ دفاع مقدس را دارد وگرنه دا مظلومتر از این تشییع می شد. و خدا پدر سیده اعظم حسینی را بیامرزد که با حوصله و صبوری و خوش سلیقگی اش توانست پیام مظلومیت شهدای خرمشهر، همسران، مادران و پدران شهدای خرمشهر و مدافعین شهر را به بهترین شکل ممکن به ما برساند.

روح سیده شاه پسند حسینی و عزیزانش شهیدان سید حسین و سید علی حسینی شاد.


برچسب‌ها: سیده زهرا حسینی, سیده اعظم حسینی, دا, سیده لیلا حسینی, مادران شهدا

[ یکشنبه 8 تیر1393 ] [ 16:42 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

 

 

متن کتابی را که درحال نوشتن آن هستم دوباره پرینت گرفته ام تا ببینم با اصلاحات صورت گرفته کار چه از آب درآمده و از طرفی باید مصاحبه های جدید را به آن اضافه کنم تا با پرینتی که در مرحله بعد می گیرم ببینم دوباره چه اتفاقی خواهد افتاد. با این حال نواقص متن هنوز زیاد است و راه درازی تا تمام شدن کتاب در پیش است. البته همین حالا هم این کار قابلیتچاپ دارد ولی نه آنگونه که من می خواهم و با ذکر جزییات یا تمامی خاطرات مرتبط راوی با جنگ.

بعضی از شخصیت ها جایشان را پیدا کرده اند اما بعضی ها هنوز خودشان را درست و حسابی معرفی نکرده اند و شناخت کمی از آنها دارم. بعضی از خاطرات کامل بیان شده اند و بعضی هنوز ناقص اند! بعضی وقت ها مطرح شدن اسم یک نفر منجر به اضافه شدن چند صفحه به متن می شود! و جالب اینکه بعضی از مکان ها به نظرم خودشان یک شخصیت کامل اند!برخی از شخصیت های این کتاب قوی و دوست داشتنی هستند و برخی نفرت انگیز!

هربار که بخشی از خاطرات راویِ را تکمیل می کنم و از روی آن پرینت می گیرم برای خواندن متن جدید کمی دلهره دارم. گاهی تا چند ساعت یا حتی یک روز به آن نگاه نمی کنم. چرا؟ خودم هم نمی دانم!شاید بیشتر می ترسم از اینکه نمی دانم قرار است با چه چیزی روبرو شوم!

بارها از خودم این سوال را پرسیده ام این خاطرات قرار است چه کمکی به ما بکنند؟ قرار است زندگی ما را زیر و رو کنند؟ ما را با تلاش مدافعین آشنا کنند؟ به سوالات بی جواب مان از آن روزگار پاسخ دهند؟فقط ما را به گذشته تحسین برانگیزمان ببرند؟ یا توشه ای برای زندگی آینده مان باشند؟ اصلا دقیقا قرار است چه کنند؟

به نظرم اگر نتوانیم از گذشته برای آینده درسی بگیریم نیمی از مسیر موفقیت را طی نکرده ایم.

یکی از خوبی کار در این پروژه ها این است که می فهمی اصلا شکست و کمبود امکانات تا وقتی که نیروی ایمان و توکل باشد معنا ندارد.

 نگارش این کتاب برای خودم برکت های زیادی داشته و دارد. بخشی از این برکت ها در زندگیم معجزه کرده اند و کاملا شخصی اند اما اصلا اما قابل گفتن نیستند؛ اما بخشی دیگر قابل گفتن هستند!که شاید به مرور در موردشان نوشتم.

 

پی نوشت:

-در مسیر نوشتن این کتاب با کسی آشنا شدم که از مدافعین خرمشهر است و خاطرات بسیار زیادی دارد و هنوز هم حافظه خوبی برای یادآوری دارد که هربار با او صحبت می کنم بسیار از او می آموزم. گمانم اگر روزی خاطراتش نوشته شود کمتر از هزار صفحه نباشد، آن هم خاطرات جذاب و خواندنی. اما فعلا یک کتاب شفاهی است که زندگی روزمره اش را می گذراند، هربار او را می بینم که این همه خاطره ثبت نشده دارد و من هم کاری از دستم برنمی آید عصبی و کلافه می شوم .

 

-یک درخت فقط یک درخت نیست بلکه می تواند بهانه ای باشد برای یادآوری انبوهی از خاطرات شیرین سالها قبل،صدای آواز یک پرنده می تواند ناخواسته آدم را به باغی ببرد که دیگر نیست اما خاطرات شیرینش هنوز در ذهن مان نفس می کشد؛ مثل درخت چنار یا قارقار یک کلاغ برای من. تا صدای قارقار کلاغ ها را می شنوم ذهنم بار سفرش را می بندد و به سمت کرج راه می افتد...تا چشمم به انبوهی از درختان چنار می افتد بخصوص اگر باد لابلای آن بوزد و صدای برگ ها بلند شود دوباره راهی سفر به گذشته ها می شوم..

 

- ماه رمضان نزدیک است و دستم خالی...خدایا رحم کن... اللهم رب شهر رمضان...

 


برچسب‌ها: خرمشهر, هشت سال دفاع مقدس, درخت چنار, کلاغ

[ شنبه 7 تیر1393 ] [ 0:11 ] [ فائزه ساسانی خواه ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه